زنده ام كه روايت كنم

نام كتاب : زنده ام كه روايت كنم         نويسنده : گابريل گارسيا ماركز           ناشر : نشر ني

مترجم : كاوه مير عباسي        چاپ : هفتم         تعداد صفحه :695       قيمت : 8800تومان

 

بي شك اين كتاب يكي از آثار بسيار مهم ، ارزنده و جذابي است كه نويسنده بزرگ كلمبيا از دوران نوجواني ، جواني و بلوغ خود به صورت صادقانه ، ساده و بدون تكلف به رشته ي تحرير در آورده است . صداقت نويسنده در بيان هر آنچه كه بر سرش رفته مانند ، فقر جانسوز خانواده ، مشكلات جنسي خودش ، ارتباط با محله ها و فاحشه خانه ها ، دلبستگي اش به زنان ، علاقه ي مفرطش به خواندن كتاب و هر آنچه كه بدستش ميرسد ، چگونگي ترك شهر و ديار و اقامت اجباري در شهري ديگر براي درس خواندن ، نحوه ي ثبت نام در مدرسه ي يهودي ها و علت عدم ثبت نام در مدرسه ي امريكايي ها و دلايل مادش براي آن ، عليرغم ميل پدرش كه معتقد بود مدرسه ي امريكايي براي گابريل بهتر است ، ثبت نام در دانشكده ي حقوق كه خودش ميلي به ادامه ي تحصيل در آن را نداشت و فقط به خاطر اصرار مادرش بود كه پذيرفت ، همه و همه در اين كتاب قطور به زيباترين شكلي نگاشته شده است .

او مي نويسد كه چگونه روزنامه نگار شد ، چطور پول پرداخت هتل را نداشت و به همين دليل مجبور ميشد دست نوشته هايش را نزد هتلدار به امانت بگذارد و بعد از تسويه يادداشتها را پس بگيرد . اولين بار چگونه با زني همخوابگي داشت و تجربه ي جالب سكس را به صورت عجيبي لمس نموده است  . وقتي با يكي از بزرگترين روزنامه هاي كشور قرارداد900 پسويي را امضاء نمود در تصورش هم نمي گنجيد كه اين همه پول را ماهيانه به او بدهند لذا به لكنت زبان مي افتد و جالب است كه صاحب روزنامه تصور ميكند ، تامل گابريل به خاطر اين است كه او اين رقم را ناچيز شمرده ، توهيني به خود قلمداد نموده است .

خواندن اين كتاب زيبا و جذاب را كه مير عباسي به زيباترين وجهي ترجمه نموده است را به همه پيشنهاد ميكنم

به یاد عطا

عطا از دوستان بسيار قديمي بود كه در دوره ي راهنمايي با هم دوست شديم و اين دوستي تا پايان دوره ي دبيرستان هم ادامه داشت . هر چند مدتي كه من دور بودم و در شهر و ديار ديگري سكني گزيدم باز هم اين دوستي كمرنگتر شدولي تنها اينها نبود بلكه مسائل ديگري هم پيش آمد كه در اين ميان بي تاثير نبودند مثلا" او بسيار زودتر از ما زن گرفت و زودتر صاحب خانه و بچه شد از طرف ديگر من هم دانشگاه قبول شدم و به ديار غربت آمدم و او هم شهرمالوف خود را ترك كرده و براي كار به مريوان رفت . از نظر جسماني هم سالمترين و گردن كلفت ترين دوستان ما بود كه جرات و جسارت خوبي هم داشت طوري كه ما هميشه به او تكيه ميكرديم .

چندي پيش مادرم زنگ زد و گفت عطا را براي درمان غده اي در سرش به تهران آورده اند ولي نميدانست به كدام بيمارستان ، البته گفت كه فلاني در جريان كامل هست از او بپرس . منهم به دوست مشتركمان زنگ زدم و اوجريان كامل را توضيح داد و گفت كه در كدام بيمارستان بوده و لي الآن مرخص شده و در منزل خواهر زاده اش اطراق كرده است و دوران نقاهت را ميگذراند . آدرس را گرفتم و در يكي از روزهاي هفته سري به آنجا زدم . گويا غده اي در سر داشته كه به گفته ي پزشكان مادر زادي بوده است . غده اي كه به شدت به بينايي اش فشار آورده و گفته بودند اگر جراحي نكند شايد در آينده اي نزديك كور هم بشود .

با هماهنگي دوستانش قرار بود كه در بيمارستان امام حسين بستري گردد ولي با ديدن امكانات بيمارستان و فضاي اسف بار آن پشيمان شده و در بيمارستان پارسيان در سعادت آباد تهران بستري ميشود و بابت جراحي9 ميليون تومان ناقابل پرداخت كرده بود و اينك در منزل بود . از درد پشت و سينه و معده اش به شدت شاكي بود و البته خودش هم نميدانست علتش چيست .

راستش ديدن او با اين قيافه نزار و رنگ پريده كه بسيار با تاني حرف ميزد و از ترس درد به زور سرفه ميكرد ناراحت كننده بود و عذاب آور  بود بخصوص براي من كه هر چه نگاهش ميكردم و گذشته هايش را مرور ميكردم در كار خدا و حكمتش حيران ميشوم .