يازده ساله بود كه در يك شبيخون از طرف نيرو هاي عادلشاه افشار به سپاه پدرش محمد حسن خان قاجار دستگير شد ، گروگاني كه با وجودش شاه مطمئن بود كه ميتواند با محمد حسن خان معامله و او را رام كند .

عادلشاه محمد را به حرم سپرد و نگهبانان ماموريت يافتند كه از خروج او جلو گيري كنند  . او در ميان حرمسراي عادلشاه كه گروه كثيري زن و دوشيزگان دم بخت در ان بودند با آن قد بلند و چشماني كه كس رنگ آنرا نميدانست روز و شب مي گذراند . در همانجا بود كه دسته گلي به آب داد . باز كردن باب كشش و كوشش با يكي از دختران عادلشاه كه چند سالي هم از او بزرگتر بود .

اين ماجرا ابتدا به چشم ها نيامد ، اما حسادتهاي زنانه عليه يكديگر كار خود را كرد و عادلشاه خون ريز به خبري كه برايش رسيد ، شبي محمد خان قاجار را در بستر يكي از زنان خود برهنه يافت در حالي كه دخترش نيز برهنه در همان بستر بود .

عادلشاه ميخواست با دستان خود هر سه را خفه كند كه محمد گريخت و از در بيرون زد . دنبال كردن او بد نامي در پي داشت. عادلشاه گذاشت تا اين رسوايي پنهان بماند . روز ديگر به دستور او در خفا به دختر و همسر گناهكارش زهر خوراندند و محمد را به مير غضب سپرد تا او را از مردي محروم كند . چهار مرد حريف آن پسر يازده ساله نبودند تا سرانجام با زدن ضربه اي به سرش ، او را بيهوش كردند .

محمد يك ماهي در بستر خفت و در اين مدت چشمش مدام به سقف تالاري بود كه در آن خفته بود . فقط حكيم باشي كه براي مرهم گذاشتن بر زخمش مي آمد خبر داشت كه مير غضب به بريدن عضو آن كودك اكتفا كرده و بيضه هايش را چنان كه مرسوم بود نكوبيده است .

 

                                                                                                                                                                                                    كتاب امينه ص 189