دختر قفقاز

نام كتاب : دختر قفقاز          نويسنده : ابراهيم مدرسي                    ناشر : كوثر

چاپ : اول                                  قيمت   : 3000تومان                         تعداد صفحه : 300 

 

دختر قفقاز در باره دختري زيبا  به نام  ناديا با  نام مستعار غزال ازقفقاز اتحاد جماهير شوروي است  كه جهت جاسوسي و اغفال افسران جوان  ارتش ايران و به منظور پيوستن آنها به حكومت پيشه وري و فرقه دمكرات در آذربايجان ايران به ايران آمده است و قصد آنها جدايي آذر بايجان از ايران است.  اين اتفاق در سالهاي 1320به بعد كه قواي متفقين در سالهاي جنگ جهاني دوم وارد ايران شده و كشور ما را اشغال كردند اتفاق ميافتد.

  در اين سالها شاه ايران محمد رضا شاه 22 ساله است و هيچگونه قدرتي ندارد و حكومت توسط دولت و  نخست  وزير اداره ميگردد. نخست  وزيران مقتدري  مانند محمد علي فروغي كه سهمي زياد در به قدرت رساندن محمد رضا شاه داشت  و احمد قوام كه توانست با فريب استالين موجبات خروج نيرو هاي روسي را از ايران فراهم كند .

 در اين سالها علاوه بر اوضاع وخيم سياسي ،قحطي و گراني نيز امان مردم را بريده است و مخصوصا" كمبود نان در حاليكه حكومت تحت تسلط قواي بيگانه ميباشد اوضاع مصيبت باري را براي احاد مردم بوجود آورده است .

 بنابراين كشور شوروي نيز قصد جدائي آذر بايجان و كردستان را نيز ميكند . و افسران جوان را نيز اغفال نموده به آذربايجان ميكشانند تا  آنها را در برابر دولت مركزي قرار دهند. در اين داستان زندگي دو افسر جوان را  نشان ميدهد كه چگونه گول آنها را خورده به  آذر بايجان رفته و متوجه ميشوند كه اشتباه كرده و قصد بازگشت ميكنند و بدون اينكه  گناهي كرده باشند اشتباها"و بي گناه توسط دولت ايران  اعدام ميگردند و خانواده  هايشان را  داغدار ميكنند. داستان اين كتاب گوشه هايي  است از دوران غمبار آن روزها .

چرا امير كبير كشته شد ؟

وقتي كه امير از صدارت عزل شد و فرمان حكومت كاشان به نام او صادر شد مهد عليا مادر ناصرالدين كوشيد تا از سفر عزت الدوله دخترش كه همسر امير كبير بود همراه شوهرش جلو گيري كند. ولي آن زن جوان كه از جان امير بيمناك بود ايستادگي كرد . نامه اي به برادرش ناصرالدين شاه نوشت . در جواب شاه قسم خورد كه نظر سويي نسبت به امير ندارد . با اين حال عزت الدوله با امير كبير و دو دخترش تاج الملوك كه بعدها ام خاقان لقب گرفت و همدم الملوك كه يكي چند ماه داشت و ديگري كمي بيشتر از يكسال ، راهي باغ فين كاشان شدند .

امادر وقت خداحافظي حادثه اي رخ داد كه سرنوشت امير را دگرگون كرد . آن روز صبح مهد عليا به كلنل شيل گفته بود كه " دامادش سالم ميماند ، حكومت كاشان را برايش تمام كردم ."

اما بعد از ظهر ، وقت خداحافظي ، مهد عليا بعد از ديده بوسي با دختر و نوه هايش رفت تا با اين داماد سركش ديده بوسي كند كه ناگهان و در حضور دهها چشم امير خود را عقب كشيد و گفت : من در همه ي عمر جنده اي را نبوسيده ام . نوشته اند كه در لحظه اي مهد عليا شكست ، نشست . او در همه ي عمر تحقير نشده بود ، چه رسد به چنين بياني در حضور جمع ، او رفت تا شيون كنان كاري كند كه كرد ، چهل روز بعد كه امير كبير را به قتل رساند . 

                                                                                                   كتاب امينه صفحه 326

حوصله ندارم

اين روزها حوصله ي هيچ كاري را ندارم . اينترنت هم كه اعصاب خورد كن شده است تقريبا" هر سايتي را كه بزنيد با علامت ورود ممنوع مواجه ميشويد خوبه كه هنوز مونيتور سالمه و بر زمينش نزده ام . حتي كتاب خواندن هم نمي چسبد هر چند كه در اين مدت كتاب امينه ي مسعود بهنود و چرم ساغري بالزاك راخواندم ،اما خيلي بهم حال نداد گويي همه چيز به هم خورده است . من حتي حوصله ي وبلاك گردي هم ندارم قبلا"ها بيشتر به وبلاگها سر ميزدم اما امروزه ناي آن را هم از دست داده ام البته به گمانم اين تنها وصف حال من نيست خيلي ها به اين درد مبتلا شده اند اما بايد با اين سر خوردگي مبارزه كرده و بشاشيت را دوباره حفظ كرد . مگه چي شده دنيا كه به آخر نرسيده ، بايد روحيه ها را از نو ساخت و اميد ها را در دل زنده كرد ايراني آباد به سرزندگي فرزندانش  نياز دارد . بسم الله

امینه

نام كتاب : امينه                     نويسنده : مسعود بهنود                     قيمت :7500تومان

 

 كتاب امينه سرگذشت دختري است بنام  خاتون كه به امينه معروف است او بعدها مادر بزرگ آغا محمد خان قاجار بنيان گذار سلسله قاجار ميشود و به مادر بزرگ قجر ها معروف ميشود . اين زن شاهد سلسله افشاريان و سلسله زنديان وپايه گذار سلسله قاجاريان است . امينه دختر امامقلي خان يكي از رجال دوران صفويه است كه مورد غضب شاه سلطان حسين صفوي ميشود كه به دستور او  اعدام ميشود مادر امينه زني فرانسوي است بنام سارا كه بعد از كشته شدن امامقلي خان به عقد خسروخان برادرگرگين خان كه از نسل پادشاهان گرجستان است و از دستور شاه صفوي تمرد ميكرده وشاه براي به تمكين در آوردن او حكومت افغانستان را به او داده وسارا را  به برادر او ميدهد.

 امينه با ناپدري خود خسروخان ومادرش سارا زندگي ميكند امينه به طرز جالبي مورد  توجه شاه سلطان حسين  صفوي قرار گرفته و به عقد او  در ميايد و سوگلي شاه ميشود و در كاخ چهل ستون با شاه زندگي ميكند . توجه خاص شاه به او حسادت اطرافيان را بر مي انگيزد و لي شاه به علاقه اش به او اضافه ميگردد . طوريكه كليد خزانه را بدست او ميدهد .

 شاه صفوي آدمي اهل جنگ و مبارزه نبود او مردي بود اهل استغاثه، استخاره وروزهايش  و شبهاي  او در حرمسرا ميگذشت و اين به ضرر حكومت و مملكت  تمام ميشد و شورشها در نقاط  مختلف ايجاد ميشد و او كاري نميكرد يكي از اين شورشها حمله افغانها به سركردگي محمود افغان بود.جنايتهاي اودر اصفهان غارت وحمله وبه اسارت گرفتن شاه وقتل عام حرمسراي او از نكات تكان دهنده ي تاريخ صفويان است .

بعد از محمود افغان ،  پسر عمويش اشرف افغان كارهاي اورا ادامه داد و مدت 8سال افغانيها بر سر ملت ايران  سوار بودند. ملت ايران بخصوص مردم اصفهان اين واقعه را هيچوقت فراموش نميكنند. اصفهان در آن  زمان در اوج بود و اتباع كشورهاي ارويايي در انجا زندگي ميكردند.

 در همين ايام وقبل از حمله افغانها شاه سلطان حسين كه احساس ميكرد وضعيت ناجور است واحتمال حمله قريب الوقوع است امينه را به فتحعلي خان يكي از  سرداران بنام ايران كه  تركمن ميباشد ميبخشد و امينه با او به تركمن صحرا ميرود ودر آنجا زندگي ميكند او عاشق مرام فتعليخان ميشود و براي اودو پسر بنامهاي محمد حسن و محمد حسين ودختري  بنام خديجه بدنيا مياورد. در اين سالها امينه سفرهايي به روسيه فرانسه و ديگر كشورهاي اروپايي ميكند و از  نزديك با بزرگاني مانند كاترين ملكه روسيه و نويسندگاني مثل ولتر ملاقات ميكند . و با فرهنگ و  منش اروپا و  افكار وعقايد  آنها آشنا ميشود و آنها را با كشور خودش مقايسه ميكند و  تاسف ميخورد .

با روي كار آمدن نادراز ايل افشار،و با كمك فتحعلي خان شوهرامينه و شاه طهماسب پسر شاه سلطان حسين ، قصد بركنار كردن افغانها رادارند ولي نادر شاه كه از اتحاد فتحعلي و شاه طهماسب ميترسد با ترفندي با كمك شاه طهماسب ، فتحعلي را ميكشد و سپس شاه طهماسب را ميكشد وافغانهاراسرنگون كرده و شورشها را ميخواباند و ايران را يكپارچه ميكند و  به هندوستان رفته آنجارا به حاكميت در  آورده و غنايمي به ايران مياورد از جمله جواهرات معروف كوه نور  ودرياي نور.

 ولي ديري نميپايد كه نادر شاه را ميكشند ودوباره هرج و مرج طوري كه جنوب  ايران  به دست كريم  خان زند و شمال ايران به دست محمد حسن خان  فرزند امينه ، خراسان به دست عا دلشاه برادر زاده نادر شاه مي افتد .

جنگ بين محمد حسن فرزند امينه و كريم خان داماد امينه و شوهر خديجه ادامه مييابد تا سرانجام محمد حسن به  دست عوامل كريم خان كشته ميشود .امينه دخترش را قبلا " به خاطر دلاوريهاي كريم خان به او داده بود ومحمد  نوه امينه در دربار عادلشاه اسير بود و بوسيله عادلشاه او را  عقيم كردند و هيچوقت نتوانست زندگي زناشويي داشته باشد ويا بچه دار شود ،كريم خان زند توانست حكومت زندها را برقرار كند كه بعدها در اثر بيماري و پيري ميميرد واين دفعه به خاطر سياست هاي امينه ودلاوريهاي آقا محمد خان حكومت به دست آنها ميافتد و حكومت قاجار شروع ميشود .

 پسر بزرگ امينه محمد حسن صاحب دو پسر بنامها ي محمد و حسينقلي ميشود . محمد همان است كه بعدها لقب آقا محمد خان قاجار سرسلسله ي قاجار است را يدك ميكشد و بچه دار هم نميشودچرا كه طايفه ي زند او را عقيم كرده بودند . اماامينه نوه ديگري بنام حسينقلي داشت برادر آقا محمد خان كه زني بنام ماه رخساردارد وصاحب پسري به نام فتحعلي هستند .

 حسينقلي در يكي از جنگها كشته شده بود امينه ماه رخسار رابه عقد آقا محمد خان در مياورد وفتحعلي را به عنوان وليعهد وجانشين آقا محمد خان ميخواند و به فتحعلي  توصيه ميكند زنان زيادي بگيرد تا بچه هاي زيادي داشته باشد و جانشين پادشاه بايد كسي باشد كه مادرش  قجر باشد و اين تا پايان حكو مت قاجار به جز يك  مورد  رعايت ميشد و اين امرباعث اختلافاتي بين پسران شاه ميشود .

جانشين فتحعلي پسري بود به  نام عباس ميرزا كه مادرش از قاجار بود در حالي كه فتحعلي پسران بزرگتري به نام فرمانفرما وشعاع الدوله داشت ولي با مادراتي غير قاجار و اين مخالف اصلي بود كه  امينه بنا  نهاده بود .

عباس ميرزا پسر ي بنام محمد دارد كه پس ازمرگ عباس  ميرزا با وجود داشتن برادران عباس ميرزا با كمك قائم مقام به مقام وليعهدي نائل ميشود و البته محبت شاه به عباس ميرزا در اين انتخاب بي تاثير نيست . پس از  مرگ فتحعلي شاه  محمد پادشاه ميشود او با نوه  دختري فتحعلي شاه به نام جها ن خانم ازدواج كرده و پسري بنام ناصرالدين شاه بدنيا مياورد .

 اين جهان خانم تاثير خيلي زيادي در سرنوشت سلسه قاجار دارد اوخود را در حكومت سهيم ميداند ودر حكومت دخالت ميكند ا با دسيسه او قائم مقام را از سر  راه برميدارند و همچنين برخلاف ميل شوهرش كه ميخواست پسر ديگرش بنام عباس ميرزا از زن  ديگرش جيران كه مورد علاقه اش بود  وليعهد بشود ولي پس از مرگش جهان خانم يك ماه حكومت را بدست گرفت تا ناصر الدين شاه با وزير ش ميرزا تقي خان  اميركبير راهي  تهران شود .

 او ميخواست پسر جيران را كه پسركي كوچك بود كور كند اما فرهاد ميرزا عمويش او را  نجات داده و به سفارت انگليس برده بود تا  براي او پناهندگي بگيرد. واورا  به عتبات فرستادند ونجات دادند.

 بنابراين ناصر  الدين شاه زمام حكومت را به دست ميگيرد و وزير  مورد علاقه اش امير كبير به امور مملكت ميپردازد. علاقه شاه به اميركبير موجب حسادت جهان خانم ميشود واورا سد راه خود ميبيند چون امير  كبير  اجازه دخالت در امور مملكت را  به او نميدهد بنابراين تصميم ميگيرد به كمك و تطميع ميرزا آقا خان نوري با وعده صدارت در شبي كه ناصرالدين شاه مست ميباشد دستور قتل اورا از شاه ميگيرد وقتي شاه به خود ميايد كار از كار گذشته و امير كبير به  قتل   رسيده است اين موضوع موجب خشم شاه ميشود و مادرش را براي  هميشه  منزوي ميكند .

 ناصرالدين شاه 50سال حكومت ميكند وپسراني دارد كه آنها نيز به سن  بالايي رسيده بودند طوريكه فاصله سني  انها  باشاه 15سال بوده  است وليعهد مظفر الدين شاه است  در تبريزبه سر ميبرد ، كامران  ميرزا در تهران ،ظل السلطان در جنوب و  اصفهان حكومت ميكنند ولي اين دو مادراني غير قجر  دارند مظفرالدين شاه كه وليعهد ميباشد پير و  بيمار است و ترسو و بزدل و برادران ديگر آرزوي مرگش  را  دارند .

ناصرالدين شاه به وسيله ميرزا رضاي  كرماني به قتل  ميرسد و مظفر الدين شاه بيمار به سلطنت ميرسد ناصرالدين شاه كه خواهرش عزت الملوك را به  اميركبير داده بود پس از قتل اميركبير به تلافي به خواهرش وعده داده بود كه شاه آينده از بطن دختر خواهرش باشد .

 امير كبير صاحب دو دختر بنامهاي تاج الملوك و همدم الملوك ميباشد  تاج الملوك را به مظفرالدين شاه ميدهند او برايش  دو فرزند بنامهاي محمد علي  وعزت الملوك ثاني  بدنيا مياورد كه محمد علي شاه ميشود و عزت الملوك همسر عبدالحسين خان فرمانفرما پسر فيروز ميرزا پسر عباس   ميرزا است .

 محمد علي شاه دختر كامران ميرزا بنام جهان خانم ثاني را ميگيرد . سلطنت محمد علي شاه مصادف ميشود با انقلاب مشروطه و بتوپ بستن مجلس بوسيله محمد عليشاه و اخراج شاه از مملكت و آوارگي او با همسر ش جهان خانم و افسردگي وبيماري  و عاقبت مرگ او در ديار غربت .

 او دو پسر بنام احمد و محمد حسن دارد احمد كه وليعهد  ميباشد يك جوان عياش و بي تجربه و مريض و چاق كه از عهده اداره  امور مملكت بر نميايد و واز  اقبال  او مردم  نيز بيدار شده   اند و اين اوضاع منجر به كودتاي سوم اسفتد 1299و حكومت دولت سيد ضيا الدين طبا طبايي سر دبير روزنامه رعد ميگردد . اما حكومت سيد ضيا دوام نمي آورد و پس از دو ماه رضاشاه بدستور احمد شاه او را بركنار كرده وخود حكومت  ودولت را بدست گرفته و كم كم قدرت را  بدست گرفته و احمد شاه را از قصر بيرون كرده و به طرز  فجيعي اورا از  مملكت بيرون  ميكند . و به پدر و مادرش محمد علي شاه و جهان خانم ميپيوندد. محمد حسن  خان نيز با  زنش مهين بانو نيز اخراج ميشود. البته حركتهايي در جهت باز پس گرفتن حكومت از طرف محمد عليشاه  انجام ميگيرد كه ناموفق ميماند و حوادث جالبي است  كه بايد خوانده شود .

حماسه ی 22خرداد

ديروز مردم تهران و ايران حماسه آفريدند و به حق قانوني خويش عمل كردند و از ساعات اوليه ي صبح به پاي صندوق هاي راي رفتند تا نشان دهند كه از اوضاع جاري بيزارند و خواهان تغيير هستند . من ساعت 11 براي دادن راي به يكي از مدارس نزديك رفتم و يكساعت در صف بودم . شب ساعت 30/8 شب در نزديكي فلكه ي اول صادقيه بودم كه در جلوي يكي از مراكز اخذ راي حدود 150 نفري هنوز در صف بودند . به هر حال مردم به وظيفه شان عمل كردند و با تمام توان دررقم زدن به آينده ي خود شركت جستند تا نشان دهند كه نسبت به سرنوشت خويش حساسيت دارند . جالب بود كه صبح اول وقت شبكه ي سوم سيما درزير نويس هاي مكرري به اطلاع مردم ميرساند كه رهبري پاسخي به نامه ي هاشمي نداده است ، حال چرا در اين اول وقتي ياد آن نامه افتاده بود بعدها معلوم خواهد شد . ياد حرف زيبا كلام افتادم كه گفته بود اگر موسوي انتخاب نشود خيلي سخت است كه مردم را قانع كرد كه اينها خيمه شب بازي نبوده است . به گمانم جالب خواهد شد كه مردي دوباره به كرسي  راست جمهوربنشيند كه در اين روزها بارها و بارها به صفت دروغگو خطاب گرديده بود . چهارشنبه ي قبل هنگامي كه رئيس جمهور قصد داشت به دانشگاه شريف برود ،درب را برويش بستند و گفتند : شريف جاي دروغگو نيست آيا ملت هم با آنها همصدا شد ؟

مناظره ی رضایی و احمدی

ديشب مناظره ي احمدي نژاد و رضايي اوج مناظرات يك انسان هوچي با مردي بود كه بدليل حضور ساليان طولاني در مجمع تشخيص مصلحت نظام و اشراف و دسترسي به آمار و اطلاعات سري مملكت و دانش اقتصادي و حضور ذهن خوب در عين حال صبوري و متانت در گفتاراز او يك مدعي تمام عيار ساخته بود . احمدي نژاد چونكه از اشراف طرف مقابل برعكس كروبي بر مسائل اقتصادي و ضعفهاي دولت واقف بود سعي داشت ابتدا او را با سوالهاي تئوريك به بيراهه بكشاند و رضايي خوب فهميد و در ابتدا گفت قبل از پاسخ گويي به سوالات شما بايد اوضاع فعلي ايران را بررسي كنيم واين نكته اي بود كه احمدي نژاد را به كما برد . در نوبت بعدي بازهم اين رئيس جمهور بود كه خواست بازهم رضايي را به وادي كربلا بكشاند و او را منحرف گرداند اما رضايي باهوشتر از اينها بوده است . احمدي نژاد ميخواست وقت آخر رضايي را با سوالات دو طرفه بگيرد و نگذارد ايشان حرف آخرش را بزند و سردار دست رئيس جمهور را خوب خواند و در 5دقيقه ي اخر تمام صحنه را بدل به ميدان مين براي رئيس جمهور كرد كه اينك نميدانست چي بگويد چرا كه وقتي هم نداشت . اين مناظره با وصف اينكه از فحاشي بدور بود يكي از موفقترين مناظرات اين دوره بود و رضايي ثابت كرد با تخصص چگونه به جنگ پوپوليسم بايد رفت .

احمدی بای بای

این روزها خیابانهای تهران مملو از طرفداران نامزدهاست . ماشین ها را هم با سلیقه ی بسیار دیدنی تزیین میکنند . دیروز در خیابان ستارخان طرفداران موسوی شعار میدادند:

                            احمدی بای بای احمدی بای بای 

ثریا و پسر عمویش شاپور بختیار

ثريا هنگامي كه ملكه ي ايران بود به اشاره ي شاه اقداماتي براي جلب بعضي از رهبران جبهه ي ملي به منظور همكاري آنها با حكومت جانشين مصدق به عمل آورد . مهمترين نقشي كه ثريا در اين ميان ميتوانست ايفا كند جلب همكاري پسر عمويش شاپور بختيار با دربار و دولت منصوب شاه بود . در كتاب من مرغ طوفانم صفحه ي 11 نوشته اند :

 " پس از 28 مرداد 1332 بختيار به زندان افتاد و چندين سال در زندان ماند . روزي ثريا اسفندياري بختياري دختر عموي دكتر بختيار و ملكه ي آنروز ايران به وسيله ي يكي از نزديكان پيغام مهمي براي او به زندان فرستاد به اين مضمون كه در مقابل پذيرفتن وزارت يا هر شغل مناسب ديگر، دست از افكار خود و مخالفت با شاه بردارد و اسباب راحتي بيشتر ملكه را فراهم نمايد . بختيار به پيغام اورنده جوابي داد كه معروف است او گفت : قبول اين سمت ها مجازات خيلي سنگيني براي من است و من ، افكار خود و خون پدرم را با بكارت دختر عمو مصالحه نميكنم ."

 

                                                                                        كتاب زيباي تنها ص 363

یکساله شدم

دوشنبه 12خرداد 1388 سالگرد تولد وبلاگ من بود . يكسال گذشت مثل برق و باد و من هم يكسال بزرگتر شدم . خيلي تلاش كردم در اين يكسال، كه هر روز بطور منظم بنويسم اما نشد يعني متاسفانه بيشتر ميخوانم تا بنويسم و اين خود معظل بزرگي است البته ناگفته نماند كه انبان من هم زياد پر نيست و خالي است به همين دليل نميتوانم مدام بنويسم .

سعي كردم بيشتر از خودم بنويسم و خود را بر آفتاب افكنم اما با تمام سعي و تلاشم آنگونه نشد كه انتظار داشتم دليلش هم اين بوده و هست كه ملاحظاتي دارم و نميتوانم به راحتي از ديگران نام ببرم ، اما تا توانستم خاطراتي را نوشتم و در سال آينده قطعا" بيشتر خواهد شد .

تقريبا" خلاصه ي همه ي كتابهايي را كه در اين مدت  خودم خواندم و يا خانمم خواند در اينجا نوشتيم تا ديگران هم بخوانند و لذت ببرند و همين جا بايد از زحمات ايشان هم تشكري كرد . اگر خدا خواست و توانستيم و ديديم فايده دارد و توان داشتم ادامه ميدهم اگر هم نتوانستم به هر دليلي آنرا تعطيل خواهم كرد .

از تمامي دوستاني كه گاها" مطالبش را خواندند و بنده را تشويق كردند نهايت سپاس را دارم . وبدانيد كه نوشتن بسيار سخت است و بخصوص براي من كه به سياست هم علاقه دارم اما نميخواهم از سياست بنويسم، ولي باور كنيد صادقانه نوشتم .

یک خاطره از یک دوست

 

4۰سال پيش در بيجار معلم بودم و درس ميدادم البته زن و بچه هم داشتم دو تا دختر. يك روز زمستان صبح وقتي از خواب بيدار شدم ناگهان با وضع عجيبي روبروشدم و متوجه شدم كه اصلا قادر به حركت نيستم يعني به كلي فلج شده بودم و فقط گردنم تكان ميخوردبا وحشت خانم را صدا كردم ، بابچه ها آمدند ووقتي حالم را ديد شوكه شده بود گريه و زاري شروع شد ،به همه اطلاع دادند ،اقوام و دوستان براي عيادت ميامدند ولي حال من تغييري نكرد و بلكه بدتر هم شدم هر كسي نسخه اي ميپيچيد اما حال و روز من جدا" فاجعه بود . تا اينكه به فكر بابايي افتادم كه در بيجار مشهور بود و ترياكي قهاري  بود البته آنروزها مثل امروز نبود كه هر بچه اي ترياك بكشد انگشت شمار بودند كساني كه مواد مخدر مصرف ميكردند و همه ي شهر انها را ميشناخت، فرستادم دنبالش ، آمد ، وضعم را ديد و گفت من درستش ميكنم فقط بايد بروم و بساط ترياك را بياورم و شروع كنم . گفتم دستم به دامنت دارم ميميرم اگه همينطور باشم ترجيح ميدم زنده نمانم . گفت ولي بايد كمي صبر و حوصله داشته باشيد . گفتم به چشم هرچه شما بگيد خلاصه يارو رفت و بعد از اندكي برگشت مقدمات را فراهم كرد ترياك بار گذاشت . چون زمستان بود و ما در منزل كرسي داشتيم پس بابت ذغال مشكلي نبود . دستور داد اطاق را براي من و خودش خالي كردند . سپس شروع كرد. اول خودش توپ توپ شد و حسابي نشئه شد ودودش را به صورت من فوت ميكرد و هنگامي كه تا خرخره كشيد و جا نداشت بافور را به دهان من ميگذاشت من هم دود را فرو ميدادم و سپس بيرون ميدادم چند پك كه زدم دستانم حركت كرد وسپس پاهايم و بعد توانستم بدنم را حركت دهم و بعدش كلا" بلند شدم و با هم نشستيم و آقا تا جا داشتم كشيدم ،سرحال شدم مزدي به يارو دادم و رفت ، من هم به مدرسه رفتم.

فرداي همانروز ديدم بدنم شروع به خاريدن كرد و تقريبا اعصابم خورد شده بود پيش يارو رفتم و گفتم فلاني حالم خيلي بد است دماغم منظم ميخاره ، كمي بي حوصله شده ام چكار كنم ؟ گفت اگر امروز را تحمل كني و سراغ ترياك نروي مشكلي نخواهي داشت و اين خارش مربوط به ترياك ديروز است سعي كن سراغ اين نكبت نروي