گوش خر بفروش و دیگر گوش خر   

از نظر كسي مثل مولانا همه ي اجزاي طبيعت بنده ي خداي بزرگند همه ي مخلوقات خدا با او راز و نياز ميكنند همه تسبيح حق گويند اما اگر ما صداي اين تسبيحات را نمي شنويم علتش اين است كه اين ذكرها را با گوش معمولي نميشه شنيد بايد با گوش جان شنيد مولانا در مثنوي خوب ميگويد :

 

باد  و خاك  و آب  و آتش بنده اند                                     با من  و  تو   مرده  با  حق  زنده اند

پيش حق آتش  هميشه در  قيام                                   همچو عاشق روز و شب بيجان مدام

چیست مستی ؟

راستي تا حالا مست كرده ايد ؟ مستي يعني اينكه كله تان داغ شود ، حرفهاي عجيب غريبي بزنيد ، تلو تلو راه برويد ، حتي جسارتا" بالا بياوريد يا گوشه اي براي خودتان كز كنيد و بروبر ديگران را نگاه كنيد يا اينكه شروع كنيد به گريه كردن و زار زار گريستن، يا اينكه از بس رويتان زياد شود كه مجلسي را گرم كنيد و كلي دري وري بگوييد مثلا" حرفهاي بامزه بزنيد يا عربده بكشيد يا اينكه حسابي برقصيد وياهمه ي اينكارها را با هم انجام دهيد ولي بعدا" هيچكدام را بخاطر نياوريد . مولانا مستي وحالات روحي و جسماني آنرا بسيار زيبا توصيف ميكند ميفرمايد :

چيست مستي ؟ بند چشم از ديد چشم                           تا نمايد سنگ ، گوهرپشم ، يشم

چيست مستي ؟  حسها   مبدل   شدن                          چوب  گز اندر نظر صندل شدن

 

از نظر مولوي مستي باعث ميگردد كه چيز هاي ناچيز و بي ارزش و دني را با ارزش و ظريف و قيمتي بينگاريد و يا برعكس ، هر چه كه هست مستي يك نوع تبديل و تغيير درارگانهاي بدن ايجاد ميكند و البته مستي يك خصوصيت خوب هم دارد و ان اينكه آدمي وقتي كه مست شد ديگه قادر به دروغگويي نيست در اين زمان فرد مست هر چه را در دل دارد بدون هيچ محافظه كاري بيرون ميريزد و لخت و عور شده چون عاقلي را از دست داده هر آنچه در ضمير پنهان دارد بر زبان ميآورد و اين پديده بسيار جالب است .

من تجربه ي مستي را درست و حسابي نداشته ام چون زياد مشروب نخورده ام . در خانه ي پدري ما هميشه چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن مشروبات الكلي وجود داشت . خوب به ياد دارم كه هميشه در يخچال منزل پدري ما حداقل يك بطري مشروب بود آنهم در بطريهاي بغايت زيبا كه مادرم براي نگهداري شربت يا سركه و آب غوره ،بعدها كه خالي ميشد از آنها استفاده ميكرد .

اولين بار سال 59 بود كه به مناسبت فارغ التحصيلي پسر عمويم كه با دو تا دايي ها مهمان ما بودند و مادرم شام ساده اي فراهم كرده بود مشروب هم سرو كردند ، من هم سر سفره بودم كه بابام گفت مشروب ميخوري ؟ كه مامانم به جاي من جواب داد و بشدت مخالفت كرد و ما محروم شديم . دفعه ي بعد عروسي دايي بود در سال 60 كه همه ي مردان بزرگ طايفه در اطاقي در خانه ي پدر بزرگم جمع بودند و جشن گرفته بودند . براي آنشب حدود 20 بطري ويسكي كه رنگهاي بسيار ديدني و چشم نوازي هم داشتند خريده بودند . من و محسن دايي ام كه سه سالي از من بزرگتر بود در اين جلسه نشسته بوديم . يكي از بزرگان حاضريعني عموي مادرم سرشماري كرد و به تعداد آدمهاي مقبول از نظر خودش ليوان گذاشتند ولي من ومحسن را به حساب نياوردند در آن زمان من 17سالم بود و محسن بيست ساله بود ، پدرم پادرمياني كرد و با اجازه ي حاجي آقا يعني پدر بزرگم پيشنهاد كرد كه براي من و محسن هم ليوان بگذارند . همه ي نگاهها به حاجي دوخته شد و ايشان با تكان دادن سر موافقتشان را اعلام داشتند و ما هم رسما" به صف مشروب خوران رسمي وارد شديم.

ليوان هاي فرانسوي بود كه با صداي دلنشيني پر ميشد و زردي ليوان را فرا ميگرفت وقتي همه پر شد دست به دست ميدادند و جلوي هر نفر يك ليوان قرار گرفت ما هم اولين حضورمان در اين جمع افتخار آفرين و موجب مباهات بود و من براي اولين بار ويسكي خوردم هرچند لذت زيادي هم نبردم ولي بد هم نبود . احساس ميكردم داغ شده بودم ولي نگذاشتند كه زياد بخورم و به اصطلاح رويم زياد نشود اما بعد از اين ماجرا تا امروز من ديگه مشروب نخورده ام و تشنه لب مانده ايم و به قول سناي خدا لعنت كند عرب را كه باعث شد ما تشنه لب بمانيم و از اين نعمت خدا محروم شويم .

فرنی در رمضان

من فرني را خيلي دوست دارم بخصوص اگه با دارچين تزيين گردد . يادش به خير ، دوراني كه مجرد بوديم يكي از مخلفات سفره ي هر روزه ي افطاري در منزل پدر بود و مامانم تقريبا" هر شب ماه رمضان به شكل شكيلي آنرا تهيه ميكرد . سال قبل كلي به خانم گفتيم كه كمي فرني درست كند ولي تحويلمان نگرفت و درست نكرد و من هم كمي دلخور شدم . چند روز پيش گفتم كه من خودم بايد ياد بگيرم و فرني براي خودم درست كنم مثل اينكه شنيد و ديروز يك فرني خوشمزه اي درست كرده بود كه من خوردم و چقدرهم لذت بردم البته بچه ها رغبتي نشان ندادند و زياد نخوردند ولي من حسابي شكم چراني كردم و كمبود اين چند ساله را جبران كردم .

خانواده تيبو - جلد دوم

نام كتاب : خانواده تيبو         نويسنده : رژه مارتن دوگار            مترجم : ابوالحسن نجفي

ناشر      : انتشارات نيلوفر        قيمت چهار جلد: 32000تومان               تعداد صفحه : 449

 

جلد دوم كتاب اختصاص داردبه آنتوان پسر بزرگ خانواده و هنر طبابت او و مرگ ناگهاني پدر كه در اثر ابتلا به سرطان پروستات بستري و در نهايت ميميرد . آنتوان پزشك حاذق ، توانمند ، دانا ، محافظه كار و بسيار كوشايست . مردي كه به قول و قار هايش بسيار پاي بند بوده و از تعهد بالايي نسبت به شغلش برخوردار است . يكي از مريض هاي او دختر بچه اي است كه به مرض لا علاجي مبتلا شده است و ديدن بدن رنجور و زجر كشيده اش براي او بسيار سخت وطاقت فرساست . آخرين باري كه بر بالين دختر ميرود و پدرش را ميبيند بسيار مشوش است كه نميتواند اين دختر را معالجه يا از شدت دردش بكاهد و وقتي پدر دختر پيشنهاد ميكند كه براي راحت شدن جگر گوشه اش از درد او را راحت كرده و با آمپولي نجاتش دهد ، مورد خشم آنتوان قرار ميگيرد و عنوان ميكند وظيفه ي دكتر نجات بيمار است و نه قتل او .

شب كه آنتوان به خانه ميرسد با خود بسيار كلنجار ميرود كه آيا كار درستي انجام داده يا نه ؟ يعني بايد به خاطر رهايي بچه از درد ميتوانست جانش را بگيرد ؟ آيا اگر دكترهاي ديگه بودند همين كار او را انجام ميدادند و به اصرار هاي پدر بچه توجه نميكردند ؟ اصلا" رسالت يك پزشك در اين اوقات چيست ؟ شب را با اين افكار گذراند و فردا صبح بهش خبر دادند كه دختره فوت كرده است واو خوب ميدانست كه پدر بيمار بخاطر رهايي دخترش آمپولي را به او تزريق نموده است .

مدت سه سال است كه از ژاك خبري نيست و همه به اين باور رسيده اند كه او خود كشي كرده است اما به ناگاه اخباري بدست آنتوان ميرسد و او با هوش فوق العاده اي كه دارد در مي يابد كه برادرش زنده است به همين علت همه جا را در پي يافتن برادر زير پا ميگذارد و در همين اثنا به يكي از اساتيد ژاك بر ميخورد و رماني را كه ژاك نوشته و به او داده تا بخواند و نظرش را بداند به آنتوان ميدهد و او يقين مييابد كه ژاك زنده است .

رمان ژاك داستان زندگي خود اوست كه به نحو زيبايي نوشته و مورد تحسين استاد هم قرار گرفته است . آنتوان براي يافتن برادر به سوئيس ميرود و ژاك را پيدا ميكند و از او ميخواهد براي ديدن پدر كه در شرف موت است به پاريس برگردد . اين تقاضا با مخالفت ژاك مواجه ميشود چرا كه ژاك اميدوار است تنهايي و خلوت و آرامش او را بر هم نزنند و او را در لوزان جا گذاشته ، فراموشش كنند خواسته اي كه زود ميفهمد مورد قبول برادر قرار نميگيرد . وقتي آنتوان وخامت اوضاع پير مرد را توصيف ميكند ژاك قانع ميشود كه براي مدت كوتاهي برگردد .

وقتي با پاريس ميرسند ژاك با مردي مواجه ميگردد كه در بستر افتاده و با مرگ دست و پنجه نرم ميكند سرطان تقريبا" كليه هاي پيرمرد را از كار انداخته و همه منتظرند تا هر چه زودتر تمام كند اما انگار دست تقدير نمي خواهد پدر زودتر بميرد .تشنج هايي كه هر چند ساعت به پيرمرد دست ميدهد اوضاع تاسف باري را بوجود آورده كه همه را عاصي نموده است تزريق مورفين تنها راهي است كه از درد جانكاه پدر بكاهند و وقتي كليه ها از كار مي افتد آنتوان تزريق مورفين را جايز نميداند چرا كه به مرگ بيمار منتهي خواهد شد . اما شدت حملات و زجر پدر به جايي ميرسد كه دكتري كه حاضر به نجات بچه از درد نيست با مشورت ژاك به اين نتيجه ميرسند كه براي نجات پدر و رها شدن اين تن از دردهاي شديد بهترين راه تزريق مقداري مورفين است و آنتوان اين كار را انجام ميدهد و پير مرد ميميرد .

وقتي آنتوان نامه ها و مكاتبات او را مطالعه ميكند تازه ميفهمد كه پدرش داراي چه افكاري بوده است و چقدر به زنش و مادر آنتوان علاقه داشته است . پدر در طي وصيتنامه همه را در نظر داشته است حتي براي دستيارش هم ماتركي قرار داده است . خواندن اين مكاتبات در او تاثير عجيبي به جا ميگذارد . دختر خوانده ي پير مرد يعني ژيز هم براي شركت در مراسم ختم به پاريس برميگردد و او كه علاقه ي وافري به ژاك دارد از ديدن ژاك در خانه ي پدري اش تعجب ميكند چرا كه او هم مثل ديگران فكر ميكرد ژاك مرده است . هر چند در اين چند روز ژيز خوب ميفهمد كه ژاك خيلي عوض شده و همان پسر سابق نيست و خيلي به او نظر ندارد و همين باعث ناراحتي و غم اش ميگردد .

جلد دوم كتاب به واقع زيباست و شرح ماجراي تشنجات بيمار و نحوه ي درمان او و ريزه كاريهاي پزشكي از زبان نويسنده خارق العاده است و آنجا كه آنتوان نامه هاي پدر را كه به مادرش نوشته ميخواند جدا" جذاب است . توصيه ميكنم خواندنش را از دست ندهيد .

 

نیک مردی کن

شباني با پدر گفت اي خردمند                                         مرا تعليم  ده  پيرانه  يك  پند

بگفتا نيك  مردي كن نه چندان                                          كه گردد خيره گرگ تيز دندان

(بر گرفته از گلستان سعدی  )                         

             

آب هم جويد به عالم تشنگان

تا قبل از مولانا در ادبيات فارسي رابطۀ عاشق و معشوق يك رابطۀ يك طرفه بوده است . يعني در يك طرف عاشقي بوده كه از فراق و دوري معشوق مي سوخته و ميساخته و در طرف ديگر معشوقي كه هيچ ميلي به جانب عاشق ندارد . در اين مكتب معشوق كه همان شاه خوب رويان باشد لزومي به وفا نداشته است يا به عبارت حافظ از خوبرويان اين كار يعني مهر ورزي و وفا داري كمتر به چشم ميخورد . پس به عاشق ميگفتند ولي تو صبر كن و وفا كن و يا بهتر اينكه تو بندگيت را بكن و دم نزن . اما با در آمدن مثنوي اين ادبيات رخت بربست و از نظر مولانا عشق و عاشقي نه يك پايه كه دو پايه دارد در يك طرف عاشقي كه ميسوزد و در طرفي ديگر معشوقي كه شوق وافري دارد كه كسي او را بطلبد بعبارت زيباي مولانا دقت كنيد :

هر كه عاشق ديديش معشوق دان                                    كو به نسبت هست ، هم اين و هم آن

تشنگان  گر آب  جويند  در  جهان                                      آب   هم   جويد   به   عالم     تشنگان

ميرزا حسين خان سپهسالار

نام كتاب : ميرزا حسين خان سپهسالار                            نويسنده : عبدالكريم مشايخي

قيمت     :1750  تومان                      چاپ : اول                تعداد صفحه :161

 

 ميرزا حسين خان مشيرالدوله معروف به سپهسالار فرزند ارشد ميرزا نبي خان امير ديوان در سال 1201هجري شمسي بدنيا آمد اجداد او از اهالي علي آباد مازندران بودند .ميرزا نبي خان به جز ميرزا حسين خان سه پسر ديگر بنامهاي  نصراله خان – يحيي خان معتمدالملك و عبداله خان داشت .ميرزا حسين خان پس از تحصيل علوم متداوله به مدرسه  دارالفنون داخل ميشود وعلوم رياضي و زبان فرانسه را آموخت سپس براي تكميل تحصيلات به اروپا ميرود . ميرزا حسين خان با ماه تابان خانم ملقب به قمرالسلطنه دختر قتحعلي شاه قاجار ازدواج ميكند و با پدر خود كه شوهر ماه  نوش خانم دختر ديگر فتحعلي شاه است با جناق ميشود . خدمت دولتي ميرزا حسين خان از صدارت  امير كبير آغاز ميشود .

 او در سال 1225به سمت كار پردازي و مقام كنسولگري به بمبئي ميرود سه سال در آنجااست واز حمايت آقاخان محلاتي رئيس فرقه  اسماعيليه برخوردار بوده و باعث رونق كار او ميشود بطوريكه در يك مسابقه اسبدواني بيش از صد روپيه عايد او ميشود . او بامرگ يكي از تجار ساكن بمبئي كه وارثي نداشت يك كرور روپيه نصيب او ميشود او در سال 1228با ثروت فراوان به ايران مراجعت كرد و همزمان بود با عزل امير كبير وگرنه امير كبير خيال  تنبيه اورا  داشت . به فرمان ناصرالدين شاه ميرزا آقاخان نوري به صدارت ميرسد در سال 1229از طرف ميرزا آقاخان نوري به سر كنسولي تفليس منصوب ميشود . در دوران كنسولي در تفليس جنگهاي كريمه شروع ميشود جنگ بين روسيه و  عثماني كه باعث شكست روسيه و ايجا د قحطي در آن  منطقه ميشود ميرزا حسين خان اقدام به خريد غلات از آذربايجان نموده وبا قيمت هنگفتي به فروش ميرساند ودر اين رابطه ثروت زيادي بدست مياورد . او سه سال در تفليس ميماند ودر سال 1233ودر سال آخر صدارت  ميرزا آقاخان نوري به منصب وزير مختاري در اسلامبول منصوب ميشود او 10سال در اين سمت ميماند تا سال 1243او سفير كبير ايران در عثماني است ودر اين 10سال تجارب زيادي بدست آورده او در اين مدت با ميرزا ملكم خان  ارمني آشنا ميشود در سال 1245ناصرالدين شاه عازم سفر عتبات عاليات ميشود وميرزا براي اين سفر زحمات زيادي ميكشد.

 در سال 1245ناصرالدين شاه اورا از  عثماني فرا ميخواند ووزارت عدليه را  به  او ميدهد. اودر اين مقام تلاشهاي زادي ميكند و قوانيني وضع ميكند او در جهت تضعيف محاكم شرع و تقويت محاكم عرف گام بر ميدارد. مجازات بدني و بريدن اعضا بدن ممنوع ميشود و...او در سال 1246به لقب  سپهسالار مفتخر ميشود واداره كل قشون به او داده ميشود .او قزاقخانه را در ايران تاسيس ميكند و مدرسه تربيت نظا ميان و تاسيس و چاپ  نشريه تخصصي  نظامي . در سال 1246به مقام صدر اعظمي ميرسد .قابل ذكر است پس از عزل ميرزا آقاخان نوري در سال1233تا 1346كه ميرزا حسين خان به مقام صدر اعظم ميرسد ايران فاقد صدر اعظم بوده  است جمعيت ايران در آن زمان به قولي 5ميليون وبه قول ديگري 10ميليون نفر بوده است در سال 1247سپهسالار با همفكري ميرزا ملكم خان اقدام به انعقاد قرارداد رويتر با شخصي بنام بارون جوليوس دو  رويتر تبعه انگليس نموده بمدت 70سال امتياز خط آهن از درياي خزر  تا خليج فارس – انحصار معادن – امتياز جنگلها امتياز آباد كردن كليه زمين هاي باير – انحصار حفر قنوات در تمام ايران – كندن مجاري – امتياز داير كردن بانك – كشيدن خط تلگراف – متن قراردادشامل 24بند  كه به  توافق رسيده و امضا شد وبه مهر ناصرالدين شاه ممهور گرديد. ولي 6ماه بعد بعلت نداشتن پشتيبان مالي  ار  طرف دولت انگليس به هم خورد انعقاد  اين قرارداد باعث ايجاد مخالفان و موافقاني براي سپهسالار نمود .

 بعضي معتقدند كه اين قرارداد ايران را دو دستي تقديم انگليس مينمايد . ولي عده اي معتقدند اين تنها راهي بود كه سپهسالار ميتوانست براي پيشرفت ايران انجام دهد. با كمك ميرزا حسين خان وباهدف ديدن پيشرفتها ي  فرنگ از نزديك توسط ناصر الدين شاه  در سال 1248 به مدت پنج ماه و نه روز انجام شد . دومين سفر در سال 1253به مدت 4ماه و 9روز و سومين سفر 11سال بعد در سال 1264 به مدت 6ماه و 12روز به طول انجاميد اين سفرها هزينه ها و مخارج هنگفت زيادي بر ملت ايران تحميل كرد و امتيازات  زيادي نصيب دولتهاي روسيه و انگليس كرد  و هيچ نفعي نصيب ملت ايران نگرديد.

 ناصر الدين شاه از رشت با كشتي هاي روسي عازم استرخان شده و از آنجا از راه ولگا به تسارتيسين وازراه زمين به مسكو و پطرز بورگ رفته و سپس به برلين و بلژيك و لندن رفت اين سفرها نه  تنها نتيجه اي براي ملت ايران بهمراه   نياورد بلكه رسوايي هايي از طرف افراد منحرف در هيئت همراه شاه به بار آورد .( در سال 1231به موجب عهد نامه پاريس افغانستان براي هميشه از  ايران جدا شد. معاهدات سنگين گلستان در سال 1186و تركمانچاي در سال 1201به ايران تحميل شد و نواحي قفقاز به روسها داده شد). سالهاي 1246تا 1248دوره اقتدار سپهسالار بود او در 21ذيحجه 1298هجري قمري مصادف  با 1258هجري شمسي در سن 57سالگي از دنيا ميرود ودر دارالسعاده آستان قدس رضوي دفن ميشود .

اين روشنفكر عصر قاجار تلاش كرد وضع  نابسامان ماليه و بودجه سامان گيرد . او يك مدرسه و مسجد بزرگ بنام سپهسالار داير نمود او معتقد به سكولاريسم و جدايي دين از سياست بود او دوست فتحعلي آخوند زاده است كه از مليت ناسيو ناليسم و ميهن پرستي دم ميزد و با صراحت به دين و مذهب حمله ميكرد . سپهسالار روابط بين ايرانيان و همسايگانش را بهبود بخشيد. و از منافع ايران در عراق حفاظت كرد جلو گيري از تكفير ايرانيان  در جوامع عثماني ،جلو گيري از سنگ باران كردن ايرانيان در مكه و مدينه . امتياز فالكن هاگن قرارداد ديگري است مانند قرارداد رويتر بين ايران و روسيه كه بندهاي آن شباهت زيادي به قرارداد رويتر داشت بين ايران و روسيه كه در زمان سپهسالار امضا شد همچنين امتياز شيلات كه 6ماه پس از فسخ قرارداد رويتر بسته شد. اما اين قرارداد نيز  يك  سال  بعد   بهم خورد .

 پس از عزل سپهسالار امتياز شيلات به كامران  ميرزا  پسر ناصرالدين شاه رسيد و اوهم به روسها اجاره ميدادزيرا كه ماهيگيران روسي داراي قايقها و كشتي هاي مجهزي بودند و ماههاي زيادي  صيد نموده و اجاره بهتري به  او ميدادند تا ماهيگيران ايراني . كه اين امتيار نيز با پيروزي انقلاب اكتبر 1917كه مصادف با 1296بود و باعث ممنوعيت حمل پول و طلا از روسيه ميشد به هم خورد .

 

يك غزل ناب از مولانا در باب عشق

 

آمده اي كه راز من برهمگان نهان كني                     و آن شه بي نشانه را ،جلوه دهي نشان كني

دوش خيال مست تو آمد و جام بر كفش                    گفتم : مي نمي خورم ، گفت : مكن زيان كني

گفتم : ترسم ار خورم ، شرم بپرد از سرم                  دست  برم  به  جعد  تو ، باز  زمن   كران  كني

ديد كه ناز ميكنم ، گفت بيا عجب كسي                    جان به تو  روي  اورد ،  روي  بدو  گران  كني ؟

گنج دل زمين منم سر چه نهي تو بر زمين؟                قبله ي آسمان  منم ، رو چه به آسمان  كني؟

یادی از سربازی

تابستان 1367بود و من و رئوف دوستم كه چند سالي از من كوچكتر بود تنها كساني بوديم كه در شهر ماو در اوج عمليات نظامي مجاهدين در جبهه هاي جنگ ،قصد كرده بوديم كه به سربازي برويم . وقتي به پادگان مالك اشتر رفتيم تا خودمان را معرفي كنيم يك سروان گنده اي نشسته بود و از ما پرسيد چند نفريد ؟ يكي از سربازان گفت فقط اين دو نفرند . يارو هم گفت اخه در اين شهر به جز شما احمق ديگري نبود ؟ ما اصرار داشتيم كه زودتر برويم . البته بي دليل هم نبود من تقريبا" مطمئن بودم كه در آزمون ورودي دانشگاه قبول خواهم شد و اگر نروم بخاطر غيبت راهم نميدهند و رئوف هم ميخواست زودتر تكليفش با زندگي روشن شده، بداند كه در آينده چه كاره خواهد شد .

من و رئوف در دبيرستان هم با هم بوديم از آن نوع پسرهايي بود كه ميشه گفت مظلوم و بسيار محجوب بود و براي رفاقت حرف نداشت . براي بدرقه ي من فقط اخوي آمده بود كه كمي ايستاد و گفتم برو اگه اعزام نشدم برميگردم اگه هم رفتم از تهران تماس خواهم گرفت . براي بدرقه ي رئوف هم برادر بزرگترش آمده بود كه كلي هم متلك بارمان كرد و گفت شما دو تا ديوانه ايد ، خيلي نايستاد و رفت . شايد سه چهار ساعتي طول كشيد تا مقدمات فراهم شد ومن و رئوف را با يك گروهبان كه به گمانم بچه ي تهران بود راهي كردند . برايمان بليط خريدند و در اتوبوس نشستيم . ما كنار هم نشسته بوديم و از ايام دبيرستان ميگفتيم و يارو هم كمي دورتر از ما حسابي خوابش گرفته بود .

براي نهار ايستاديم و نهار مختصري خورديم . من كمي تخمه خريدم و رئوف هم مقداري كيك و بيسكويت كه سرگرم شديم . شب به تهران رسيديم ، من به خانه ي پسر عمويم عبدالله رفتم كه خدا بيامرزدش و رئوف هم به مسافرخانه رفت . با ياروقرارگذاشتيم كه ساعت 8صبح در ميدان انقلاب همديگرراببينيم تا ما را به پادگان تحويل دهند . شب رامن با كابوس به سربردم راستش همه اش در فكر بودم كه كار درستي انجام داده ام يا نه ؟ و از اين ببعد چه سرنوشتي در انتظار ماست . شب را با پسرعمو درباره ي كتاب به سربرديم داشت خواجه ي تاجدار مرحوم ذبيح الله منصوري را مطالعه ميكرد البته ميگفت سه ماه است دستمه و تمامش نكرده ام .

صبح بيدار شدم خانمش صبحانه ي مفصلي به ما داد و من را بدرقه كردند و گفتند ما را بي خبر نگذار. به ميدان انقلاب رفتم و رئوف را زودتر پيدا كردم . گروهبانه هنوز نيامده بود و تهران هم كه بشدت گرم و تحملش سخت بود و براي ما كه از منطقه اي با هوايي بسيار لطيف آمده بوديم تحمل اين هواي آلوده چندان راحت نبود هر چند كه در آن روزگار هواي تهران به آلو دگي امروز نبود . خيلي طول نكشيد يارو هم امد و ما را برد به طرف پادگاني به نام 01كه مركز آموزش نيروي زميني بود. پادگاني كه بعد ها من هيچگاه خاطره ي تلخ آنجا را فراموش نكردم .ساعت 10 به آنجا رسيديم دم در نامه اي را داد و ما را به داخل راه دادند . از درب بزرگي كه وارد ميشديد فضاي سر سبز زيبايي در سمت چپ قرار داشت و خيابانهاي تميزي در امتداد درب وجود داشت . ما را با يك دژبان راهي كردند . هر چه بيشتر به داخل پادگان ميرفتيم فضاي زيبا و دلنشين آنجا من را بيشتر جذب ميكرد . ما از بين درختان و از پيادرو به سمت شرق پادگان حركت ميكرديم . در همين قسمت ميدان صبحگاه قرار داشت كه جدا" بزرگ بود و ديدن داشت . ما را به گروهاني بردند و تحويل دادند . يارو گروهبانه با ما خداحاغظي كرد و رفت .

ما را بداخل آسايشگاه بردند، در آنجا كسي نبود اما همه جا برق ميزد ، تميزي آنجا در نگاه اول خيره كننده بود و من را كه به حيرت انداخته بود . تختها همه آنكارد شده بود و به طرز شكيل و زيبايي منظم شده بود . سكوت اين فضا آزار دهنده بود ولي از پنجره ميشد فضاي بيرون آسايشگاه را ديد، خدا وكيلي با صفا بود همه جا پر بود از درختان سرو و صنوبركه تمام فضا را پوشانده بود.

 گروهبان جديدي امد و ما را صدا زد مشخصات ما را يادداشت كردند و گفتند بياييد لباس بگيريد . دم درب انبار رفتيم و به ما كلي تجهيزات دادند . يك جفت پوتين، يك عدد كاپشن كه در گرماي تابستان خنده دار بود، يك جفت جوراب مشكي ، يك دست شلوار و پيراهن نظامي، دو تا پتو، دو تا ملحفه و يك  خورجين گنده كه ميشد همه را در داخلش جا داد .

يارو آمد و توضيح داد كه ميتوانيد ازامروز به مرخصي برويد با اين برگه ها و شنبه ي هفته ي بعد نه شنبه ي بعدش ساعت 6صبح همين جا زيارتتان خواهيم كرد يادتان نرود ، حالا برويد . ما هم همه ي خرت و پرت ها را كه بزور داخل خورجين كرده بوديم با ساكمان برداشتيم و راه افتاديم . يارو گفت كجا كجا؟ بايد لباسهايتان را بپوشيد و گرنه نميگذارند از در خارج شويد و اين اولين قانوني بود كه ياد گرفتيم . با اكراه لبسهايمان را دوباره ولو كرديم و پوشيديم تازه فهميديم كه هيچكدام اندازه نيستند و وقتي اعتراض كرديم گفتند همينه كه هست پرسيديم چكارشان كنيم؟ شير پاك خوره اي گفت ببريد حسن آباد عوض كنيد و البته ما حسن آباد را هم هنوز بلد نبوديم .

آقا چشمتان روز بد نبيند تا رئوف لباسش را پوشيد من آنقدر خنديدم كه روده بر شدم جدا" قيافه ي مضحكي پيدا كرده بود . گفت اگه خودت را ببيني به من نمي خنديدي . ما كه هنوز ياد نگرفته بوديم چطوري بايد پوتين پوشيد مصيبتي داشتيم و پوشيدن پوتين در هواي گرم تهران عذاب آور بود بخصوص كه پوتين من 44 بود و اندازه ي پاي حقير 42، شلوار من آنقدر گشاد بود كه ميشد يكنفر ديگه را هم داخلش جا داد چنان با كمر بند محكمش كردم كه مثل شلوار كردي چين انداخته بود خلاصه با هر ترفندي بود پوشيديم و راه افتاديم . چون هوا گرم بود از روي چمن ها راه ميرفتيم زيرا هم خنك بود و هم باصفا ولي ناگهان صداي دژباني را شنيديم كه داد زد آهاي آش خورها داخل چمن نرويد . اولين باري بود كه كلمه ي آش خور را شنيده بودم ولي معنايش را نميدانستم و اينكه چرا به اين صفت مزين فرمودند تعجبم هم بيشتر شده بود.

خلاصه از درب پادگان بيرون آمديم و به طرف ديگه ي خيابان رفتيم كه درختكاري بود .همانجا لخت شديم لباسهايمان را دوباره پوشيديم و اين لباس نافرم و آن پوتين هاي گنده را داخل خورجين گذاشتيم و رفتيم تا بلكه حسن آباد را پيدا كنيم .

خانواده تيبو - جلد اول

 نام كتاب : خانواده تيبو         نويسنده : رژه مارتن دوگار        مترجم : ابوالحسن نجفي

ناشر      : انتشارات نيلوفر                          قيمت چهار جلد يكدوره كامل  : 32000تومان

چاپ      : پنجم                                                                   تعداد صفحه : 607                                                         

 

اين كتاب داستان خانواده اي است كاتوليك در فرانسه كه شامل آقاي تيبو و دو تا پسرانش و تنها دخترش ژيز كه دختر واقعي اش نيست و سرپرستي اش را بعهده گرفته اند ومادموزل نامادري انهاست . آقاي تيبو مرد محتشمي است و بشدت سنتي و تابع كليساي كاتوليك كه در ميان مردم شهر به حسن شهرت مشهور بوده و مديريت يك مدرسه ي شبانه روزي را كه بينوايان را تحت سرپرستي گرفته وآموزش ميدهند در اختيار دارد.

ماجرا از انجا شروع ميشود كه پسر كوچكش ژاك با يكي از همكلاسي هايش به نام دانيل كه از بد روزگار پروتستان است آشنايي عميقي پيدا ميكند . دوستي عجيبي كه از نگاه آقاي تيبو غريب مينمايد و اصولا" دوستي و مراوده با پروتستانها از نظر او كه بشدت تحت تاثير كليساي كاتوليك است قابل پذيرش نيست . اشعار جالبي كه ژاك مينويسد وقتي توسط مدير مدرسه لو رفته و براي تيبوي بزرگ خوانده ميشود آتشي در وجود او شعله ميگيرد و به اين فكر مي افتد كه براي رهايي پسرش از اين اوضاع بهتر است ژاك را براي ادامه ي تحصيل و در اصل براي تنبيه به همان مدرسه بفرستد كه سرپرستي اش را بعهده دارد . ژاك با دانيل قبل از لو رفتن دفتر شعر فرار ميكنند فراري كه با تجارب تلخي هم براي هر دو مصادف خواهد شد . بي پولي در اين فرار آنها را از هم جدا ميكند دانيل شبي را در منزل زني جوان به سر ميبرد و در اولين سالهاي جواني طعم دلنشين و گرماي تن زني را حس ميكند . تجربه ي اولين هم خوابگي با اين زن او را با دنياي ديگري آشنا ميكند . هر چند وقتي كه دوباره ژاك را ميبيند از اين تجربه حرفي به ميان نميآورد اما ياد آن خاطره ي عجيب و لذت بخش هميشه در ذهنش باقي ماند .

آنها توسط پليس دستگير و به خانواده تحويل داده ميشوند و پس از اين ماجرا ژاك به مدرسه ي فوق الذكر تبعيد ميگردد تا هم ادب شود و هم از دانيل جدا گردد . محيط اين مدرسه براي ژاك بسيار غريب و باور نكردني است او البته در مكاتبه با دانيل كه بدور از چشمان نامحرم پدر صورت ميگيرد تصوير ديگري را براي دانيل به قلم ميكشد .

آنتوان برادر بزرگ ژاك كه دكتر متخصص نوزادان است در ديداري كه در مدرسه با برادر كوچك صورت ميپذيرد متوجه اين امر ميشود كه ژاك از لحاظ روحي صدمات بسيار شديدي ديده است و حضور دوباره ي او در اين مدرسه ميتواند او را نابود كند به همين دليل به پدرش توصيه ميكند كه ژاك را از آنجا در آورد و سر پرستي اش را به خود ش بسپارد . تيبوي بزرگ اين پيشنهاد را ميپذيرد و ژاك از مدرسه بر ميگردد و دوباره زندگي نويني را با برادر در طبقه ي جدايي از خانه كه به او و آنتوان سپرده شده شروع ميكنند .

شروع دوباره ي مراوده با خانواده ي دانيل و آمد و رفت با دانيل و خواهرش كه ژاك به نوعي دلبسته ي اوست و مادر دانيل كه از نظر آنتوان زن مناسبي است زندگي آنها را در مسيري ديگر قرار ميدهد .

در اين ميان آنتوان هم در شبي شگفت انگيز هنگامي كه در خانه اي جهت مداواي بچه اي رفته بود و كارش به جراحي رسيد با زني آشنا شد به نام راشل ، زن خوش سيما با اندامي به غايت زيبا كه آنتوان محتاط را گرفتار ميكند و مردي كه هميشه به كارش فكر ميكرد را به دنياي شگفت انگيز زنانه وارد ميكند . راشل رسم دلربايي را به خوبي بلد است و آنتوان كه تا اين تاريخ با هيچ زني مراوده و نرد عشق نباخته بشدت به او عشق ميورزد . هر چند كه راشل زندگي قبلي بسيار شگفتي داشته اما معشوقه ي مناسبي براي آنتوان است و او را به محافلي ميبرد كه تا آنهنگام پاي دكتر بدانجا نرسيده است .

راشل بعدها تصميم ميگيرد از آنتوان جدا شده به نزد معشوق اولش برگردد و آنتوان هم به زندگي عاديش باز ميگردددر همين مدتي كه آنتوان بشدت همدم و مونس راشل است و از ژاك و كارهايش غافل است انقلابي در درون ژاك روي ميدهد كه آينده اش را به گونه اي ديگر رقم ميزند .

جلد اول اين كتاب بغايت دلنشين است و ترجمه ي زيباي نجفي بر غناي كتاب افزوده است توصيه ميكنم دوستان خواندن اين رمان جذاب را از دست ندهند .