حسين از دوستان قديمي بود كه 10 سالي از من بزرگتر بود و چند تا بچه دارد حتي داماد دارد و تازگيها يك عروس هم براي پسرش گرفته است . داشتيم با هم گپ ميزديم .
گفتم : من خيلي وقت نيست ازدواج كرده ام اين روزها دومين سالگرد ازدواجمان است اما راستش من و زنم خيلي با هم دعوا مي كنيم آيا اين عادي است ؟ يعني شما هم تا اين اندازه با هم دعوا داشتيد ؟ يا ما مشكل داريم و بلد نيستيم كه زندگي مشترك چگونه بايد باشد .
گفت : نه خيلي سخت نگير ما هم مثل شما بوديم و هميشه ي خدا دعوا داشتيم فقط امروزه جنس دعواهايمان تغيير يافته است البته بهتراست بگويم كه در هر دوره دعواهايمان با دوره ي قبل تغيير قابل ملاحظه اي ميكرد و ماهيتش عوض ميشد .
گفتم : آخه راستش را بخواهي دعواهاي ما خيلي بچگانه و گاهي اوقات مضحك به نظر ميرسد و من حتي رويم نميشود آنها را عنوان كنم و براي كسي تعريف نمايم براي همين است كه غالبا" آنها را تو خودم ميريزم و خون دل ميخورم ، نديدي كه پسرهاي مردم وقتي زن ميگيرند چاق ميشوند ولي من هر روز مثل شمع آب ميشوم و اين روزها به قدري لاغر شده ام كه مامانم تعجب ميكنه چند بار توصيه كرده دكتر بروم و خودم هم چون ميدانم علتش چيست نميدانم چي به او بگويم تا كم گير بدهد .
گفت : بابا جان زندگي همين است ديگه دعوا نمك زندگي است و به قول يكي از دوستان زندگي مشترك مثل كمپوت است ابتداش عسل است اما هر چه بيشتر كه جلو بري عسل تلختر شده و در نهايت به كثافت ميرسد ولي گويا شانس تو اين بسته را به جاي سر از ته باز كرده ايد .
گفتم : يك روز ميگه چرا وقتي مامانم اينجاست باهاش حرف نميزني ؟ چرا با شوهر خواهرهايم گرم نمي گيري ؟چرا با پدرم استخر نميري ؟ چرا براي خواهرم كار پيدا نمي كني ؟ چرا با شوهر خواهرم زيادي شوخي مي كني ؟ چرا با پدرم تخته نرد بازي نمي كني ؟ چرا وقتي نشسته بودي به برادرم پشت كردي ؟ چرا وقتي آنها مهمان بودند ظرفها ي غذا را نشستي و مثل مهمانها نشسته اي تا من ازت پذيرايي كنم ؟ چرا سر شام با هيچكس حرف نميزني ؟ اصلا" چرا سر سفره حواست به كسي نيست و تند وتند ميخوري ، درست نيست تو بايد حواست به بقيه هم باشه شايد غذا كم بياد و اين تويي كه بايد مراعات كني مگه نه ؟
برادرچشمت روز بد نبينه ، يك روز مادرش در اطاق خواب ماخوابيده بود و همه ي چراغها را روشن كرده بو د من هم رفتم و آنها را خاموش كردم باورت نميشه براي چيز به اين سادگي قشقرقي شد كه بيا و ببين ، كم مانده بود با خانمم دست به يقه شويم ، مادرش گفته بود به من توهين كرده اند و چراغ بالاي سر من را خاموش كرده ايد همه شان جمع كردند كه شام نخورده بروند كلي اصرار كرديم كه ببخشيد عمدي نبوده و آخرالامر ماندند .
اوايل تمام مشكل ما بي پولي بود كه دائم سر اين نق ميزد و سركوفت ميزد كه تو بي پولي من هم بدبخت شدم و به آرزوهايم نرسيدم . بعد كه وضع پول ما بهتر شد موضوع دعوا هم عوض شد ، حالا به خاطر خواهرهايش يا برادرهايش يا مادرش يا پدرش دعوايمان ميشد . يكبار پسرخواهرش چنان گندي زد كه كفر من را بالا آورده بود من هم يواشكي يك پس گردني بهش زدم ، پسره ي خل چنان زد زير گريه كه همه فهميدند و آنچنان خودش را بر زمين زد كه داشت با باجناقمان دعوايمان ميشد و به همين دليل نهار نخورده رفتند و پشت سرشان ما را به جان هم انداختند . ميگفت چرا زديش ؟ گفتم : آخه اين رواني داشت تلويزيون را ميشكست . گفت :خوب بذار بشكنه ، تو خجالت نكشيدي پسر به آن نازي را زدي ؟ آخه من با چه رويي به چشمان خواهرم نگاه كنم ؟خلاصه گذشت و بعد از مدتي نوع دعوايمان عوض شد و اينبار بيشتر به خاطر خاواده ي ما بود كه دعوا ميكرديم . مثلا" ميگفت چرا داداشت وقتي به اينجا ميآيند اينقدر ميخوره ؟ گفتم خوب داداش تو هم همچين كمتر نمي خوره بزنم به تخته يك ديس كامل برنج را با دو كاسه خورشت چپوند توي معده اش ، ميگفت دادا شم خوش اشتهاست . گفتم حالا كه به داداش من رسيد زياد ميخوره ولي به داداش تو رسيد خوش اشتهاست . يا ميگفت چرا پدرت اينهمه دستشويي ميره ؟ حالم بهم ميخوره ؟ گفتم خوب پدر تو هم كه دستشويي ميره تازه هر وقت اينجا ميآد بيست سي بار ميره دستشويي ميگه چه بوي خوبي ميده اين دستشويي شما ، گفتم بابت اسپريه شما هم بخريد تا دستشويتون بوي خوب بده ، ميگه ما از اين ولخرجي ها نمي كنيم . ميگه تو وقتي بابات اينا ميآن اينجا با اونها گرم ميگيري من را فراموش ميكني هر چه هم بهت با چشم و ابرو اشاره ميكنم حاليت نيست اصلا" تو نمي فهمي كه مردها و زنها به وسيله ي چشم با هم صد تا حرف ميزنند و نيازي نيست كه زماني كه كسي اينجاست حرف بزنند تو هم بايد اينگونه باشي كه با اشاره ي من موضوع را بگيري ولي جالب است كه در طي مهماني تو حتي به من هم نگاه نمي كني . خواهر من را نگاه كن چگونه به اشاره ي ابرو و چشماش به شوهرش مي فهمانه كه چه بايد بكند و چه نبايد بكنه ولي تو انگار نه انگار و من واقعا" براي خودم متاسفم براي شوهري كه كردم .يكروز ميگفت چرا اين زنهاي همسايه به من احترام نمي گذارند ؟ مگه نميدانند من كيم ؟ زن روبرويي خجالت نميكشه از در درآمده حتي با من سلام احوالپرسي نميكند . خواستم موضوع كش نياد ، گفتم عقل نداره زياد سخت نگير او چه ميدانه شما كي هستيد و چه جايگاه ويژه اي در اين مملكت داريد ، اين و كه گفتم بدتر داد زد كه تو من و مسخره ميكی مگه خودت چكاره اي كه به من تشر ميزني ، بابات خياطه داداشت طويله دار و هميشه بوي پهن ميده ، گفتم اولا" او گاوداري داره و طويله دار نيست در ثاني پدر من اكنون چند دهنه مغازه داره و سالهاست خياطي نميكنه .
گفتم : حسين خداييش كفرم بالا آمده و نميدانم اگه بچه دار شويم كارمان به كجا خواهد رسيد حالا هم كه دو سال گذشته من حاضر نبوده ام كه بچه دار شويم البته پشت سرمان هم صفحه گذاشته اند ولي من گوشم به اين حرفها بدهكار نبوده تا ببينم ميتوانم اين زنيكه ديوانه را تحمل كنم .
حسين گفت : پسر جان تو هنوز بچه اي و بالآخره بچه دار هم ميشويد و به خاطر بچه ها هم شايد با هم گلاويز هم شديد و البته زندگي همينه كه هست خيلي با ديد كتابي و ايده آل نگاهش نكن ، زن همينه ، شوهر همينه ، بچه همينه ، مادر زن و پدر زن و خواهر زن و برادر زن همين هستند كه تو داري و با كمي تفاوت ديگران هم دارند ، تو خيال كردي ديگران بهترش را دارند ؟ نه اينگونه نيست به هر حال همه همديگر را تحمل ميكنند و بخاطر حفظ زندگيشان و بچه هايشان يكديگر را زير يك سقف پذيرفته اند و حالا بعضي ها در كنار زنشان كه قابل تحمل نيس خانم بازي هم ميكنند ، يا زنها در كنار شوهرشان مرد بازي هم ميكنند تو گويي همه ميدانند و به اين كرده قانع ، البته هستند مرداني كه با وجود زنان مصيبت بار هنوز دست از پا خطا نكرده ان و يا هستند زناني كه با وجود اينكه دلخوشي از شوهرشان ندارند ولي دامن پاكي دارند و اين به خيلي عوامل بستگي دارد كه من حوصله اش را ندارم بازگو كنم و زياد هم بدرد تو نمي خوره ، ولي بدان كه زندگي همين است كه درش قرار داري كه با ايده آلهاي داخل كتاب بسيار تفاوت دارد .