نام كتاب : ابله                          نويسنده : داستايوفسكي             مترجم : سروش حبيبي

ناشر : نشر چشمه     قيمت : 20000 تومان   چاپ هشتم : بهار 1389    تعداد صفحه : 1019

 

ابله در سال 1868 -69 منتشر گرديد . پرنس مويخكين ، آخرين فرزند يك خانواده بزرگ ورشكسته ، پس از اقامتي طولاني در سويس براي معالجه ي بيماري ، به ميهن خود باز ميگردد . بيماري او رسما" افسردگي عصبي است ولي در واقع پرنس دچار نوعي جنون شده است كه نمودار آن بي ارادگي مطلق است به علاوه بي تجربگي كامل او در زندگي ، اعتماد بي حدي نسبت به ديگران در وي پديد آورده است . پرنس در پرتو وجود روگوژين ، همسفر خويش ، فرصت مييابد نشان دهد كه براي مردي واقعا" نيك ، در تماس با واقعيت چه ممكن است پيش آيد . روگوژين اين جوان گرم و روباز و با اراده ، به سابقه هم حسي باطني و نياز به ابراز مكنونات قلبي ، در راه سفر سفره ي دل خود را پيش پرنس ، كه از نظر روحي نقطه ي مقابل اوست مي گشايد . روگوژين براي او عشق قهاري را كه نسبت به ناستازيا فيليپوونا احساس ميكند باز مي گويد .اين زن زيبا كه از نظر حسن شهرت وضعي مبهم دارد ، به انگيزه ي وظيفه شناسي ، نه بي اكراه ، معشوقه ي ولي نعمت خود ميشود تا از اين راه حق شناسي خود را به او نشان دهد  . وي كه طبعا" مهربان و بزرگوار است نسبت به مردان و به طور كلي نسبت به همه ي كساني كه سرنوشت با آنان بيشتر يار بوده و به نظر مي آيد كه براي خوارساختن او به همين مزيت مينازند نفرتي در جان نهفته دارد . اين دو تازه دوست ، چون به سن پترزبورگ ميرسند از يكديگر جدا ميشوند . پرنس نزد ژنرال يپانچين ، يكي از خويشاوندانش ميرود به اين اميد كه براي زندگي فعالي كه ميخواهد آغاز كند پشتيبانش باشد . پرنس در نهايت عاشق دختر كوچك ژنرال ميشود دختري بسيار خوشگل به نام آگلايا كه دوست دارد همه را مسخره كند و دست بيندازد . دختر كه مي فهمد پرنس عاشق اوست ، او را ناچار ميكند كه در جمع از او خواستگاري نمايد و مادر او مراسم مفصلي را براي معرفي داماد به دوستان برگزار ميكند . آگلايا قبلا" به پرنس گفته بود كه در مراسم اصلا" حرف نزند و گندي به بار نياورد ولي بر عكس پرنس در مراسم شروع به بلبل زباني كرده و همه را به حيرت انداخته و با شكستن گلدان بزرگ چيني كه محبوب مادرش بود آگلايا را به خشم آورد .روز بعد كه آگلايا به اتفاق پرنس براي ديدار ناستازيا معشوقه ي روگوژين ميروند ناستازيا ميگويد كه پرنس را دوست داشته و حاضر است با او ازدواج كند و اين كلام مو جب خشم و ناراحتي شديد آگلايا ميشود و همه چيز به هم ميخورد . مقدمات مراسم ازدواج پرنس و ناستازيا فراهم شده و در روزي كه قرار است عروس به كليسا برود راگوژين او را مي ربايد و به  خانه خودش برده و عروس را با كاردي به قتل ميرساند . پرنس كه آشفته و منگ شده براي پيداكردن ناستازيا به منزل راگوژين رفته و در نهايت او را مييابد اما مرده . پليس چند روز بعد به كمك دوستان پرنس آنها را مييابد ، راگوژين به قتل اعتراف كرده و به پانزده سال زندان و تبعيد در سيبري محكوم ميشود و پرنس كه بكلي مشاعرش را از دست داده براي معالجه ي دوباره به سويس مراجعه ميكند . من خواندن اين كتاب قطور را به دوستان توصيه ميكنم اما قبل از شروع نقدي را كه يكي از منتقدين داستايوفسكي بر كتاب نوشته و مترجم آن را در انتهاي كتاب آورده مطالعه نمايند تا بهتر در جريان اصل كتاب قرار گيرند .