هدیه به کودک

واقعا" چندان قابل درك نيست كه بدنت را به زحمتي طاقت فرسا بيندازي تا زندگي را به كودكي هديه كني ، زندگيت را وقف حمايت از او كني ، روزها و سالها بگذرد و تو همه ي لحظه هاي عمرت را صرف او نمايي تا بتواند روي پاي خود بايستد و آنگاه او را از دست بدهي و با نوستالژي او را دور از دسترس خود بيني ، چرا كه همه ي بچه ها دير يا زود راه خود را در پيش ميگيرند .

 

                                                  كتاب همه ي آرزو هاي من ايزابل آلنده صفحه 284

 

 

خیانت مرد به زن و زن به مرد

تقريبا" هم سن و سال بوديم . البته او زودتر از من ازدواج كرده بود و به همين دليل بچه هايش هم بزرگتر بودند . سالها بود با هم دوست بوديم . از همان اوان جواني زيادي سر و گوشش مي جنبيد . هميشه با همه كار داشت . از همان جواني تا دلتان بخواهد دوست دختر داشت . من هميشه فكر مي كردم اگه روزي زن بگيرد كمي از اين شيطوني اش كاسته شود يا به عبارت بهتر آدم شود كه البته اشتباه ميكردم و متاسفانه عوض نشد كه نشد هيچ ، بلكه اين روزها بدترهم شده است . تو گويي هنوز مجرد است و اصلا" انگار نه انگار كه بچه ي بزرگ دارد و شايد يكي دو سال ديگه پدر شوهر شود .

الآن هم با زنهاي ديگري ارتباط دارد و چه جوري زنش تاكنون بويي نبرده عجيب است . جالب اينجاست كه برايش خريد هم ميكنند . يكي برايش شلوار كادو مي خرد ، ديگري برايش پيراهن مي خرد ، آن يكي زير پيراهن ميگيرد ، و بعدي كفش ميخرد و بهش كادو ميدهند . من هم حسوديم ميشه كه چرا من يك دوست ندارم تا برايم كادو بخرند و گاهي دلي از عزا در آورده لبي گازبگيريم و كامي بستانيم .

يك روز در اتاق كار نشسته بوديم ، چند نفري از دوستان ، آنهم زير كولز گازي و در گرماي تابستان تهران كه بحث داغي شروع شد بين ما چند نفر كه از بد حادثه همه هم متاهل بوديم . بحث بر سر اين بود كه:

 آيا مرد متاهل ميتواند دوست زن يا دختر داشته باشد ؟

آيا اگر دوست ديگري غير از زنش داشته باشد روا هست يا نه؟

چرا  بعضي ازمردها اين روزها دوست دارند غير از خانم هايشان با ديگري هم ارتباط داشته باشند ؟

چرا  برخي خانمها هم دوست دارند غير از شوهرانشان با پسر ها يا مردان ديگري رابطه برقراركنند؟

چرا مردها ي ايراني به محض اينكه مجردي به جايي ميروند حتما" سرو گوششان ميجنبد ؟

چرا مردهاي ايراني در مسافرت حتما" بايد كامي بگيرند و خوش بگذرانند ؟

چرا خانمها در اين فكر نيستند كه در سفر خارج دلستاني كنند ؟

راستي چرا ميزان مسئوليت پذيري در بين همسران بشدت كاهش يافته است ؟

چرا حس تنوع طلبي در بين ايراني ها اينهمه طرفدار يافته است ؟

آيا واقعا" خارجي ها هم اينگونه رفتار ميكنند ؟

چرا مردهاي ايراني در خفا آن كار ديگر ميكنند ؟

چرا مردها و زنان ايراني در ظاهر چيزي هستند و در باطن چيز ديگر؟

چرا همه در حرف عارف و عاشق پيشه اند و در عمل يك خائن به همديگر ؟

چرا مردها آرامششان را در جايي ديگر جستجو ميكنند ؟

چرا مردان هوسهايشان را در جايي ديگر ميجويند ؟

چرا كانون خانواده قادر با تامين اين اميال متنوع نيست ؟

عفت در ظاهر و باطني خبيث امروزه خصلت بسيار ي از مردان و زنان ايراني است اما چه شد كه به اينجا رسيديم ؟

يكي ميگفت : خوب چه اشكال دارد كه مردي با زن ديگري ارتباط داشته باشد ؟

ديگري ميگفت : مردها چون شهوت رانند نميتوانند بر خودشان تسلط داشته باشند و اين امر بسيار عادي هم هست و لي زنها اين خصلت را ندارند .

ديگري ميگفت : به نظر من داشتن دوستي كه آدم بتواند گاهي با او قرار داشته و فقط در حد گفتگو معاشقه اي هم كنند بد نيست .

آن يكي ميگفت : اين خوي را خدا در نهاد مردها قرارداده است كه به يكي قناعت نكنند و لي زنان را عفيف تر خلق كرده است .

آن دوست ديگر گفت : حالا چي شده  اگه مردها خودشان سيب داشته باشند ولي سيب ديگران را گاز بزنند؟

من گفتم : چرا ما به زنهايمان خيانت مي كنيم ولي توقع داريم زنهامان عفيف باشند ؟ چرا حاضريم در عين داشتن زن ؛ دوست دختر يا دوست زن داشته باشيم ؟ ولي همسر ما دوست پسر نداشته باشد ؟ در هيچ فرهنگي در دنيا خيانت مرد به زن و زن به مرد عاقبت خوش و خوبي ندارد و حتي براي مثال توضيح دادم كه آناكارنينا ي تولستوي به خاطر خيانت به شوهرش در انتهاي رمان خود كشي ميكند ، مادام بواري گوستاوفلوبر به خاطر خيانت به شوهرش با آرسنيك خود كشي ميكند و مرد خائن در رمان خنده در تاريكي ولاديمير ناباكف كشته ميشود و تو گويي سزاي همه ي آدمهاي خائن در هر قومي مرگ است پس چرا اين  برای شماها آموزنده نیست                                                             

سفيدي موي دست

چند روز پيش هواي تهران خيلي گرم شده بود . از محل كارش بيرون زد اما به خانه نرفت . براي مطالعه سري به پارك زد و ماشينش را د رگوشه اي پارك نمود . زيلو به دست با روزنامه اي و يك دستگاه MP3 درگوش به سايه ي درختي در خيابان فردوس پناه برد و روي چمن ها دراز كشيد و شروع كرد به مطالعه . چشمانش كه خسته شد روزنامه را به گوشه اي انداخت و خوابش برد . بعد از مدتي بيدار شد و در حالي كه خيس عرق شده بود به سخنراني گوش داد  ، سخنراني در باب وحي و نبوت آنهم در پاريس .

بر سر ذوق آمده بود و داشت پرنده هاي آسمان را نگاه ميكرد كه از فرط گرما دنبال سايه اي بودند دستانش را جلوي صورتش گرفت تا آسمان را بهتر نظاره كند ، چشمش به موهاي دستش افتاد  و با خود گفت :

 راستي موهاي دستم هم سفيد شده اند . اما اينها كي سفيد شدند ؟كه من متوجه نشده بودم . در بين انبوهي از مو ، سفيدها نمايان بود و ميشد راحت تشخيص داد و دردلش ميگفت : مگه من چند سال سن دارم كه اينها سفيد شده اند ؟ و وقتي از گذشته سراپا دردش يادي كرد ، با خودش گفت :

پس بگو ، چرا اينها سفيد شده اند بيچا ره ها خيلي هم تقصير كار نبو ده اند اما هر چه كه بود يك لحظه به ذهنش رسيد كه ولي من ، در اين سالها هيچگاه احساس خوشبختي نكرده بودم  ، همه اش نداري ، همه اش مشكلات ، همه اش دعوا و مرافعه ، همه اش دغدغه ي امرار معاش . آه خدايا زندگي چقدر زود ميگذرد در حالي كه نمي فهمي كه چرا اينقدرسريع همه چيز تمام ميشود و تو از خوشبختي چيزي را نصيب نبرده ايد .