يك از دوستان عزيز ديروز تماس تلفني گرفت و احوال پرسيد.
گفتم : خوبيم و نفسي ميآيد و ميرود و ظاهرا" ممد حيات است .
گفت : شنيدي زن عمويم سرطان دارد و دكترها جوابش كرده اند و گفته اند مگر معجزه اي صورت بگيرد و گرنه عمر زيادي نخواهد كرد ؟
گفتم : نه ، نشنيده ام ، اما كدام عمويت ؟
گفت : پسر خوب مگه من چند تا عمو دارم ؟ يك عمو كه بيشتر ندارم .
گفتم : يادم رفت ببخشيد. حالا كي سرطان گرفت ؟
گفت: سالهاست كه با سرطان دست و پنجه نرم ميكند ولي اينك به انتها رسيده است .
گفتم : خوش به حالش كه از اين دنيا زودتر خلاص ميشود .
گفت : خواهرش يعني عمه ي حقير پيغام فرستاده كه اگه زنش مرد زن ديگه اي نگيرد و آبروي ما را نبرد .
گفتم : چرا مگه تجديد فراش گناه است ؟
گفت : نه ، ولي چرا خواهرش مخالفه در جاي خودش جالب است .
گفتم : ولي مرد بعد از فوت زنش نمي تواند تنهايي زندگي كند گذران زندگي برايش سخت است .
گفت : عموي من با خانمش رابطه ي خوبي نداشت و هميشه با هم دعوا داشتند . خوب به ياد دارم سالها قبل آمده بود پيش پدرم و از زنش گله داشت مي گفت 10 روز اول ماه اخلاق خانمم مثل سگ ميشه و نميشه بهش نزديك شد 10 روز هم كه پريود ميشود 10 روز بعدش هم دوباره اخلاقش گهي ميشه پس تكليف من بدبخت چيه و كي بايد من با خانم باشم ؟
گفتم : چي بگم پس اگه زنش بميره تازه روز شادي اوست ؟
گفت : آي گفتي .