مثنوي تطويل ني نامه است

اين نكته كه مولانا شكايت خود را با حكايت جدايي ها آغاز ميكند و اولين قصه يي را هم كه گوينده ي مثنوي در تفسير سر ني و شكايت حال وي به دنبال تطويل ني نامه نقل ميكند نقد حال ما  . ميتواند نشان دهد كه مخاطب مثنوي بايد در زير افسون نواي ني ، دائم در دنياي قصه ها سير كند و در عين حال نه فقط نقد حال خود را درين قصه ها جستجو ميكند بلكه نقد حال گوينده ي ني نامه را هم كه عنوان نقد حال ، بدون اشتمال آن در اشارات مولانا تحقق نمي يابد در همان قصه منعكس است . در واقع مثنوي كه تطويل ني نامه است و در قياس با آن حكم عالم اكبر را در مقابل عالم اصغر دارد پر از قصه است و دنيايي را كه براي مخاطب طرح ميكند دنياي قصه است .

  

                                                                                                  كتاب نردبان شكسته

                                                                                                         

                                                                                                                  

چرا دموكراسي نداريد ؟

فرموداين عيب ما شرقي هاست و منحصر به ايران هم نيست . حالا پدر سگ فرنگي به ما مي گويد چرا دموكراسي نداريد ؟ يا همين الآن ، اگر من كنار بروم و بگويم خودتان يك رئيس جمهور انتخاب كنيد سي و پنج ميليون نفر ، سي و پنج ميليون راي مختلف خواهند داد . يعني هر كس خودش را رئيس جمهور خواهد دانست و به خود راي خواهد داد . ديديم كه پاكستان و كويت و هند و همه ي اينها كه ميخواستند تقليد در بياورند 180درجه عقب گرد كردند .

 

                                                                        يادداشتهاي علم جلد 6 صفحه 235

 

رنسانس

اصطلاح رنسانس تنها اشاره به دوره ي زماني كوتاهي است كه در مغرب زمين از سال 1450 تا تقريبا" 1600ميلادي امتداد داشته و اگر بخواهيم حوادث را به جاي تاريخ زماني ملاك قرار دهيم ، زمان آن ازاكتشاف چاپ در مغرب زمين تا مرگ جوردانو برونو طول كشيده است . اين دوره از هر طرف قابل امتداد است ، در ايتاليا يك قرن زودتر و در دوره پتراك و بوكاچيو شروع شد و در جاهاي ديگر مدتها پس از 1600 ادامه داشت . ممكن است سال 1616 را كه سال مرگ دو نفر از برجستگان ، سروانتس و شكسپير است را سال پايان رنسانس بدانيم و اگر كسي تاليف كتابي را بخواهد نشان پايان رنسانس قرار دهد كتاب مغناطيس و اجسام مغناطيسي تاليف ويليام جيلبرت را اگر آن اندازه بزرگ نداند ، ميتواند سال 1630 يعني سال تاليف كتاب گفتگو در باره ي دومنظومه اصلي جهان اثر گاليله را سال آخر رنسانس بداند .

 

                                                                                                                                                   كتاب شش بال علم

                                                                         

                                                                           

ابله

نام كتاب : ابله                          نويسنده : داستايوفسكي             مترجم : سروش حبيبي

ناشر : نشر چشمه     قيمت : 20000 تومان   چاپ هشتم : بهار 1389    تعداد صفحه : 1019

 

ابله در سال 1868 -69 منتشر گرديد . پرنس مويخكين ، آخرين فرزند يك خانواده بزرگ ورشكسته ، پس از اقامتي طولاني در سويس براي معالجه ي بيماري ، به ميهن خود باز ميگردد . بيماري او رسما" افسردگي عصبي است ولي در واقع پرنس دچار نوعي جنون شده است كه نمودار آن بي ارادگي مطلق است به علاوه بي تجربگي كامل او در زندگي ، اعتماد بي حدي نسبت به ديگران در وي پديد آورده است . پرنس در پرتو وجود روگوژين ، همسفر خويش ، فرصت مييابد نشان دهد كه براي مردي واقعا" نيك ، در تماس با واقعيت چه ممكن است پيش آيد . روگوژين اين جوان گرم و روباز و با اراده ، به سابقه هم حسي باطني و نياز به ابراز مكنونات قلبي ، در راه سفر سفره ي دل خود را پيش پرنس ، كه از نظر روحي نقطه ي مقابل اوست مي گشايد . روگوژين براي او عشق قهاري را كه نسبت به ناستازيا فيليپوونا احساس ميكند باز مي گويد .اين زن زيبا كه از نظر حسن شهرت وضعي مبهم دارد ، به انگيزه ي وظيفه شناسي ، نه بي اكراه ، معشوقه ي ولي نعمت خود ميشود تا از اين راه حق شناسي خود را به او نشان دهد  . وي كه طبعا" مهربان و بزرگوار است نسبت به مردان و به طور كلي نسبت به همه ي كساني كه سرنوشت با آنان بيشتر يار بوده و به نظر مي آيد كه براي خوارساختن او به همين مزيت مينازند نفرتي در جان نهفته دارد . اين دو تازه دوست ، چون به سن پترزبورگ ميرسند از يكديگر جدا ميشوند . پرنس نزد ژنرال يپانچين ، يكي از خويشاوندانش ميرود به اين اميد كه براي زندگي فعالي كه ميخواهد آغاز كند پشتيبانش باشد . پرنس در نهايت عاشق دختر كوچك ژنرال ميشود دختري بسيار خوشگل به نام آگلايا كه دوست دارد همه را مسخره كند و دست بيندازد . دختر كه مي فهمد پرنس عاشق اوست ، او را ناچار ميكند كه در جمع از او خواستگاري نمايد و مادر او مراسم مفصلي را براي معرفي داماد به دوستان برگزار ميكند . آگلايا قبلا" به پرنس گفته بود كه در مراسم اصلا" حرف نزند و گندي به بار نياورد ولي بر عكس پرنس در مراسم شروع به بلبل زباني كرده و همه را به حيرت انداخته و با شكستن گلدان بزرگ چيني كه محبوب مادرش بود آگلايا را به خشم آورد .روز بعد كه آگلايا به اتفاق پرنس براي ديدار ناستازيا معشوقه ي روگوژين ميروند ناستازيا ميگويد كه پرنس را دوست داشته و حاضر است با او ازدواج كند و اين كلام مو جب خشم و ناراحتي شديد آگلايا ميشود و همه چيز به هم ميخورد . مقدمات مراسم ازدواج پرنس و ناستازيا فراهم شده و در روزي كه قرار است عروس به كليسا برود راگوژين او را مي ربايد و به  خانه خودش برده و عروس را با كاردي به قتل ميرساند . پرنس كه آشفته و منگ شده براي پيداكردن ناستازيا به منزل راگوژين رفته و در نهايت او را مييابد اما مرده . پليس چند روز بعد به كمك دوستان پرنس آنها را مييابد ، راگوژين به قتل اعتراف كرده و به پانزده سال زندان و تبعيد در سيبري محكوم ميشود و پرنس كه بكلي مشاعرش را از دست داده براي معالجه ي دوباره به سويس مراجعه ميكند . من خواندن اين كتاب قطور را به دوستان توصيه ميكنم اما قبل از شروع نقدي را كه يكي از منتقدين داستايوفسكي بر كتاب نوشته و مترجم آن را در انتهاي كتاب آورده مطالعه نمايند تا بهتر در جريان اصل كتاب قرار گيرند .

بابات خياطه داداشت طويله دار

حسين از دوستان قديمي بود كه 10 سالي از من بزرگتر بود و چند تا بچه دارد حتي داماد دارد و تازگيها يك عروس هم براي پسرش گرفته است . داشتيم با هم گپ ميزديم .

گفتم : من خيلي وقت نيست ازدواج كرده ام اين روزها دومين سالگرد ازدواجمان است اما راستش من و زنم خيلي با هم دعوا مي كنيم آيا اين عادي است ؟ يعني شما هم تا اين اندازه با هم دعوا داشتيد ؟ يا ما مشكل داريم و بلد نيستيم كه زندگي مشترك چگونه بايد باشد .

گفت : نه خيلي سخت نگير ما هم مثل شما بوديم و هميشه ي خدا دعوا داشتيم فقط امروزه جنس دعواهايمان تغيير يافته است  البته بهتراست بگويم كه در هر دوره دعواهايمان با دوره ي قبل تغيير قابل ملاحظه اي ميكرد و ماهيتش عوض ميشد .

گفتم : آخه راستش را بخواهي دعواهاي ما خيلي بچگانه و گاهي اوقات مضحك  به نظر ميرسد و من حتي رويم نميشود آنها را عنوان كنم و براي كسي تعريف نمايم  براي همين است كه غالبا" آنها را تو خودم ميريزم و خون دل ميخورم ، نديدي كه پسرهاي مردم وقتي زن ميگيرند چاق ميشوند ولي من هر روز مثل شمع آب ميشوم و اين روزها به قدري لاغر شده ام كه مامانم تعجب ميكنه چند بار توصيه كرده دكتر بروم و خودم هم چون ميدانم علتش چيست نميدانم چي به او بگويم تا كم گير بدهد .

گفت : بابا جان زندگي همين است ديگه دعوا نمك زندگي است و به قول يكي از دوستان زندگي مشترك مثل كمپوت است  ابتداش عسل است اما هر چه بيشتر كه جلو بري عسل تلختر شده و در نهايت به كثافت ميرسد ولي گويا شانس تو اين بسته را به جاي سر از ته باز كرده ايد .

گفتم : يك روز ميگه چرا وقتي مامانم  اينجاست باهاش حرف نميزني ؟ چرا با شوهر خواهرهايم گرم نمي گيري ؟چرا با پدرم استخر نميري ؟ چرا براي خواهرم كار پيدا نمي كني ؟ چرا با شوهر خواهرم زيادي شوخي مي كني ؟ چرا با پدرم تخته نرد بازي نمي كني ؟ چرا وقتي نشسته بودي به برادرم پشت كردي ؟ چرا وقتي آنها مهمان بودند ظرفها ي غذا را نشستي و مثل مهمانها نشسته اي تا من ازت پذيرايي كنم ؟ چرا سر شام با هيچكس حرف نميزني ؟ اصلا" چرا سر سفره حواست به كسي نيست و تند وتند ميخوري ، درست نيست تو بايد حواست به بقيه هم باشه شايد غذا كم بياد و اين تويي كه بايد مراعات كني مگه نه ؟

برادرچشمت روز بد نبينه ، يك روز مادرش در اطاق خواب ماخوابيده بود و همه ي چراغها را روشن كرده بو د من هم رفتم و آنها را خاموش كردم باورت نميشه براي چيز به اين سادگي قشقرقي شد كه بيا و ببين ، كم مانده بود با خانمم دست به يقه شويم ، مادرش گفته بود به من توهين كرده اند و چراغ بالاي سر من را خاموش كرده ايد همه شان جمع كردند كه شام نخورده بروند كلي اصرار كرديم كه ببخشيد عمدي نبوده و آخرالامر ماندند .

اوايل تمام مشكل ما بي پولي بود كه دائم سر اين نق ميزد و سركوفت ميزد كه تو بي پولي من هم بدبخت شدم و به آرزوهايم نرسيدم . بعد كه وضع پول ما بهتر شد موضوع دعوا هم عوض شد ، حالا به خاطر خواهرهايش يا برادرهايش يا مادرش يا پدرش دعوايمان ميشد . يكبار پسرخواهرش چنان گندي زد كه كفر من را بالا آورده بود من هم يواشكي يك پس گردني بهش زدم ، پسره ي خل چنان زد زير گريه كه همه فهميدند و آنچنان خودش را بر زمين زد كه داشت با باجناقمان دعوايمان ميشد و به همين دليل نهار نخورده رفتند و پشت سرشان ما را به جان هم انداختند . ميگفت چرا زديش ؟ گفتم : آخه اين رواني داشت تلويزيون را ميشكست . گفت :خوب بذار بشكنه ، تو خجالت نكشيدي پسر به آن نازي را زدي ؟ آخه من با چه رويي به چشمان خواهرم نگاه كنم ؟خلاصه گذشت و بعد از مدتي نوع دعوايمان عوض شد و اينبار بيشتر به خاطر خاواده ي ما بود كه دعوا ميكرديم . مثلا" ميگفت چرا داداشت وقتي به اينجا ميآيند اينقدر ميخوره ؟ گفتم خوب داداش تو هم همچين كمتر نمي خوره بزنم به تخته يك ديس كامل برنج را با دو كاسه خورشت چپوند توي معده اش ، ميگفت دادا شم خوش اشتهاست . گفتم حالا كه به داداش من رسيد زياد ميخوره ولي به داداش تو رسيد خوش اشتهاست . يا ميگفت چرا پدرت اينهمه دستشويي ميره ؟ حالم بهم ميخوره ؟ گفتم خوب پدر تو هم كه دستشويي ميره تازه هر وقت اينجا ميآد بيست سي بار ميره دستشويي ميگه چه بوي خوبي ميده اين دستشويي شما ، گفتم بابت اسپريه شما هم بخريد تا دستشويتون بوي خوب بده ، ميگه ما از اين ولخرجي ها نمي كنيم . ميگه تو وقتي بابات اينا ميآن اينجا با اونها گرم ميگيري من را فراموش ميكني هر چه هم بهت با چشم و ابرو اشاره ميكنم حاليت نيست اصلا" تو نمي فهمي كه مردها و زنها به وسيله ي چشم با هم صد تا حرف ميزنند و نيازي نيست كه زماني كه كسي اينجاست حرف بزنند تو هم بايد اينگونه باشي كه با اشاره ي من موضوع را بگيري ولي جالب است كه در طي مهماني تو حتي به من هم نگاه نمي كني .  خواهر من را نگاه كن چگونه به اشاره ي ابرو و چشماش به شوهرش مي فهمانه كه چه بايد بكند و چه نبايد بكنه ولي تو انگار نه انگار و من واقعا" براي خودم متاسفم براي شوهري كه كردم .يكروز ميگفت چرا اين زنهاي همسايه به من احترام نمي گذارند ؟ مگه نميدانند من كيم ؟ زن روبرويي خجالت نميكشه از در درآمده حتي با من سلام احوالپرسي نميكند . خواستم موضوع كش نياد ، گفتم عقل نداره زياد سخت نگير او چه ميدانه شما كي هستيد و چه جايگاه ويژه اي در اين مملكت داريد ، اين و كه گفتم بدتر داد زد كه تو من و مسخره ميكی مگه خودت چكاره اي كه به من تشر ميزني ، بابات خياطه داداشت طويله دار و هميشه بوي پهن ميده ، گفتم اولا" او گاوداري داره و طويله دار نيست در ثاني پدر من اكنون چند دهنه مغازه داره و سالهاست خياطي نميكنه .  

 گفتم : حسين خداييش كفرم بالا آمده و نميدانم اگه بچه دار شويم كارمان به كجا خواهد رسيد حالا هم كه دو سال گذشته من حاضر نبوده ام كه بچه دار شويم البته پشت سرمان هم صفحه گذاشته اند ولي من گوشم به اين حرفها بدهكار نبوده تا ببينم ميتوانم اين زنيكه ديوانه  را تحمل كنم .

حسين گفت : پسر جان تو هنوز بچه اي و بالآخره بچه دار هم ميشويد و به خاطر بچه ها هم شايد با هم گلاويز هم شديد و البته زندگي همينه كه هست خيلي با ديد كتابي و ايده آل نگاهش نكن ، زن همينه ، شوهر همينه ، بچه همينه ، مادر زن و پدر زن و خواهر زن و برادر زن همين هستند كه تو داري و با كمي تفاوت ديگران هم دارند ، تو خيال كردي ديگران بهترش را دارند ؟ نه اينگونه نيست به هر حال همه همديگر را تحمل ميكنند و بخاطر حفظ زندگيشان و بچه هايشان يكديگر را زير يك سقف پذيرفته اند و حالا بعضي ها در كنار زنشان كه قابل تحمل نيس خانم بازي هم ميكنند ، يا زنها در كنار شوهرشان مرد بازي هم ميكنند تو گويي همه ميدانند و به اين كرده قانع ، البته هستند مرداني كه با وجود زنان مصيبت بار هنوز دست از پا خطا نكرده ان و يا هستند زناني كه با وجود اينكه دلخوشي از شوهرشان ندارند ولي دامن پاكي دارند و اين به خيلي عوامل بستگي دارد كه من حوصله اش را ندارم بازگو كنم و زياد هم بدرد تو نمي خوره ، ولي بدان كه زندگي همين است كه درش قرار داري كه با ايده آلهاي داخل كتاب بسيار تفاوت دارد .

محرم اين هوش جز بي هوش نيست

آنچه ني ميگويد خطابش به عقل و اراده ي انسان كه غالبا" عوالم و احوال ني را عرضه تحقير و تغافل ميسازد نيست ، به دل است كه منشا شوق و هيجانهاست . اين كه از زبان ني ميگويد كه محرم اين هوش جز بي هوش نيست براي آن است كه اين نوع ادراك روحاني كه او جوياي آنست وراي ادراك حسي و عادي است .

 

                                                                                                كتاب نردبان شكسته

                                                                                                                                                

                                                                                                                                                         

 

احساسات مردم واقعا" پرشور و مايه ي دلگرمي است

در آذربايجان بوديم در ركاب شاهنشاه و عليا حضرت شهبانو ، بسيار خوش گذشت . البته برنامه ها سنگين بود به همه ي ولايات اين استان شاهنشاه سر زدند اين ويزيت به مناسبت پنجاهمين سال شاهنشاه پهلوي است . احساسات مردم واقعا" پرشور و مايه ي دلگرمي است البته اين پيشرفت سريع مثلا" در تبريز پنج هزار نفر فقط در كارخانه هاي صنعتي دولتي مشغول اند مسئله ي كوچكي نيست . در آذربايجان سه طرح بسيار عمده پياده شده ، يكي كارخانه ي ماشين سازي تبريز ، ديگري كارخانه ي تراكتور سازي تبريز و سومي كارخانه هاي ديگر صنعتي مثل ديزل سازي با سر مايه گذاري خارجي كه تابع همان تاسيس كارخانه ي ماشين سازي است . طرح تراكتور سازي تبريز طرح بسيار بزرگي است كه قبلا" با رومانيها بود خوب از كار در نيامد به مسي فرگوسن انگليس تبديل ميشود و در سال 20 هزار دستگاه خواهد ساخت .

 

                                                                          يادداشتهاي علم جلد 6 صفحه 212

واقعا" شما نميدانيد؟

هاشمي در خصوص حضور استاندارها و ائمه جمعه و جذب امكانات شهر ها به جنگ واكنش منفي نشان داد و گفت :ما جلسه اي در مازندران با استاندار داشتيم . او گزارش داد كه از دو سال پيش تاكنون 1500 دستگاه ماشين از امكانات استان به لشكر 25 كربلا داده شده است  و اين لشكر آنقدر وضعش خوب است كه فقط 10 ميليون تومان بابت خريد پسته پرداخته است . به رفسنجان هم كه رفتم ليستي كه در مورد كمك به لشكر 41 ثار الله دادند ، چيز عظيمي بو د . آقاي قرباني در تكذيب خبر هاي داده شده به هاشمي گفت : پسته كجا ؟ برنج براي تغذيه نيرو هاي بسيجي نداريم . آقاي هاشمي با ناراحتي بيشتر گفت : بر عكس من نگران هستم ، اين سولاتي كه در باره ي كادر ، تعداد گردان و غيره از شما كردم براي همين بود . ببينيد ما الآن كشور را به حالت تهييج در آورده ايم كه مي خواهيم بجنگيم . پولي كه اصلا" نيست در خزانه ، واقعا" شما نميدانيد؟ ما الآن در شهر شاهد صف مردم در مقابل بانكها هستيم كه مي خواهند از بانك پول دريافت كنند اما پول نيست در چنين شرايطي 5 ميليارد تومان بدون حساب و كتاب از خزانه داديم به سپاه كه مشكلات يگانها را حل كند اما اكنون مي بينيم كه شما مي گوييد وضع كادرمان مناسب نيست . خوب بعد از عمليات فاو ، توان شما نصف اين مقدار ميشود و براي مرحله بعدي كه بايد از بسيج مردم ثمره بگيريم لشكرهايتان استعداد جنگيدن ندارند . مسئولان لشكر هاي سپاه به نداشتن مسئوليت از طرف استانها در جنگ اشاره كردند و افزودند كه استانها بايد براي بسيج امكانات مهندسي و ايجاد فضا و دادن امكانات آموزشي مسئوليت بپذيرند علاوه بر اين از نظر آنها مشكل جنگ فقط پول نيست بلكه در سطح ملي بايد در ابعاد مختلف به مسئله جنگ اهتمام شود اما آقاي هاشمي تاكيد كرد در حال حاضر بيش از امكانات فعلي كه به جبهه داده ميشود امكان پذير نيست و هر چه جلوتر برويم اين آهنگ كندتر ميشود .

 

 

                                                             كتاب خاطرات سال 1366 هاشمي رفسنجاني

                                                                             دفاع و سياست - صفحه 407

شخصيت هاي عمده ي شعر دوران مشروطه - قسمت هشتم

 لاهوتی :سياستمدار و شاعر انقلابي كه زندگاني پر ماجرايي داشت . پس از دست زدن به نبردي چريكي براي انقلاب كمونيستي در ايران ، ناگزير شد ميهن اش را ترك كند و به شوروي برود . وي باقي عمر خود را در آن كشور گذراند و هم در آنجا مرد . از جمله فعالترين و مستعدترين شاعران اين دوره است و يافتن همسنگي براي وي دشوار است . لاهوتي در شعر فارسي مبتكر تجارب بسياري در زمينه ي محتوي و شكل است و همين عناصر است كه در تحول شعر فارسي بسيار اهميت داشته است .

 

                                                                       ادبيات فارسي از جامي تا روزگار ما

                                                                             شفيعي كد كني صفحه 81

شخصيت هاي عمده ي شعر دوران مشروطه - قسمت هفتم

سید اشرف : سيد اشرف سردبير روزنامه ي مردمي و پر نفوذ نسيم شمال بود و خود او نيز به نام روزنامه اش نسيم شمال خوانده ميشد . او مردمي ترين شاعري بود كه در دوره ي مشروطه ظهور كرد  . شعر وي از نظر شكل بيروني ، مفهوم و محتوي دروني به زبان توده هاي مردم است .

 

                                                                      ادبيات فارسي از جامي تا روزگار ما

                                                                             شفيعي كد كني صفحه 80

آنچه اهميت دارد محتواست نه خود ظرف

مولانا بي شك قصه گوي ماهري است . اين مهارت در قصه پردازي را در نزد مولانا جنبه ي يك حرفه ي موروثي ميدهد . معهذا اين مهارت در قصه و اين ذوق قصه گويي مانع از آن نيست كه بعضي اوقات مولانا توجه به قالب و صورت قصه را هم مزاحم بيابد و از اين كه ضرورت توجه به ظاهر حكايت نمي گذارد حرفش را چنان كه دلخواه اوست دنبال نمايد ، شكايت سر كند . در بسياري از موارد تلقي وي از قصه هم مبني بر آنست كه صورت ظاهر آن ، چيزي جز يك پيمانه نيست و البته در پيمانه آنچه اهميت دارد محتواست نه خود ظرف . خود وي در چندين مورد به صراحت قصه يي را كه با آب و تاب تمام و با ذكر جزييات و حوادث و مناظر ، نقل كرده است در مفهوم رمزي تاويل ميكند ، چنانكه داستان اعرابي و زن در دفتر اول ،خود وي رمزي مي خواند و قصه ي داوود و آن خوني را كه مدعي مالكيت گاو كشت در دفتر سوم بر همين اساس تاويل ميكند .

                                                                                كتاب نردبان شكسته

                                                                                عبدالحسن زرين كوب

                                                                                          صفحه 41