اولين باري كه ساندويچ خوردم را خوب به ياد دارم . اول راهنمايي يا دوم راهنمايي بودم . محمود پسر عمويم كه چند سالي از من بزرگتر بود به همراه محسن دايي ام داشتند به ساندويچي ميرفتند من را هم با خود بردند راستش من تا آنروز تنها به آن خيابان نرفته بودم و آن مغازه ي كوچك در كنار سينما وزيري را نديده بودم و اين اولين بار بود كه با اين دو كه تقريبا" هم سن و سال بودند جايي مي رفتم . در سقز دو تا سينما بود يكي سينما وزيري در انتهاي خيابان ساحلي و ديگري سينماي انصاري بود كه در ابتداي ورود ي بازار اصلي قرار داشت . اين دو سينما رقابت تنگاتنگي با هم داشتند . البته سينما وزيري بزرگتر  و مكان با صفاتري بود . بليط كه از گيشه تهيه ميكرديد وارد قسمت اصلي ميشديد و در قسمت راست دربهاي سالن اصلي قرار داشتند اما اين سينما شيب بسيار تندي داشت به همين علت پله هاي فراواني در آن تعبيه شده بود . و هر چه پايين تر ميرفتيد به صفحه ي اصلي نزديكتر بوديد و صندلي ها ارزانتر بود و صندلي هاي بالتر گرانتر بود مغازه ي ساندويچي درست در كنار درب ورودي قرار داشت و ما سه نفر به داخل رفتيم . كسي غير از فروشنده آنجا نبود ما هم نشستيم . بوي بسيار دلنشيني فضا را پوشانده بود . غذا ها به شكل شكيلي در داخل يخچال چيده شده بودند . براي من بعضي از آنها قابل تشخيص نبود يعني تا آنروز آنها را اصلا" نديده بودم خدا وكيلي قيافه ي غريبي هم داشتند و به هيچ وجه به غذاهايي كه ما ميخورديم اصلا" شباهت نداشتند . توانستم تخم مرغ را در ميان آنها تشخيص دهم ولي بعضي ديگر رنگهاي عجيبي داشتند كه من نديده بودم . محو تماشاي اين مكان بودم كه گفتند چي ميخوري ؟ گفتم نميدانم هر چي شما بخوريد من هم ميخورم . گفتند سوسيس ميخوري ؟ گفتم سوسيس چي هست ؟ من تا حالا نخورده ام ميترسم خوشمزه نباشد و نتوانم بخورم . گفتند نگران نشو اولا" خوش مزه است در ثاني اگه نخوردي ما جورت را خواهيم كشيد .

خيلي طول نكشيد كه يارو با سه عدد نان پيچيده در روزنامه آمد ، روي ميز گذاشت و رفت ضمنا" گفت نوشابه بيارم آنها سفارش دادند ولي من نوشابه دوست نداشتم و تا آنوقت بشدت از نوشابه متنفر بودم . خلاصه روزنامه را به سبكي كه آنها باز كردند باز كردم بايد دقت ميكردم كه همه را باز نكنم چون احتمال داشت بريزد . در داخل نان سنگك كه به زيبايي لوله كرده بود مواد ي را ديدم كه تا آنروز نديده بودم يك چيز دراز سرخ شده با سبزي و خيار شور، ابتدا گفتم من اين را نمي خورم ، اخه اين چيه خريده ايد ؟ گفتند يك گاز بزن اگه مقبول نيفتاد نخور تخم مرغ برايت سفارش ميدهيم . من هم با اكراه فراوان اولين گاز را زديم . نه بد نبود و گاز هاي ديگر را هم حواله كرديم و نه تنها بد نبود كه بسيار هم خوشمزه بود و من خنگ چه ادا اطوارهايي در آورده بودم . تا يادم نرفته بگم كه در شهر ما در آن سالها از نان باگت ماگت خبري نبود به همين دليل ساندويچ را با نان سنگك تهيه ميكردند . ضمنا" درآنزمان ساندويچ براي ما مفهومي نداشت اصلا" خانواده ها زياد به بچه هايشان رو نميدادند اگه خيلي تحويلت ميگرفتند يك لقمه نان و پنير برايت ميگرفتند تا زودتر گورت را گم كني در غير اين صورت فقط يك تكه نان خشك را بدستت ميدادن كه بخوري و ما چيز بيشتري نداشتيم و ديگر دوستانمان هم نداشتند و به همين علت ما از دنيا بي خبر بوديم و مثل امروز كيك و شكلات و شير كاكائو و چيپس و پفك نمكي نبود و اگر هم بود برايمان تهيه نميكردند معتقد بودند كه رويمان زياد ميشود .

خلاصه من هم فردا رفتم و به دوستانم كه آنها هم مثل من نديد بديد بوده و نخورده بودند گفتم كه يك چيز بسيار خوشمزه اي را ديروز خوريم جايتان خالي بود آدرس دادم پول تهيه كرديم و خودمان به همان مغازه رفتيم و من كه اكنون تجربه دارتر از آنها بودم سفارش دادم سوسيس بيار. خدا رحمت كند حسين فرداد را كه بعدها مغازه ي ساندويچي بزرگي در سقز بنا نهاد و ما مشتري دائمش بودم البته اگه پول ميداشتيم .