مادام دولاشانتري
نام كتاب : مادام دولاشانتري نويسنده : انوره دو بالزاك ناشر : انتشارات نگاه
مترجم : هژبر سنجر خاني قيمت : 55000 ريال تعداد صفحه : 280
گود فروآ مردجوان و مجردي است كه به خاطرمشكلات مادي ناچار شده خانه اش را عوض كرده و به محله ي پايين تري نقل مكان كرده است و به پانسيوني رفته متعلق به خانمي به نام مادام دولاشانتري . خانه اي عجيب با ساكناني عجيبتر و مستخدمي كه همگي در كارهاي خيريه شركت داشته و واجد روحيات بي نظيري هستند . ساكنان اين پانسيون خود را وقف خدمت به مردم كرده اند و به صورت ناشناس هر آنچه را در توان دارند براي رفع مشكلات عديده ي مردم به كار ميگيرند و جالب است كه چشمداشتي هم ندارند . گود فروآ هر چه بيشتر با اهالي پانسيون آشنا ميشود بيشتر ترغيب ميگردد كه به راز اهالي خانه پي ببرد . پيرمردي از ساكنان خانه بخشي از سرگذشت مادام را براي او توضيح ميدهد كه مادام سالها قبل به 15 سال زندان محكوم شده و مستخدم پانسيون هم با او بوده و دخترش نيزاعدام شده است و براي اطلاع بيشتر او ادعا نامه ي دادستان وقت را به او نشان داده و به او ميدهد تا مطالعه كرده برگرداند . مرد جوان اصرار دارد كه وارد اين جمع شود و آنها براي آزمايش او را به محله اي مي فرستند و ميگويند در اين محله بگرد و آنهايي را كه نيازمندند بياب و به آنها كمك كن ما هم دريغي نداريم . او به پانسيون ديگري ميرود و اتاقي را اجاره ميكند . در مجاور اتاق او مردي زندگي مي كرد كه دختري بيمار داشت و نوه اي كه از قضاي روزگار هر دو را بسيار دوست داشت . مرد شرايط زندگي اش را به گود فروآ گفت و اصرار عجيبي داشت كه اين اطاق را اجاره نكند چرا كه دختر او به آرامش نياز دارد . مرد جوان به پير مرد گفت مطمئن باشد آرامش آنها را بر هم نخواهد زد . گود فروآ فهميد كه پير مرد در نهايت فقر به سر ميبرد ولي اطاق دخترش را به گونه اي تزيين نموده كه گويي خانواده ي پولداري به حساب مي آيند . او هر روز براي دخترش گل تازه سفارش ميداد و به خاطر بيماري در تمام اين سالها سعي كرده بود دخترش از وضعيت اقتصادي كه در آن به سر ميبرند بي اطلاع باشد و به اين گمان باشد كه آنها هنوز در ناز و نعمت غوطه ورند .جوان درتلاش بود كه به آنها كمك كند ولي وقتي فهميد پيرمرد همان دادستاني است كه براي مادام و دخترش داد خواست تهيه كرده به ترديد افتاد . به واسطه ي او بود كه دكتر مشهور يهودي به بالين دختره آمد و او را به بيمارستان برد و به خاطر تلاشهاي او بود كه كتاب حقوقي پيرمرد به فروش رفته و وضع مالي آنها بهتر شد . پير مرد بعد از يافتن مجدد تصادفي گودفروآ آمد و از مادام حلاليت طلبيد و مادام هم به خاطر خدا او را بخشيد .