كه دكان ما را گزندي نبود
شبي دود خلق آتشي بر فروخت شنيدم كه بغداد نيمي بسوخت
يكي شكر گفت اندرآن خاك و دود كه دكان ما را گزندي نبود
جهانديده اي گفتش اي بلهوس ترا خود غم خويشتن بود و بس
پسندي كه شهري بسوزد به نار اگر چه سرايت بود بر كنار
بجز سنگدل ، نا كند معده تنگ چو بيند كسان بر شكم بسته سنگ
توانگرخودآن لقمه چون مي خورد چو بيند كه درويش خون مي خورد
بوستان سعدي - باب اول
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت توسط فه زی
|