خواجه خواجگان
از خواجه احمد غزالي شنيدم كه هرگز شيخ ابوالقاسم كرگاني نگفتي كه ابليس ، بل چون نام او بردي ، گفتي خواجه خواجگان و آن سرور مهجوران .
نامه هاي عين القضات همداني
صفحه 97
از خواجه احمد غزالي شنيدم كه هرگز شيخ ابوالقاسم كرگاني نگفتي كه ابليس ، بل چون نام او بردي ، گفتي خواجه خواجگان و آن سرور مهجوران .
نامه هاي عين القضات همداني
صفحه 97
اما دليل آنكه حكايت سجده و تمرد ابليس نمي تواند حقيقي باشد آن است كه امر الهي به آسمانيان يا امري است تكويني يا تشريعي . اگر امر تكويني است قابل باز گشت و عصيان نيست و اراده اش مساوي با ايجاد و انشاء آن است چنان كه در قول و آيه ي كن فيكون ملاحظه ميشود و هيچگونه فاصله اي ميان كلمه ي وجودي كن و ايجاد فيكون موجود نخواهد بود و حتي اصولا" رقم خوردن امر وجودي همان هويت شي است و هويتي پيشين در ميان نيست تا لازمه ي آن احتمال كراهت در مقام پذيرش باشد . از سوي ديگر اگر بخواهيم امر الهي را تشريعي بگيريم نيز با محذور ديگري مواجه خواهيم شد و آن اين است كه چنانچه از آيات و روايات بدست مي آيد ملائكه مشمول هيچ تكليفي نيستند و از اين رو هيچ پيامبر ، رسالت ، تبشير و انذار ، وعده و وعيد ، بهشت و جهنم ، حلال و حرام براي ايشان وجود ندارد و آفرينش آنها چنانچه در حق جن و انس گفته اند توام با اختيار و رد و قبول نيست و پذيرش و امتناع اصولا" براي انها معناي روشني ندارد پس قبول و پذيرش ، جايي معنا دارد كه احتمال وقوع نيز باشد .
كتاب ابليس عاشق يا فاسق
صفحه 34
اين كه ميگويند در نفس آدمي شري هست كه در حيوانات و سباع نيست نه از آن روست كه آدمي از ايشان بدترست ، از آن روست كه آن خوي بد و شر نفس و شومي هايي كه در آدم است بر حسب گوهر خفي است كه در اوست كه اين اخلاق و شومي ها و شر حجاب آن گوهر شده است . چندانكه گوهر نفيس تر و عظيم تر و شريف تر ، حجاب او بيشتر . پس شومي و شر و اخلاق بد حجاب آن گوهر بوده است رفع اين حجب ممكن نشود الا به مجاهدات بسيار . هر كجا كه قفل بزرگ نهند دال بر آنست كه آنجا چيزي نفيس و ثمين است و اينك هر جا حجاب بزرگ ، گوهر بهتر ، چنانكه مار بر سر گنج است ، تو زشتي مار را مبين ، نفايس گنج را ببين .
فيه مافيه مولانا
ص 234
دانشمندان جبر يهودي و عرب بر پايه ي كارهاي بابلي و يوناني بناهاي تازه اي ساختند و از آن ميان مهمتر از همه كار شاعر ايراني عمر خيام است كه معادلات دو مجذوري و درجه سوم را طبقه بندي كرده و به حل بعضي از آنها پرداخته است . انتقال جبر عربي و اسلامي به مغرب زمين مانند مثلثات از مجراي عبري و لاتيني صورت گرفت و اين پيش از آن بود كه جبر در ميان مسلمين به اوج خود رسيده باشد . جبر عربي كه به جهان باختري لاتيني انتقال پيدا كرد شامل اكتشافات عمر خيام نبود . انتقال جبر پيش از خيامي اسلامي در سال 1145 به دو طريق صورت گرفت كه يكي از آنها ترجمه ي كتاب جبر ومقابله خوارزمي به وسيله ي رابرت چستر بود و ديگري انتشار ترجمه ي لاتيني رساله ي عربي ابراهام برحيه به وسيله ي پلاتو از مردم تيولي .
نخستين كتاب اصيل لاتيني جبر، كتاب حساب تاليف لئوناردو فبيو ناجي از اهالي پيسا بوده است . پس از آن به كندي پيشرفتي حاصل ميشد . قدم بزرگ بعد از آنرا ايمانوئل بونفيس از مردم تاراسكون برداشت و قدم بزرگتر از آن را يك نفر پاريسي به نام نيكولا شوكه كه در حدود سال 1484 در شهر ليون صاحب اسم و رسم شده بود . در آن سال و در آن شهر وي كتاب خود به نام مثلث علم عدد را تكميل كرد كه مشتمل بر انديشه هاي پر ثمري بود از قبيل مقايسه ي دو تصاعد هندسي و حسابي ( نقطه لوگاريتم ) .
كتاب شش بال علم
جرج سارتون
صفحه 45
مولانا اين جا خاطر نشان ميكند كه وقتي وهم موسي با همه ي نور و هنر ، از نفوذ در اين اسرار محجوب ميماند حال چون تو كسي پيداست و البته چون تو براي ادراك اين اسرار ، قدرت پرواز به اوج اين معاني را نداري ، بدون بال و پري كه پروازت را ممكن سازد نبايد بيهوده خودرا به خطر ناشي از پرواز بيندازي ، درحقيقت وراي مصلحت ظاهر كه عقل اشخاص عادي آن را درك ميكند ، مصلحتهاي پنهاني هم هست كه حتي عقل چون موسي كسي هم از آن محجوب است . نه آيا بچه از نيش حجام كه از وي ميگيرند ، ميترسد و مادر كه ميداند آن خون گرفتن (آنگونه كه در عصر مولانا مي پنداشتند ) براي سلامتي بچه فايده ي بسيار دارد از اين رنج و وحشت كودك شادكام هم هست . پس برطبيب غيبي و بر پادشاه كه با قتل زرگر كنيزك را از بيماري يك عشق هذيان آميز نجات دادند نبايد اعتراض كرد و البته هرگز نبايد آنچه را انسان از ادراك سر آن عاجز است با كمك ادراك محدود خويش بسنجد و كار خاصان را قياس از خود مگير .و در اينجا گوينده ي مثنوي براي آنكه ضعف اين گونه قياس را نشان دهد قصه ي طوطي و بقال و قياس خنده آور اورا نقل ميكند . باري در دنبال بيان اين نكته كه كار خاصان حق و از آن جمله پادشاه و طبيب غيبي را در اقدامي كه جهت فدا كردن زرگر كردند نبايد با كار خود قياس كرد . جريان سيال انديشه ي مولانا قصه ي طوطي بقال و قياس مضحك او را به ياد مي آورد .
كتاب نردبان شكسته
عبدالحسن زرين كوب
صفحه 69