4۰سال پيش در بيجار معلم بودم و درس ميدادم البته زن و بچه هم داشتم دو تا دختر. يك روز زمستان صبح وقتي از خواب بيدار شدم ناگهان با وضع عجيبي روبروشدم و متوجه شدم كه اصلا قادر به حركت نيستم يعني به كلي فلج شده بودم و فقط گردنم تكان ميخوردبا وحشت خانم را صدا كردم ، بابچه ها آمدند ووقتي حالم را ديد شوكه شده بود گريه و زاري شروع شد ،به همه اطلاع دادند ،اقوام و دوستان براي عيادت ميامدند ولي حال من تغييري نكرد و بلكه بدتر هم شدم هر كسي نسخه اي ميپيچيد اما حال و روز من جدا" فاجعه بود . تا اينكه به فكر بابايي افتادم كه در بيجار مشهور بود و ترياكي قهاري  بود البته آنروزها مثل امروز نبود كه هر بچه اي ترياك بكشد انگشت شمار بودند كساني كه مواد مخدر مصرف ميكردند و همه ي شهر انها را ميشناخت، فرستادم دنبالش ، آمد ، وضعم را ديد و گفت من درستش ميكنم فقط بايد بروم و بساط ترياك را بياورم و شروع كنم . گفتم دستم به دامنت دارم ميميرم اگه همينطور باشم ترجيح ميدم زنده نمانم . گفت ولي بايد كمي صبر و حوصله داشته باشيد . گفتم به چشم هرچه شما بگيد خلاصه يارو رفت و بعد از اندكي برگشت مقدمات را فراهم كرد ترياك بار گذاشت . چون زمستان بود و ما در منزل كرسي داشتيم پس بابت ذغال مشكلي نبود . دستور داد اطاق را براي من و خودش خالي كردند . سپس شروع كرد. اول خودش توپ توپ شد و حسابي نشئه شد ودودش را به صورت من فوت ميكرد و هنگامي كه تا خرخره كشيد و جا نداشت بافور را به دهان من ميگذاشت من هم دود را فرو ميدادم و سپس بيرون ميدادم چند پك كه زدم دستانم حركت كرد وسپس پاهايم و بعد توانستم بدنم را حركت دهم و بعدش كلا" بلند شدم و با هم نشستيم و آقا تا جا داشتم كشيدم ،سرحال شدم مزدي به يارو دادم و رفت ، من هم به مدرسه رفتم.

فرداي همانروز ديدم بدنم شروع به خاريدن كرد و تقريبا اعصابم خورد شده بود پيش يارو رفتم و گفتم فلاني حالم خيلي بد است دماغم منظم ميخاره ، كمي بي حوصله شده ام چكار كنم ؟ گفت اگر امروز را تحمل كني و سراغ ترياك نروي مشكلي نخواهي داشت و اين خارش مربوط به ترياك ديروز است سعي كن سراغ اين نكبت نروي