يك رباعي زيبا از مولانا

 

 خود ممكن آن نيست كه بردارم دل                                       زيرا كه ز سوداي تو ميدارم دل

گر من  به غم عشق تو نسپارم دل                                       دل را چه كنم بهر چه ميدارم دل

سلطان محمود و ایاز در بوستان سعدی

به سلطان محمود اعتراض ميكردند كه چرا به اياز دلبسته است آ؟ آخه اين اياز حسني ندارد . مانند گلي است كه نه بويي دارد  ونه رنگي ، سلطان محمود ميگفت كه عشق من و ارادت من بر او نه به خاطر قد و بالاي نيكوي او بلكه به خاطر اخلاق و خوي دلرباي اوست كه خيليها آنرا نميتوانند مشاهده كنند  . اين ابيات زيبا را سعدي در بوستان به رشته ي تحرير در آورده با هم بخوانيم .

يكي خرده بر شاه غزنين گرفت                               كه حسني ندارد اياز اي شگفت

گلي را كه نه رنگ باشد نه بوي                              غريبست  سوداي بلبل بر  اوي

به محمود گفت اين حكايت كسي                            بپيچيد از انديشه  بر خود  بسي

كه عشق من اي خواجه بر خوي اوست                     نه بر قد و بالاي  نيكوي  اوست

شنيدم كه در تنگنايي شتر                                      بيفتاد  و بشكست   صندوق   در

بيغما ملك آستين بر فشاند                                      وز آنجا به تعجيل  مركب  براند

سواران پي در و مرجان شدند                                   ز سلطان  به يغما  پريشان  شدند

نماند از وشاقان گردن فراز                                        كسي  در   قفاي  ملك   جز اياز

نگه كرد كاي دلبر پيچ پيچ                                         زيغما چه آورده اي ؟ گفت  هيچ

من اندر قفاي تو ميتاختم                                         ز خدمت  به  نعمت   نپرداختم

گرت قربتي هست در بارگاه                                      بنعمت   مشو  غافل  از پادشاه

خلاف طريقت بود كاوليا                                            تمنا   كنند  از  خدا  جز   خدا

گر از دوست چشمت بر احسان اوست                       تو در بند خويشي نه در بند دوست

ترا تا دهن باشد از حرص باز                                     نيايد به گوش دل از غيب راز

حقيقت سرائيست آراسته                                       هوا  و  هوس  گرد  برخاسته

نبيني كه جايي كه برخاست گرد                              نبيند  نظر گر چه بيناست مرد

اندیشه در باره ی گذشته

   شده تا حالا در باره ي گذشته ي زندگيتون فكر كنيد . كه مثلا" اگه الآن بيست سال پيش بود من چكار ميكردم ؟ آيا همين رشته ي تحصيلي را انتخاب ميكردم ؟ آيا همين شغل را برميگزيدم ؟ آيا با همين دوستان حشر و نشر ميداشتم ؟ آيا با همين خانواده وصلت ميكردم ؟ آيا همين تعداد بچه ميداشتم ؟ آيا با همين خانم ازدواج ميكردم ؟ آيا با همين آقا وصلت مينمودم ؟

سولات سختي است كه به گمانم همه به نوعي ولو يكبار در كنج ذهنمان به آن انديشيده ايم و آنرا درباورهايمان مرور كرده ايم . البته شايد جوابهايمان با هم تفاوت دارد و اين مهم نيست مهم اين است كه به اين سوالات فكر كرده باشيم . هر چند كه تفكر به اين سوالات نه ناشي از شكايت از زندگي كنوني است بلكه تفكر در اين باب به اين علت است كه آدمي هميشه در فكر رشد و كمال است و بروز اين افكار در انديشه نه خطاست و نه گناهي نابخشودني . قريب به اتفاق ما ايرانيها و شايد هم غير ايرانيها دوست نداريم به اين سوال در جمع جواب دهيم و بخصوص جلوي زن و بچه نه تنها اين افكار را مورد بررسي قرار نميدهيم بلكه به شدت از بيانش گريزانيم وبه محض ايراد اين پرسش جوابي هاي كليشه اي در ذهن داريم كه بيانش گاها" مسخره و خنده دار است و مخاطب به خوبي ميداند كه اين تمام واقعيت نيست ولي شايد اين دروغ از آن نوعي است كه بر راست فتنه انگيز ترجيح دارد . اي بسا راست گفتن در اين زمان سر را كه هيچ زندگي را بر باد دهد .

متولد شدم در چنین روزی

امروز پنجم شهريور ماه1388 ميباشد و من 45 سال پيش ظاهرا" در اين روز بدنيا آمده ام آنهم در شهر سقز از استان زيباي كردستان در خيابان ساحلي نزديك پاركي كه اكنون ملت نام دارد . خانه ي ما دقيقا" روبروي پارك بود و البته فضاي آنروز پارك با اين روزها تفاوت بسياري كرده است . درسمت راست پارك رودخانه اي بود كه در زمستان حسابي يخ ميزد و ما روي يخ ها سرسره بازي ميكرديم و يكبار كه پايم سر خورد چنان با كله با يخ برخورد كردم كه پيشانيم باد كرده و از ترسم چند ساعتي را خانه نرفتم نكنه دعوايم كنند .

من در خانه اي بدنيا آمدم كه مملو از جمعيت بود سه برادر يعني پدر من و دو تا ديگه از برادرنش با هم زندگي ميكردند . هر يك در بخشي از آن عمارت نه چندان وسيع سكني گزيده بودند . سه تا عروس و بعد ها يك نامادري هم به اين جمع اضافه شدند . در آنروزها ما پسرها و دخترها يعني پسر عمو ها و دختر عمو ها با هم بزرگ ميشديم و حتي گاها" با هم خواهر برادر رضاعي هم بوديم و جالب است كه به اندازه ي بچه هاي خود من كه دو تا باشند دعوا نميكرديم ، بعبارت بهتر رابطه ي ما ها با هم بهتر از رابطه ي اينها بود . باباي من و دو تا عمو صبح تا شب كار ميكردند كه شكم اين همه را سير كنند . ما چهارتا بوديم ،خانواده ي ديگري سه تا وعمو بزرگتره هفت تا كه با نا مادري پدرم كلا"15نفرميشديم كه دراين خانه زندگي ميكرديم وعجيبتر اينكه جاري ها هم تقريبا" زندگي مسالمت آميزي داشتند و هيچگاه من نديديم دعوا كنند يا فتنه انگيزي كنند يا باعث ايجاد بلوا شوند يا اينكه گيس همديگه را بكشند و به همديگه فحش بدهند يا باعث شوند برادران به جان هم بيفتند و زندگي را بر همه حرام كنند حقيقتا" زندگي مسالمت آميزي داشتند و اين موضوع و اهميت آنرا من آنروز به هيچ وجه درك نميكردم ولي امروز ميفهمم و لمس ميكنم كه جمع كردن اين همه در زير يك سقف چه كارصعب و دشواري بوده كه جدا" از مردهاي امروز ساخت نيست الحق زنها درآن برهه ي از زمان قانع تر از امروزيها بودند و قرار بود با لباس سفيد بيايند و با لباس سفيد بروند .

ماه رمضان در اين منزل بزرگ جوش و خروش غريبي بوجود ميآمد . ما افطاري مفصلي ميخورديم با وصف اينكه از لحاظ مالي وضع مناسبي نداشتيم اما در اين ماه خوب ميخورديم  و خوب مينوشيديم . من خيلي اصرار داشتم كه من را براي سحر بيدار كنند كه البته هيچگاه نميكردند و اگه آنها را قسم هم ميداديم افاقه نميكرد و ما را از خواب ناز بيدار نميكردند و گاها" كه مادرم را قسم ميدادم و او ميگفت باشه گويا در دل خودش من را صدا ميكرد و معلوم بود كه بيدار نميشدم و فردايش كه اعتراض ميكردم قسم ميخورد صدايت كردم بيدارنشدي و ظاهرا" راست هم ميگفت . يك شب بيدار شدم و به اطاق پشتي رفتم كه همه جمع بودند ، پدرم بود مادرم و عمويم كه خدا رحمتش كند و زن عمو و نا مادري پدرم هم بود كه زن بسيار مهرباني بود خدايش بيامرزد . من هم خواب آلود وارد شدم البته خيلي تحويلم نگرفتند و گفتند چرا بيدار شدي ؟ اما نشستم و به همه جا نگريستم . حسابي از خودشان پذيرايي ميكردند براي سحري برنج گذاشته بودند و خورشت تهيه كرده بودند و يك بشقاب هم سهم من شد تا توانستم خوردم و دوباره خوابيدم و چه لذتي داشت كه اولين و آخرين باري بود كه در آندوره سحري خورده بودم .

اما حالا كه ذكر رمضان شد بگذاريد مشكل جالبي را هم تعريف كنم كه خالي از لطف نيست . امروزيها شايد ندانند ولي در آندوره كه ما بچه بوديم و هنوز مثل امروزيها شيطان نشده بوديم و خيلي هم فضولي در باب زندگي بزرگترها نميكرديم و با سوالات غريب همه را گيج نميكرديم و سرمان در لاك خودمان بود . شايد گفتن اينكه در ولايت و شهر ما، حمام اختصا صي داشتن تقريبا" امري محال بود يعني هيچ خانه اي حمام خصوصي نداشتند و همه ناچار بودند كه براي استحمام به بيرون بروند و ما در سقز حمام هاي عمومي بسياري هم داشتيم كه در سر تاسر شهر پراكنده بودند . مثلا" در نزديكي خانه ي ما در همين خيابان ساحلي حمام برليان وجود داشت كه هم زنانه بود و هم مردانه اما به گمانم عمومي نداشت و بودند حمامهايي كه فقط عمومي بودند مثل حمام خان كه اگر مانده بود ميشد موزه ي جالبي در آن ساخت . سقزشهري بود كه زمستانهاي وحشتناكي داشت گاهي وقتها تا نزديكي بامها برف ميباريد و من هواي 40 درجه زير صفر را خودم لمس كرده ام حالا شما تصور كنيد كه اگه مردي در اين شبهاي ماه مبارك به غسل نياز داشت چه بايد ميكرد ؟ اين بخت برگشته ها ناچار بودند قبل از سحر به حمام بروند در نتيجه شال و كلاه ميكردن و در آن سرماي وحشتناك بقچه بدست بايد به حمام ميرفتند وبرميگشتند كه اگه ذات الريه نميگرفتند شانس ميآوردند . فكرش را بكنيد كه هر كس شما را سر راه ميديد ميفهميد كه اين براي چي به حمام ميرود البته چون اپيدمي بود معلومه كه منعي هم نداشته و كسي خجالت نميكشيده است . باور كنيد اصلا" تصورش هم سخت است كه براي چند دقيقه صفا كردن ناچار بشي فاصله ي دويست متري را در زمستان در سرماي چهل درجه در حالي كه تا زانو در برف فرو ميرويد به حمام بروي و غسل كني و برگردي، فكر كنم آنها صد بار شيطان را لعنت ميكردند و با خودشان عهد ميكردند كه تا پايان رمضان از خير صفا بگذرند . تصور من اينه كه اگه همه چيز را تعطيل ميكردند به صرفه تر بود و اين همه عذاب هم نميكشيدند .

اولين ساندويچ زندگيم

اولين باري كه ساندويچ خوردم را خوب به ياد دارم . اول راهنمايي يا دوم راهنمايي بودم . محمود پسر عمويم كه چند سالي از من بزرگتر بود به همراه محسن دايي ام داشتند به ساندويچي ميرفتند من را هم با خود بردند راستش من تا آنروز تنها به آن خيابان نرفته بودم و آن مغازه ي كوچك در كنار سينما وزيري را نديده بودم و اين اولين بار بود كه با اين دو كه تقريبا" هم سن و سال بودند جايي مي رفتم . در سقز دو تا سينما بود يكي سينما وزيري در انتهاي خيابان ساحلي و ديگري سينماي انصاري بود كه در ابتداي ورود ي بازار اصلي قرار داشت . اين دو سينما رقابت تنگاتنگي با هم داشتند . البته سينما وزيري بزرگتر  و مكان با صفاتري بود . بليط كه از گيشه تهيه ميكرديد وارد قسمت اصلي ميشديد و در قسمت راست دربهاي سالن اصلي قرار داشتند اما اين سينما شيب بسيار تندي داشت به همين علت پله هاي فراواني در آن تعبيه شده بود . و هر چه پايين تر ميرفتيد به صفحه ي اصلي نزديكتر بوديد و صندلي ها ارزانتر بود و صندلي هاي بالتر گرانتر بود مغازه ي ساندويچي درست در كنار درب ورودي قرار داشت و ما سه نفر به داخل رفتيم . كسي غير از فروشنده آنجا نبود ما هم نشستيم . بوي بسيار دلنشيني فضا را پوشانده بود . غذا ها به شكل شكيلي در داخل يخچال چيده شده بودند . براي من بعضي از آنها قابل تشخيص نبود يعني تا آنروز آنها را اصلا" نديده بودم خدا وكيلي قيافه ي غريبي هم داشتند و به هيچ وجه به غذاهايي كه ما ميخورديم اصلا" شباهت نداشتند . توانستم تخم مرغ را در ميان آنها تشخيص دهم ولي بعضي ديگر رنگهاي عجيبي داشتند كه من نديده بودم . محو تماشاي اين مكان بودم كه گفتند چي ميخوري ؟ گفتم نميدانم هر چي شما بخوريد من هم ميخورم . گفتند سوسيس ميخوري ؟ گفتم سوسيس چي هست ؟ من تا حالا نخورده ام ميترسم خوشمزه نباشد و نتوانم بخورم . گفتند نگران نشو اولا" خوش مزه است در ثاني اگه نخوردي ما جورت را خواهيم كشيد .

خيلي طول نكشيد كه يارو با سه عدد نان پيچيده در روزنامه آمد ، روي ميز گذاشت و رفت ضمنا" گفت نوشابه بيارم آنها سفارش دادند ولي من نوشابه دوست نداشتم و تا آنوقت بشدت از نوشابه متنفر بودم . خلاصه روزنامه را به سبكي كه آنها باز كردند باز كردم بايد دقت ميكردم كه همه را باز نكنم چون احتمال داشت بريزد . در داخل نان سنگك كه به زيبايي لوله كرده بود مواد ي را ديدم كه تا آنروز نديده بودم يك چيز دراز سرخ شده با سبزي و خيار شور، ابتدا گفتم من اين را نمي خورم ، اخه اين چيه خريده ايد ؟ گفتند يك گاز بزن اگه مقبول نيفتاد نخور تخم مرغ برايت سفارش ميدهيم . من هم با اكراه فراوان اولين گاز را زديم . نه بد نبود و گاز هاي ديگر را هم حواله كرديم و نه تنها بد نبود كه بسيار هم خوشمزه بود و من خنگ چه ادا اطوارهايي در آورده بودم . تا يادم نرفته بگم كه در شهر ما در آن سالها از نان باگت ماگت خبري نبود به همين دليل ساندويچ را با نان سنگك تهيه ميكردند . ضمنا" درآنزمان ساندويچ براي ما مفهومي نداشت اصلا" خانواده ها زياد به بچه هايشان رو نميدادند اگه خيلي تحويلت ميگرفتند يك لقمه نان و پنير برايت ميگرفتند تا زودتر گورت را گم كني در غير اين صورت فقط يك تكه نان خشك را بدستت ميدادن كه بخوري و ما چيز بيشتري نداشتيم و ديگر دوستانمان هم نداشتند و به همين علت ما از دنيا بي خبر بوديم و مثل امروز كيك و شكلات و شير كاكائو و چيپس و پفك نمكي نبود و اگر هم بود برايمان تهيه نميكردند معتقد بودند كه رويمان زياد ميشود .

خلاصه من هم فردا رفتم و به دوستانم كه آنها هم مثل من نديد بديد بوده و نخورده بودند گفتم كه يك چيز بسيار خوشمزه اي را ديروز خوريم جايتان خالي بود آدرس دادم پول تهيه كرديم و خودمان به همان مغازه رفتيم و من كه اكنون تجربه دارتر از آنها بودم سفارش دادم سوسيس بيار. خدا رحمت كند حسين فرداد را كه بعدها مغازه ي ساندويچي بزرگي در سقز بنا نهاد و ما مشتري دائمش بودم البته اگه پول ميداشتيم .

بينايي

نام كتاب : بينايي            نويسنده : ژوزه ساراماگو             مترجم : عبد الرضا روز خوش

ناشر      : روزگار               چاپ    : اول                              قيمت  :4800تومان

 

ژوزه ساراماگو نویسندهٔ پرتغالي متولد 16 نوامبر 1922 و برندهٔ جایزهٔ‌ نوبل ادبیات در سال 1998 میلادی است.او گرچه از سال 1969 به حزب كمونيست پرتغال پیوست و همچنان به آرمان‌های آن وفادار بوده‌است اما هیچگاه ادبيات را به خدمت ایدئولوژی در نیاورده‌است.

ساراماگو در دهکده‌ای کوچک در شمال ليسبون در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد، او دو سال بعد به همراه خانواده به ليسبون رفت و تحصیلات دبیرستانی خود را برای امرار معاش نیمه تمام گذاشت و به شغل‌های مختلفی نظیر آهنگری، مکانیکی و کارگری روزمزدی پرداخت. پس از مدتی نیز به مترجمی و نویسندگی در روزنامه ارگان حزب كمونيست پرتغال مشغول شد. اگرچه اولین رمان او به نام کشورگناه در 1947 به چاپ رسید ولی ناکامی او برای کسب رضایت ناشر برای چاپ کتاب دومش موجب شد رمان نویسی را کناربگذارد، تا این که با انتشار کتاب بالتازار و بلموندا در سال 1982 و ترجمه آن به انگلیسی در 1988 شهرت به سراغ او آمد، رمانی تاریخی که به انحطاط دربار پرتغال در قرن شانزدهم می‌پردازد.

 

اگرچه بسیاری از منتقدان ادبی ساراماگو در ردیف نویسندگان پیرو سبک رئاليسم جادويي قرار داده وآثار او را با نویسندگان اسپانيايي زبان امريكاي لاتين مقایسه می‌کنند اما او خود را ادامه دهنده ادبیات اروپا و تأثیر پذیری خود را بیشتر از گوگول و سروانتس می‌داند.

ساراماگو گاه در دل داستان‌های خود از جملات طعنه آمیزی استفاده می‌کند که ذهن خواننده را از حوادث تخیلی و غالبا تاریخی داستان خود به واقعیت‌های جامعه امروز معطوف می‌کند. نوک پیکان کنایه‌های ساراماگو معمولاً مقدسات مذهبی، حکومتهای خودکامه و نابرابری‌های اجتماعی است. رویکرد ساراماگو علیه مذهب آنچنان در رمان‌ها و مقالات او آشکار است که وزیر کشورپرتغال در سال ۱۹۹۲ در پی انتشار کتاب انجيل به روايت عيسي مسيح نام او را از لیست نامزدهای جایزه ادبی اروپا حذف کرد و این کتاب را توهینی به جامعه كاتوليك پرتغال خواند، ساراماگو پس از آن به همراه همسر اسپانیایی‌اش به تبعیدی خودخواسته به لانساروت جزیره‌ای آتشفشانی درجزاير قناري رفت و تاکنون در آنجا زندگی می‌کند. اعلام نام او به عنوان برنده جایزه نوبل در سال 1998 نیز خشم واتيكان را برانگیخت .

هارولد بلوم او را خوش ذوق ترین نویسنده زنده دنیا می‌داندو فدريكو فليني کتاب كوري را زیباترین رمانی که خوانده توصیف کرده‌است شهرت ساراماگو درايران با ترجمه فارسي همین کتاب در سال 1378 آغاز شد، تاکنون سه ترجمه مختلف از کوری صورت گرفته و آن را یکی از محبوبترین نمونه‌های ادبیات داستانی روز دنیا در ایران ساخته‌است . آثار او عبارتند از:

بينايي داستان شهري است كه قرار است در يك روز باراني انتخاباتي در آن انجام شود . همه چيز مهيا است اما مردم از انتخابات استقبال نميكنند و زماني كه براي انتخاب ميآيند راي سفيد به صندوقها ميريزند .83 در صد از آرا سفيد هستند همين امر موجب خشم حكومت ميشود و براي تنبيه پايتخت نشين ها ، انها را تهديد ميكنند كه رسم شهروندي را پاس نميدارند پس در هيات دولت تصويب ميشود كه بخاطر تنبيه مردم پايتخت همه ي نيروهاي حكومتي شهر را ترك كنند و به بيرون شهر مراجعه كنند و حتي نيرو هاي پليس هم شهر را ترك كنند تا درس عبرتي گردد براي بقيه ي كشور تا اينگونه حكومتيان را خجالت زده نكنند .

همه ي ادارات و سازمانها طي مراسمي و همزمان شهر را ترك ميكنند و شهردار و بقيه را ميگذارند تا در غياب دولت امور شهر را در كنترل داشته باشند . از طرفي ديگر دولت چند مامور را به داخل شهر ميفرستند تا بررسي كنند و ببينند كه به چه علت مردم راي سفيد ميدهندو به عبارت آشناي ما ايرانيها عاملين اغتشاش را معرفي كنند . در همين اثنا يك انفجار بزرگ در مترو روي داده و عده اي كشته و زخمي ميشوند اين انفجار توسط خود دولت انجام گرفته است و به محض اينكه شهردار مطلع ميشود كه كار دولتيهاست از سمت خود استعفا ميدهد .

      گروه پليس هم به آنچه مورد نظر دولت است نميرسند و كميسر پليس گزارش واقعي از كارش را به يكي از روزنامه ها داده تا چاپ كنند و حيثيت دولت را بر باد دهند همين امر كافي است تا كميسر را به قتل برسانند . شايد خواندن رماني در باب انتخابات كه هنوز در جامعه ي ما هم با سولاتي روبرو است جالب باشد شما را به خواندنش توصيه ميكنم .

 

اشرف مخلوقات

اين روزها احساس ميكنم پيرتر شده ام و ديگه از آن آدم تر و فرز و چست و چالاك خبري نيست كه نيست . صبحها كه از خواب بلند ميشوم پشتم درد ميكند و ديگه مثل سابق قادر نيستم يهو از رختخواب كنده بشم و مانند فنر از جا بپرم اين روزها مثل پيرمردها دستم را روي زمين گذاشته آرام آرام از جا برمي خيزم ، تازه وقتي هم برخاستم مگه راست ميشم بايد سي ثانيه اي بگذرد تا بتوانم راست وايسم و حتي گاها" بايد كمي راه بروم تا قامت راست كنم . تازه توالت هم كه ميروم مصيبتي ديگر است ، اين دستشوييهاي ايراني هم كه خودش معضلي است من كمي كه مي نشينم زانوهايم درد ميكند و براي برخاستن بايد كلي آخ و اوخ كنم، تازه دعا ميكنم بواسير ندارم و گرنه با هر فشار به معقد عزرائيل را ملاقات ميكردي . از زانو گفتم يادم آمد كه بگم هر باري كه روي زمين مينشينم بايد زانو هايم را راست نگه دارم و گرنه تا دوباره جمع كنم كلي درد ميگيرد و تا دوباره آرام شود كمي طول ميكشد .

 معده ام را كه نپرس به محض ناپرهيزي دل پيچه ميگيرم مثلا" كافي است كمي كتلت بخورم آنهم با گوشت گوساله يا شير سرد بخورم ، ديگه وامصيبتا بايد لحاف تشك جلوي توالت پهن كنم چون رابراه بايد به دستشويي بروم براي رفع حاجت و آنگاه بايد عرق نعنا يا نبات با آب گرم بخورم تا سردي ام علاج يابد .

چشمهايم هم اين روزها ادا در مي اورند تا كمي كتاب بخوانم مثل بچه ها اشكم در ميآيد و گويي گريه ميكنم اگر سابق هر چيزي را در هر فاصله اي ميديدم و ميتوانستم بخوانم اين روزها تا مطلبي را ببينم بايد عينكم را بزنم و گرنه قادر به خواندن نيستم .

ديسك كمر هم كه دارم لذا من نميتوانم خيلي روي پاهايم وايسم تا كمي بايستم درد در ناحيه ي كمرم يا پاهايم شروع ميشود و بايد در جا بشينم به همين دليل هم قادر نيستم يك وزنه ي ده كيلويي را بلند كنم اگر نعوذ بالله اين كار را بكنم بايد دويست سيصد هزار تومان خرج كنم تا از درد رهايي يابم آخه اين هم شد زندگي . تازه بايد خدا را شاكر باشم كه به دستم نزده يكي از دوستان درد ستون فقراتش به دستش زده به همين علت نميتواند حتي يك خودكار را بلند كند چه برسه به اينكه يك كيسه برنج را به خانه ببرد .

كليه هايم هم كه مشكل دارد يعني به عبارت بهتر بنده سنگ كليه دارم و كليه هايم سنگ سازند و هر از چند گاهي يك سنگ زيبا و تراشيده و رنگي بسيار شكيلي درست ميكند و تا دفعش هزار بارحضرت ابليس بدبخت را لعنت ميكنم و به زمين و زمان فحش ميدهم تا از اين زايمان راحت شويم و به زايمان بعدي برسيم . خدا وكيلي دردش غير قابل تحمل است خدا نصيبتان نكند .

راستي چربي خون هم دارم و با هر دعوا با حاجي خانم يا با رئيس عزيز يا با مدير گرامي اين مورد عود پيدا ميكند و بيشتر ميشود البته اين چربي من از نوع خطرناك نيست ولي چرا بايد بالا باشد روزگاري حتي به 600 هم رسيده بود كه با دارو و درمان پايينش آورديم اما اگه روي سگش بالا بيايد و بخواهد پايين نيايد برايم درد سر ايجاد خواهد كرد .

باز جاي شكرش باقي است كه قند خون ندارم يكي از دوستانم كه همسن و سال من و كمي هم كمتر است قند خون دارد ميگويد نان نبايد بخورم شيريني ممنوع است موز حرام است زولوبيا و باميه كه در ماه رمضان خيلي هم مي چسبد برايش مثل زهر مار است ماكاروني و سيب زميني جزو مهلكات است هنوانه و عسل كه ابدا و خربزه كه اصلا ، گفت به دكتر گفتم پس چي بخورم ؟ بگو بميرم ، آخه مرد مومن زندگي يعني خوردن همين ها، اگه كسي اين نعمت هاي خدا را نخورد والله بميرد بهتر است .

يادم رفت مدتي است كه كف پايم هم درد ميكند و ناچارم از پد پاشنه استفاده كنم و پس از هر بار دويدن كلي كف پاي چپم درد دارد و به فرموده ي دكتر بايد در آب داغ بگذارم و مالش بدهم  البته دردش كشنده نيست اما آخه چرا بايد من به اين مصايب گرفتار شوم ؟

خدا فرموده كه شما اشرف مخلوقات هستيد و كلي هم براي ساخت ما به خودش و ما پز داده و از خودش تعريف كرده ولي آخه خدا وكيلي اگه همرا ه ما وقتي بدنيا مي آمديم يك سري كامل يدكي ميگذاشت چي ميشد ؟ آخه از مقام خدايش كه كم نميشد، هيچ، يك چيزي هم اضافه ميشد شايد مردم عصر گذشته كلي هم فحش ميدادند و نميدانستند كه اينها دست و پاي يدكي است و بدرد روزي خواهد خورد و احيانا" پرتش ميكردند اما ما كه ميدانستيم و حالا به محض اينكه دستمان قطع ميشد يدكي راست يا چپ را جانشينش ميكرديم يا كليه را عوض ميكرديم يا قلب را دوباره به جاي قبلي كار ميگذاشتيم يا چشمان جديد رنگي را در كاسه ي سر فرو ميكرديم يا اگه كچل ميشديد موي جديد را كار ميگذاشتيد يا به محض درد كمر كل ستون را دوباره عوض ميكرديم و نيازي به تعميرات اساسي نبود آخه اين اگه خست نيست پس چيه ؟ آخه اين چه موجود اشرفي است كه اگه يك انگشتش را از دست بدهد ديگه هيچ گهي نميتواند بخورد ، به عنوان مثال اگه شست كسي از بين برود ديگه ان چهار انگشت باقي مانده به هيچ دردي نميخورد آخه اين هم شد دست .

خدايا اين چه موجود اشرفي است قربانت برم ولي ما را با تمساح مقايسه كن تا ببيني كه چرا گله داريم اگه تمساح به زير آب برود بازهم قادر است ببيند چرا كه دو تا پلك دارد ما چي ؟ ما تا زير آب برويم اولا" اصلا" قادر به ديدن نيستيم و حتي اگه با اين عينك هاي جديد هم ببينيم كه راحت نيست با اولين آبي كه بداخلش نفوذ كند مثل كوران خواهيم بود ما اشرفيم يا تمساح ؟ البته ما چاكر شما هستيم كه مثل مگس نشديم و حداقل يك پلكي به ما داده ايد و ناچار نيستيم هرلحظه چشمهايمان را تر كنيم و گرد و غبارش را بزداييم تصورش را بكن اگه ما هم پلك نداشتيم هر كارمندي بايد به محض ورود به محل كارش اول يك كاسه آب روي ميزش ميگذاشت با دستمالي تميز و هر چند دقيقه با همان دستمال چشمانش را تر ميكرد فكرش را بكن در يك كنفرانس كه چند صد نفر حضور داشتند چه غوغايي به پا ميشد هر مدعو بايد باكاسه اي آب و دستمالي در جلسات حضور به هم راسانند مضحكه اي ميشد نه ؟

اصلا" خدا جون ما را با عقاب يا جغد مقايسه كن ببين چشم آنها را با چشم ما ، چشمان عقاب از چه فاصله اي قادر به ديدن است ما چه ؟ اگه كمي هوا تاريك شود ما نمي بينيم ولي آنها چه ؟ اگه هوا كمي ابري شود يا مه گرفتگي باشد ما تقريبا" كور ميشويم ولي انها در ديدشان اثري ندارد .

همين خفاش را نگاه كن والله شرممان ميگيرد كه اشرف هستيم . او با اينكه كور است اما راداري دارد كه نيازي به چشم ندارد ما چرا نبايد در بغل گوشمان همچين راداري ميداشتيم ،خوب اگه ما اشرفيم ما واجبتر بوديم كه همچين وسيله اي داشته باشيم تا در صورت كوري نياز به عصا نداشته باشيم .

تو را به جدت ما را كنار ستاره ي درياي بذار يا حتي ما را با سوسك قياس كن و الله شرم اور است . ستاره ي دريايي با قطع شدن بالش قادر است در مدت زمان اندكي بازويش را ترميم كند حتي همين سوسك نكبت كه من ازش بيزارم در صورتيكه يكي از سبيلهايش يا همان شاخكهايش قطع شود قادر به ترميم آن است و حتي اگر نصف بدنش از بين برود قادر به بهبود بدنش هست ما چي ؟ اگه گوش كسي از بين برود به هر علتي يا پايش يا دستش ديگه بايد سماق بمكد و گرنه قادر به ترميم عضو بدنش نيست همين كليه ي فكسني  را اگه از دست بدهيم بايد هر پانزده روز يكبار براي پاكسازي خون زير دستگاه دياليز بخوابي تا كل خونت را عوض كنند و سم زدايي نمايند آخه اين هم شد اشرف مخلوقات ، ترا به اسم خودت قسم ما حتي در اندازه ي سوسك برايت ارزش نداشتيم .

اگه ما مسواك نزنيم بايد فاتحه ي دندانهايمان را بعد از مدتي بخوانيم تازه تنها مسواك نيست بلكه بايد نخ دندان هم بزنيم و گرنه لابلاي دندانه پوسيده خواهند شد آخه خدا جان ، جانم به قربانت تا حالا ديده ايد گوسفند دندان درد بگيرد يا گربه از دندان درد داد بزند يا گاو از پوسيدگي دندان سرش را به درب آغل بكوبد ، نه تو را به اسم خودت قسم ديده ايد؟ خوب معلومه كه نديده ايد، با وصف اينكه بز و گوسفند هر گهي را پيدا كنند ميخورند و مسواك هم نميزنند اما پوسيدگي دندان ندارند ، اما ما كه اشرفيم با هر دندان دردي بايد تا سر حد مرگ زجر بكشيم تا مشكل حل گردد . تازه من خودمان را با كوسه قياس نميكنم كه اگه كل دندانش هم بريزد دوباره عين همانها تازه بهترش را بازسازي خواهد كرد و اشرف مخلوقات هم نيست .

همين ملخ ، آخه براي ما افت نداره كه از ملخ هم كمتريم ببين با اين جثه نحيفش چقدر ميپرد و هيچگاه هم از درد زانو شكايت نميكند من اگه دو بار اينجوري بپرم سر از سرد خانه در خواهم آورد و فاتحه ي پا كه سهل است بايد فاتحه ي سرم را هم بخوانم ، آخه خدا جان ما اين موارد اشكال در خلقت را بايد به كي بگيم ؟ تازه شما حتي در خلقت تجديد نظر هم نكرده ايد كه نسل نو را كمي بهتر و تازه تر روانه ي بازار كني ، بابا جان همين ماها كه شاگرد شما هستيم و به شاگردي افتخار ميكنيم هر بار كه مدل جديد ماشيني مي سازيم كلي بررسي ميكنيم كه مشكل قبلي را حل كنيم يا اينكه براي حفاظت از سر نشين ها تجهيزات تازه اي را نصب كنيم ، خوب لااقل شما هم نعوذبالله از ما درس بگيريد چه اشكالي دارد استاد از شاگرد بياموزد .

همين مار را ببين سالي چند بار پوست اندازي ميكند ، خوب چه ميشد اگه زنهاي ما يعني اين طايفه ي نسوان هم پوست اندازي ميكردند مثل همين پريود ماهانه شان اگرهر سال يكبار پوست اندازي ميكردند اين همه پول ريمل وكرم روشن كننده و پودر سفيد كننده و برنزه كردن پوست وهزار كوفت و زهر مار ديگه نميدادند تازه كلي هم براي ما خوب بود كه براي پوست اندازي مدتي در گوشه اي چنبره ميزدند و ما از شرشان راحت بوديم و تا در آمدن پوست نو شايد از زيارتشان محروم ميبوديم .

خداييش ببين چقدر در حق اين اشرف مخلوقات ظلم شده خدا جان ، اين حرفها درد دلي بود دوستانه خيلي جدي نگير خودت گفتي كه با من حرف بزنيد و به موسي گفته بودي حتي نمك بزت را هم از من بخواه ، خوب اگه ما اين درد دلها را با شما در ميان نگذاريم به كي بگوييم . ولي نكنه يهو دست به عمل انتحاري بزني و مارا ناقص تر كني و از زندگي ساقط كني ما چاكر درگاهت هستيم فردا بلند نشوم و ببينم فلج شده ام اينها را نوشتم و گفتم كه درد دل دوستانه اي كرده باشم . بدرود

چرم ساغري

نام كتاب : چرم ساغري                نويسنده : اونوره دوبالزاك              مترجم : به آذين

ناشر     : ناهيد                              قيمت   : 6500تومان                       چاپ   : هفتم

 

داستان در باره ي جواني است به نام رافائل ، جواني مستعد ، داراي تحصيلات ، جدي ، نيك سرشت ، حساس و با طبعي بخشنده كه براي حفظ شرافت نام پدرورشكسته ي خود از همه ي دارائي هنگفت خويش كه از مادر به او رسيده بود چشم ميپوشد و پس از مرگ پدر و پرداختي هاي وي ، از فروش همه ي اثاث خانه ي خودفقط هزار و يكصد فرانك پول برايش ميماند كه با تحمل همه نوع محروميت راهب وار در يك اطاق زير شيرواني بسر ميبرد تا كتابي را كه ميبايست شاهكار تحقيق علمي باشد بنويسد .

اين اشراف زاده ي ناز پرورده نزديك به سه سال مانند رياضت كشان فقط به نان و شير اكتفا ميكند و با ارده اي كم نظيرهمه روزه به كتابخانه ها و موزه ها سر ميزند و در كنفرانسهاي دانشكده ها حضور مي يابد ، يادداشت برميدارد و آرائ مختلف را با هم مقابله ميكند .

مشكل رافائل اين است كه محرك ديگري جز ثروت و شهرت ندارد . او شهرت و ثروت را براي بهره برداري از زندگي ، براي دسترسي به آخرين حد تجمل و بالاخره براي پيدا كردن و تملك موجود زيبايي كه ميبايد بر قلب او حكومت كند ، لازم دارد . به همين علت پولين دختر مهربان و موجود ساده و زيبايي كه دختر صاحب خانه اش است به قلب او راه ندارد اما فئودورا كنتس روسي را تا سر حد مرگ دوست دارد . ولي فئودورا هم مثل خود اوست پاي بند تجمل و عنوان و مقام ، بهمين دليل پس از يكدوره كوتاه مدت آشنايي با رافائل ، او را از خودش ميراند . رافائل ادامه ي زندگي را غير ممكن ميشمارد و در همين موقع به قصد خودكشي از خانه قدم به بيرون ميگذارد .

شايد اين كتاب فلسفي ترين اثر بالزاك باشد و روح بدبيني بالزاك در آن منعكس شده است . درسراسر داستان ترديد نسبت به همه ي مظاهر دانش و فعاليت انساني و تخطئه ي افكار و عقايد سياسي و فلسفي به چشم ميخورد . ضمنا" بالزاك اين كتاب را در سال 1831 ميلادي به رشته ي تحرير در آورده است .

 

چگونه آغا محمد خان قاجار به قتل رسيد ؟

 

آغا محمد خان وقتي تمام فلات ايران را به نظم در آورد و براي هر جا حاكماني گماشت عازم فتح قفقاز بود . كاري كه آسان مينمود ، فقط قلعه شوشي ( شيشه ) مقاومت ميكرد و پشت ديوار همين قلعه بود كه شب هنگام ، سه تن از نوكرانش كه نگران آن شده بودند كه صبح سر از تنشان جدا خواهد شد . هم قسم شدند و شبانه سر از تن خواجه تاجدار جدا كردند . در اين حال جواهراتي كه مادر بزرگش به او بخشيده بود بر بازوان شاه بسته بود .

صندوقچه اي در كنار، تن غرقه به خون ، درياي نور و تاج ماه در آن ميان ، قاتلان ، جواهرات را كه ميدانستند به آنها بقا نميكند و سرشان را بر باد ميدهد به حضور صادق خان قشقاي بردند سرداري از سرداران بزرگ آغا محمد خان . همان كه در خفا ميگفت : زنديه ، افشاريه ، غزنويان ، صفاريان و قاجارنوبتي در ايران حكم راندند ، نوبتي هم باشد نوبت قشقايي ها رسيده است .

با برخاستن خبر مرگ شاه نه فقط قلعه نشينان شاد شدند بلكه در لحظه اي اردوي چند هزار نفري ازهم پاشيد . جسم غرقه به خون چنان كه رسم زمانه بود رها شده بر كف خيمه ي غارت شده و هر كسي  از سويي گريزان.

خبر را بابا يوسف شاطر پيك شاهي كه پشت زين ميخوابيد و ميتاخت شش روزه از گرجستان به شيراز برد و به فتحعلي خان وليعهد رساند . مدعيان از سويي و سوگواران اندكي كه جنازه را برداشته بودند از سويي ديگر راهي تهران بودند . پيدا بود هركس به تهران كه تازه خندق و برج و بارو يافته بود و پايتخت شده بود دست مي يافت ، خطبه ميخواند . آنان كه در راه بودند نمي دانستند كه در تهران زني است ماه رخسار خانم كه مهد عليا ميخواندنش ، دروازه ي تهران به روي هيچ كسي جز پسر خود نمي گشايد چه رسد به آنكه ميرزا شفيع مازندراني صدر اعظم هم از آغا محمد خان شنيده بود كه اگر از تفليس باز نيامدم جز به فتحعلي خان تمكين مكن و دروازه را به روي هيچ كس مگشا .

آغا محمد خان چگونه خواجه شد ؟

 

يازده ساله بود كه در يك شبيخون از طرف نيرو هاي عادلشاه افشار به سپاه پدرش محمد حسن خان قاجار دستگير شد ، گروگاني كه با وجودش شاه مطمئن بود كه ميتواند با محمد حسن خان معامله و او را رام كند .

عادلشاه محمد را به حرم سپرد و نگهبانان ماموريت يافتند كه از خروج او جلو گيري كنند  . او در ميان حرمسراي عادلشاه كه گروه كثيري زن و دوشيزگان دم بخت در ان بودند با آن قد بلند و چشماني كه كس رنگ آنرا نميدانست روز و شب مي گذراند . در همانجا بود كه دسته گلي به آب داد . باز كردن باب كشش و كوشش با يكي از دختران عادلشاه كه چند سالي هم از او بزرگتر بود .

اين ماجرا ابتدا به چشم ها نيامد ، اما حسادتهاي زنانه عليه يكديگر كار خود را كرد و عادلشاه خون ريز به خبري كه برايش رسيد ، شبي محمد خان قاجار را در بستر يكي از زنان خود برهنه يافت در حالي كه دخترش نيز برهنه در همان بستر بود .

عادلشاه ميخواست با دستان خود هر سه را خفه كند كه محمد گريخت و از در بيرون زد . دنبال كردن او بد نامي در پي داشت. عادلشاه گذاشت تا اين رسوايي پنهان بماند . روز ديگر به دستور او در خفا به دختر و همسر گناهكارش زهر خوراندند و محمد را به مير غضب سپرد تا او را از مردي محروم كند . چهار مرد حريف آن پسر يازده ساله نبودند تا سرانجام با زدن ضربه اي به سرش ، او را بيهوش كردند .

محمد يك ماهي در بستر خفت و در اين مدت چشمش مدام به سقف تالاري بود كه در آن خفته بود . فقط حكيم باشي كه براي مرهم گذاشتن بر زخمش مي آمد خبر داشت كه مير غضب به بريدن عضو آن كودك اكتفا كرده و بيضه هايش را چنان كه مرسوم بود نكوبيده است .

 

                                                                                                                                                                                                    كتاب امينه ص 189