امروز پنجم شهريور ماه1388 ميباشد و من 45 سال پيش ظاهرا" در اين روز بدنيا آمده ام آنهم در شهر سقز از استان زيباي كردستان در خيابان ساحلي نزديك پاركي كه اكنون ملت نام دارد . خانه ي ما دقيقا" روبروي پارك بود و البته فضاي آنروز پارك با اين روزها تفاوت بسياري كرده است . درسمت راست پارك رودخانه اي بود كه در زمستان حسابي يخ ميزد و ما روي يخ ها سرسره بازي ميكرديم و يكبار كه پايم سر خورد چنان با كله با يخ برخورد كردم كه پيشانيم باد كرده و از ترسم چند ساعتي را خانه نرفتم نكنه دعوايم كنند .

من در خانه اي بدنيا آمدم كه مملو از جمعيت بود سه برادر يعني پدر من و دو تا ديگه از برادرنش با هم زندگي ميكردند . هر يك در بخشي از آن عمارت نه چندان وسيع سكني گزيده بودند . سه تا عروس و بعد ها يك نامادري هم به اين جمع اضافه شدند . در آنروزها ما پسرها و دخترها يعني پسر عمو ها و دختر عمو ها با هم بزرگ ميشديم و حتي گاها" با هم خواهر برادر رضاعي هم بوديم و جالب است كه به اندازه ي بچه هاي خود من كه دو تا باشند دعوا نميكرديم ، بعبارت بهتر رابطه ي ما ها با هم بهتر از رابطه ي اينها بود . باباي من و دو تا عمو صبح تا شب كار ميكردند كه شكم اين همه را سير كنند . ما چهارتا بوديم ،خانواده ي ديگري سه تا وعمو بزرگتره هفت تا كه با نا مادري پدرم كلا"15نفرميشديم كه دراين خانه زندگي ميكرديم وعجيبتر اينكه جاري ها هم تقريبا" زندگي مسالمت آميزي داشتند و هيچگاه من نديديم دعوا كنند يا فتنه انگيزي كنند يا باعث ايجاد بلوا شوند يا اينكه گيس همديگه را بكشند و به همديگه فحش بدهند يا باعث شوند برادران به جان هم بيفتند و زندگي را بر همه حرام كنند حقيقتا" زندگي مسالمت آميزي داشتند و اين موضوع و اهميت آنرا من آنروز به هيچ وجه درك نميكردم ولي امروز ميفهمم و لمس ميكنم كه جمع كردن اين همه در زير يك سقف چه كارصعب و دشواري بوده كه جدا" از مردهاي امروز ساخت نيست الحق زنها درآن برهه ي از زمان قانع تر از امروزيها بودند و قرار بود با لباس سفيد بيايند و با لباس سفيد بروند .

ماه رمضان در اين منزل بزرگ جوش و خروش غريبي بوجود ميآمد . ما افطاري مفصلي ميخورديم با وصف اينكه از لحاظ مالي وضع مناسبي نداشتيم اما در اين ماه خوب ميخورديم  و خوب مينوشيديم . من خيلي اصرار داشتم كه من را براي سحر بيدار كنند كه البته هيچگاه نميكردند و اگه آنها را قسم هم ميداديم افاقه نميكرد و ما را از خواب ناز بيدار نميكردند و گاها" كه مادرم را قسم ميدادم و او ميگفت باشه گويا در دل خودش من را صدا ميكرد و معلوم بود كه بيدار نميشدم و فردايش كه اعتراض ميكردم قسم ميخورد صدايت كردم بيدارنشدي و ظاهرا" راست هم ميگفت . يك شب بيدار شدم و به اطاق پشتي رفتم كه همه جمع بودند ، پدرم بود مادرم و عمويم كه خدا رحمتش كند و زن عمو و نا مادري پدرم هم بود كه زن بسيار مهرباني بود خدايش بيامرزد . من هم خواب آلود وارد شدم البته خيلي تحويلم نگرفتند و گفتند چرا بيدار شدي ؟ اما نشستم و به همه جا نگريستم . حسابي از خودشان پذيرايي ميكردند براي سحري برنج گذاشته بودند و خورشت تهيه كرده بودند و يك بشقاب هم سهم من شد تا توانستم خوردم و دوباره خوابيدم و چه لذتي داشت كه اولين و آخرين باري بود كه در آندوره سحري خورده بودم .

اما حالا كه ذكر رمضان شد بگذاريد مشكل جالبي را هم تعريف كنم كه خالي از لطف نيست . امروزيها شايد ندانند ولي در آندوره كه ما بچه بوديم و هنوز مثل امروزيها شيطان نشده بوديم و خيلي هم فضولي در باب زندگي بزرگترها نميكرديم و با سوالات غريب همه را گيج نميكرديم و سرمان در لاك خودمان بود . شايد گفتن اينكه در ولايت و شهر ما، حمام اختصا صي داشتن تقريبا" امري محال بود يعني هيچ خانه اي حمام خصوصي نداشتند و همه ناچار بودند كه براي استحمام به بيرون بروند و ما در سقز حمام هاي عمومي بسياري هم داشتيم كه در سر تاسر شهر پراكنده بودند . مثلا" در نزديكي خانه ي ما در همين خيابان ساحلي حمام برليان وجود داشت كه هم زنانه بود و هم مردانه اما به گمانم عمومي نداشت و بودند حمامهايي كه فقط عمومي بودند مثل حمام خان كه اگر مانده بود ميشد موزه ي جالبي در آن ساخت . سقزشهري بود كه زمستانهاي وحشتناكي داشت گاهي وقتها تا نزديكي بامها برف ميباريد و من هواي 40 درجه زير صفر را خودم لمس كرده ام حالا شما تصور كنيد كه اگه مردي در اين شبهاي ماه مبارك به غسل نياز داشت چه بايد ميكرد ؟ اين بخت برگشته ها ناچار بودند قبل از سحر به حمام بروند در نتيجه شال و كلاه ميكردن و در آن سرماي وحشتناك بقچه بدست بايد به حمام ميرفتند وبرميگشتند كه اگه ذات الريه نميگرفتند شانس ميآوردند . فكرش را بكنيد كه هر كس شما را سر راه ميديد ميفهميد كه اين براي چي به حمام ميرود البته چون اپيدمي بود معلومه كه منعي هم نداشته و كسي خجالت نميكشيده است . باور كنيد اصلا" تصورش هم سخت است كه براي چند دقيقه صفا كردن ناچار بشي فاصله ي دويست متري را در زمستان در سرماي چهل درجه در حالي كه تا زانو در برف فرو ميرويد به حمام بروي و غسل كني و برگردي، فكر كنم آنها صد بار شيطان را لعنت ميكردند و با خودشان عهد ميكردند كه تا پايان رمضان از خير صفا بگذرند . تصور من اينه كه اگه همه چيز را تعطيل ميكردند به صرفه تر بود و اين همه عذاب هم نميكشيدند .