یادی از مراسم ختنه سوران

راستي مراسم ختنه سوران خودتان را به ياد داريد ؟ سوال عجيبي است  نه ؟ ولي من اين مراسم را در مورد خودم خوب بخاطر دارم . شايد اندك مرداني باشند كه اين مراسم را در ياد داشته باشند و من بختيار بودم كه هنوز خاطره اي تلخ اما بسيار جالب را به ذهن دارم و قصد دارم آن را بازگو كنم .

ما اصلا" نميدانستيم ختنه يعني چه ؟ اما از ديگران هميشه ميشنيدم كه به مادرم ميگفتند چرا پسرانت را ختنه نكرده ايد ؟ و او هم ميگفت مقصر پدرشان است كه دلش نمياد و ميگه آنها را به بيمارستاني در تبريز خواهد برد تا آنجا آنها را ختنه كند و من هم هر چه اصرار كرده ام كه دير شده و خوب نيست تا كنون به حرفم توجهي نكرده است .

اينها حرفهايي است كه من در كلاس سوم مدرسه يعني سال1352، از دور و بري هايم ميشنيدم ولي تصور روشني از آن نداشتم و باور نداشتم كه اين حرفها با سرنوشت ما بازي خواهد كرد و به عبارت ديگه با جسم ما سروكار دارد و منظورشان من و دادا شم هستيم . ما در عوالم كودكي و نوجواني بازي ميكرديم و ديگران در باب ما سخن ميگفتند .

در دوران ما هم باب بود كه پسران را در سنين كودكي ختنه ميكردند و هنگامي كه بزرگ ميشدند خاطره اي در اين باره نداشتند اما ما فرق كرديم و بهمين علت شايد من از معدود آدمهايي بودم كه از اين ماجرا خاطره ي كافي داشتم .

تابستان بود و ما تازه كلاس سوم مدرسه را به پايان رسانده بوديم و داداشم هنوز مدرسه نرفته بود .ما هر روز در كوچه و بازار بازي ميكرديم و روزگار به سر ميآورديم و اصلا" از جسممان خبر نداشتيم . روزي مادرم گفت كه فردا براي ديدن عمو و بچه هايشان به منزل آنها ميرويم همان منزلي كه قبلا" من هم 8 سال از زندگي ام را در آنجا بسر برده بودم و كلي خاطره داشتم پس بالتبع ما هم از اين بابت بسيار خوشحال بوديم .

 ما تازه از آن محله كوچ كرده بوديم و لذا ديدن دوباره ي دوستان قديمي و همسايگان براي ما لذتي وصف ناكردني داشت . محله ي جديد براي ما لذتي نداشت ، همه چيز براي ما تازگي داشت نه دوستاني نه آشناياني و نه همكلاسيهايي كه بشود با آنها بازي كرد و تا جا افتاديم و چند همبازي پيدا كرديم كلي رنج كشيديم اما اين اواخر ديگه خيلي غريبه به حساب نمي امديم .

روز موعود مادرم من و برادر را از خواب بلند كرده و پس از صرف صبحانه براه افتاديم تا به منزل عمو رسيديم . به محض رسيدن فهميديم كه كوچكترين دايي من هم آنجاست . اما تمام اين مقدمات را ديديم ولي شستمان خبر دار نشد كه چه خبره و اين مهماني به چه علتي برپاست .

 در همسايگي ما خانه ي يكي از اقوام قرار داشت كه به تازگي دخترش پسري به دنيا اورده بود به نام خسرو و گويا آنها برنامه داشتند كه خسرو را ختنه كنند . مادرم كه اين قضيه را شنيده بود سپرده بود كه ترتيبي دهند كه به محض اينكه كار يارو در آنجا تمام شد به منزل عموي من بيايد و ترتيب ما را هم بدهد يعني من  و دادش و دايي جان .

ما صبح بي خبر از همه جا بازي ميكرديم كه ديدم دايي بزرگه هم به آنجا آمده ، حالا براي چي نميدانستم اما از ديدنش خوشحال بوديم . آقا رسول دلاك كه كارش ختنه كردن بچه ها بود با آن كيف عجيب غريبش و با آن سبيل قيطاني اش از درب بزرگ منزل عمو داخل شد مرد قلچماقي نبود اما جثه ي كوچكي هم نداشت ، با قيافه اي عبوس و گرفته راهرو پايين منزل عمو را طي كرده و از پله ها بالا ميرفت من هم بالا رفتنش را نگاه ميكردم . پله ها را با تاني طي ميكرد ولي ما بازهم نفهميديم چرا ؟ راستي كه ما چقدر خنگ بوديم .

 وقتي كه همه بالا بودند من را كه در حياط بازي ميكردم خواستند و من هم مثل بچه ي ادم بالا رفتم . از پله ها كه بالا ميرفتم بوي الكل همه جا پيجيده بود . عجيب بود كه بوي سوختن هم ميآمد ، من از اين بوها خاطره ي خوبي نداشتم من را ياد آمپول زن مشهور شهرمان آقاي طاطايي مي انداخت كه مرا هراسان مي كرد. با هزار فكر به اطاق كوچكي كه قبلا" محل زندگي خود ما بود وارد شده و مثل بچه ي آدم همانجا نشستم . رسول آقا مرا ورانداز كرد و گفت : به به چه بچه ي خوبي ماشاالله براي خودش مردي است .

سرش را پايين انداخته بود و با وسايلش سرگرم بود در همين حين دايي جان هم از ما تعريف كرد و گفت : آقا رسول شما نميدانيد اين پسر چه پسر گلي است.

آقا رسول گفت : خوب پسرم پاشو بيا جلو ببينمت و بدانم حالت چطوره كمي با هم دوست شويم و معاينه ات بكنم .

گفتم : نه تشكر از همين جا بپرسيد جواب خواهم داد  نيازي به جلو آمدن نيست .

گفت : به به چه پسر حاضر جوابي ولي خوب من بايد از نزديك شما را ببينم و سپس به دايي جان گفت پسره را بياريد اينجا و او هم دست من را گرفت و پيش ايشان برد .

گفت خوب پسرم ميشه شلوارت را در بياري ببينم ان تو چه خبره ؟ كه من هم گفتم : نه.

به همراهان گفت كه شلوارش را بكنيد كه من مقاومت كردم و تا آمد من را بگيرد در رفتم .

اما دايي جان از من زبل تر بود و در جا رفت و درب بزرگ حياط را بست و ما را در گوشه اي گير انداخت و كتف بسته به نزد دلاك برد و خودش چنان من را گرفت كه نميتوانستم تكان بخورم . تا تيغ دلاك را ديدم آنچنان سرم را به صورت دايي كوبيدم كه چشمانش كبود شدو چون كنترلم سخت شد ناچار زن عمو دخالت كرد و سرم را با دوتا دستانش گرفت و چون پاهايم هنوز آزادتر بود لگدي را نثار ميرزا رسول كردم كه بهش نخورد و لي تنگ آب را ريختم و با ردوم با لگد به كتفش كوبيدم كه كفرش در آمد و در دلش فحشي داد و تا آمد به خودش مسلط گردد لگد پاي من به مابين رانهايش اصابت كرد و نفسش بند آمد چنان قرمز شد كه آب از چشمانش سرازير شد و چنان دق دليش را خالي كرد كه من تقريبا" بيهوش شدم و شد آنچه نبايد ميشد و من را ختنه كردند البته چقدر داد زدم بماند اين بي انصافها حتي بي حس هم نكردند يعني مثل اينكه بي حسي در آندوره اصلا" باب نبود .

بعد از آنكه ترتيب ما را دادند داداشم و دايي كوچولو را هم تيغ زدند ولي گمانم كارشان با آنها راحت تر بود ولي تا ما را بريدند كلي تلفات دادند . بعد از جراحي لنگي را تهيه ميكردند و به كمرما بستند و اجازه نميدادندتا چند روز شورت بپوشيم . شب هم كل طايفه در آنجا جمع بودند اما پدرم هنوزچندان راضي نبود گويا ميخواست اين كار در بيمارستان صورت بگيرد و مامان او را هم در عمل انجام شده قرار داده بود . شب پدر بزرگم هم آمده بود و كلي به ما دلداري داد و گفت ديگه براي خودتان مردي شده ايد آفرين ، شنيدم اصلا" گريه نكرده بوديد بارك الله و دستي بر سر ما كشيد و گونه هايمان را بوسيد .

اما

نام كتاب :اما                     نام نويسنده : جين آستين               نام مترجم : رضا رضايي

ناشر : نشر ني          چاپ : سوم            قيمت : 7800تومان         تعداد صفحه :560

 

در باره ي نوسنده :

خانم جين آستين در 16 دسامبر سال 1775 در انگلستان بدنيا آمد و در ژوئيه سال 1817 چشم از جهان فرو بست  . شناخت او از زنان و مهارتش در گوشه و كنايه ها او را به يكي از مشهورترين رمان نويسان عصر خود بدل كرده بود .

جين چند سالي از عمر خويش را در شهر باث سپري كرد و اين شهر بواسطه ي حضور او مشهور شده است . موسسه اي به نام مركز جين آستين در خيابان گي در مركز شهر باث موجود است كه هر سال جشنواره اي به نام جشنواره ي جين آستين در اين شهر برگزار ميشود .

 ساير آثار نويسنده :

عقل و احساس سال 1811

غرور و تعصب    سال 1813

منسفيلد پارك   سال 1814

اما                  سال 1816

تربيت              سال 1817

 

خلا صه ي كتاب :

اما دختر جواني است كه سالها پيش مادرش را از دست داده است و مدتي قبل معلمش هم از او خداحافظي كرده و ازدواج نموده است . پدرش آقاي وودهاوس كمي كسالت داشته و كمي تا حدودي وسواس دارد و بشدت به دخترش علاقمند است . اما خواهر ديگري هم دارد به نام ايزابلا كه ازدواج كرده و اكنون دو تا بچه دارد .

او و پدرش در خانه اي بزرگ سكونت دارند و همسايه ها ودوستان بسيار زياد و خوبي دارند كه هر بار دور هم جمع شده و با هم گپ ميزنند و در باب اتفاقات جديد روستا با هم تبادل نظر ميكنند . در اين مراودات اما با دختري آشنا ميشود كه پدر و مادر ندارد و در خانه ي يكي از دوستان آنها سرپرستي ميشود به نام هريت كه قيافه ي جذابي هم دارد . دوستي او با اما چيز هاي جالبتري را به او آموزش ميدهد . در همين اثنا براي هريت خواستگار ميآيد و او مردي است به نام مارتين كه از تمكن مالي مناسبي هم برخوردار است . هريت موافق است ولي اما بر اين عقيده است كه مارتين لياقت هريت را ندارد و هريت بايد با مرد ي از خانواده ي بهتري ازدواج كند . در نتيجه راي هريت را زده و او را از ازدواج با مارتين منصرف ميكند و در عوض دوست دارد او با كشيش روستا كه مردي جذابتر و با كلاس تر است ازدواج نمايد .

اما تصور ميكند كه كشيش هم به هريت دوستش نظر دارد و روزي كه كشيش دل به دريا ميزند و از اما خواستگاري ميكند ، زلزله اي در روحيه ي اماو هريت بوجود ميآيد و جواب رد اما به درخواست كشيش وآگاه شدن هريت از اين درخواست دختره را بشدت عذاب ميدهد و اما ميفهمد كه خيلي هم دانا نيست و اشتباهات فاحشي را در باب خود و ديگران دچار شده است .

ترجمه ي زيباي مترجم حقيقتا" بر غناي كتاب افزوده است من خواندنش را به كساني كه دوست دارند با روانشناسي خانها آشنا شوند توصيه ميكنم .

روز بزرگداشت حافظ

حافظ ميفرمايد :

نيكي پير مغان بين ، كه چو ما بد مستان             هر چه كرديم ، به چشم كرمش زيبا بود 

يعني خداوند عفو كرد ، گذشت كرد ، رحمت ورزيد ، ناديده گرفت ، پوشاند و از گناهان چشم پوشيد و اين اخلاق پيامبران و اولياء هم بود .

 سعدي هم در اين باب خوب گفته بود :

دعاي بد نكنم بر بدان كه مسكينان                     به درد خوي بد خويشتن گرفتارند 

و شايد مولانا در ديوان شمس شيواتر از همه سروده است :

 

در دو جهان لطيف و خوش همچو امير ما كجا           ابروي او گره  نشد گر چه  كه ديد صد خطا

چشم  گشا و  رونگر  جرم  بيار  و   خو    نگر           خوي  چو آب  جو نگر  جمله  طراوت و صفا

من  ز سلام  گرم  او  آب   شدم   ز  شرم او            در  سخنان  نرم   او  آب  شوند  سنگ ها

زهر  به  پيش  او  ببر تا  كندش  به  از  شكر            قهر  به  پيش  او بنه  تا  كندش  همه  رضا

چون خدا خواهد كه پردۀ كس درد

اگر خدابخواهد آبروي كسي را ببرد ميل آدمي را بسويي سوق ميدهد كه آدم به نيكان و آدمهاي پاك طعنه و تشر بزند،پشت سرشان حرف بزند ، غيبتشان را بكند ، مسخره شان كند ،آنهارادرجمع دست بندازد ،رفتارشان را به سخره بگيرد ،انديشه هايشان را باطل انگارد ، افكارشان را پوچ و بيهوده تلقي كند ،رفتارشان را دمده و كهنه و سنتي ببيند ولب كلام را از مولانا بشنويم : 

چون خدا خواهد كه پردۀ كس درد                                              ميلش اندر طعنۀ پاكان برد

 

جواني ما و حكايت شمشاد قدان

من از نسلي بودم كه جواني نكرديم ، يعني كارهايي را كه جوان هاي امروز انجام ميدهند را انجام نداديم ، مشروب نخورديم ، حشيش نكشيديم ، ترياك نزديم ، از سيگار هم كه متنفر بودم ، كراك و شيشه و كوفت و زهر مارهاي امروزي هم نبود كه مصرف كنيم ، از هروئين هم كه بشدت هراس داشتيم و از بردن اسمش هم لرزه بر انداممان مي افتاد تا چه برسه به اينكه بخواهيم مصرف كنيم . دوست دختر هم به روايت امروزي نداشتيم يعني نبود كه داشته باشيم يعني اگه بهتر و روانتر بگويم يك جورايي عيب بود كه داشته باشيم و گرنه ما خيلي هم پاك و معصوم نبوديم ولي واقعيت اين بود كه زياد باب نبود يعني اصلا" باب نبود و اگه كسي دوست دختر داشت بشدت مورد سركوفت و هجوم ديگران قرار ميگرفت .

دوست دختر كه سهل است من حتي پيراهنم را اطو نميكردم و بعد از شستن و خشك شدن تنم ميكردم . خوب بياد دارم كه هر بار پدرم نهيب ميزد كه آخه پسر جان تو چطور رويت ميشود پيراهن را اطو نزده تنت كني ؟اگه بلد نيستي بده من برايت اطو بكنم . و اين پيشنهاد با مخالفت شديد بنده مواجه ميشد كه خير، ولي هيچگاه علتش را نگفتم ، راستش ماها از نگاه پوپوليستي ديگران بشدت در هراس بوديم ، اگه لباس تميزي ميپوشيديم بد جوري مسخره ميشديم به همين دليل به اين نتيجه رسيده بوديم كه شيك نباشيم بهتر است ، كثيف باشيم بهتر است ، شلخته باشيم بهتر است ، بوي گند بديم بهتر است ، اگه نعوذ بالله ادكلن ميزديم كه هو ميشديم ، پس ترجيح ميداديم هميشه بوي عرق بدهيم ، البته آنوقتها زير بغلي نبود كه بزنيم اگه هم بود قطعا" نميزديم ، تازه موي زير بغلمان را هم نميزديم يادش بخيرخالو جان ميگفت اگه بزني زبر ميشه و اذيت ميكند پس نزن تازه اگه نزني نرم و لطيف باقي ميماند .

گفتم كه دوست دختر نداشتيم .و البته اين تنها شامل حال من نميشد اصولا" در اين دوره دوستان من هم دوست دختر به معناي عام امروزه را نداشتند البته بودند كساني كه يك نيمچه دوستي داشتند كه دزدكي گاها" در خيابان ديد ميزدند يا اينكه از جلوي منزلشان رد ميشدند به هواي اينكه پشت پنجره يارو را ببينند و به همين سادگي حظي ببرند راستي تا يادم نرفته در آن سال هنوز در شهر ما تلفن نبود و لذا قادر به حال تلفني هم نبوديم و سالها بعد تلفن دوباره وصل شد و سال 65 كه من به ولايت برگشتم خيلي چيزها از جمله تلفن براي من بسيار تازگي داشت .

 من سال 60 كلاس سوم نظري بودم كه تازه جوان برومندي شده بودم و به اصطلاح آنروز ها خط سبيل در آورده بودم و اندك زماني بود كه فرق بين دختر و پسر را فهميده بودم و زيبايي اين طايفه برايم جذاب شده بود و بوي تنشان برايم لذت بخش بوده و برجستكيهايشان هوش ربا گرديده بود و طرف صحبتشان برايم دلنواز گشته بود و با هر نگاهشان تنم به لرزه مي افتاد و با هر حركت چشم و ابروشان هزاران خيال در سر مي پختم . هر شب ساعتها به سقف خانه نگاه ميكرديم و چشمان يكي را در نظر داشتيم اما هيچگاه عرضه ي بروز نداشتيم و از بيانش به جد هراس داشتيم .

شايد بهتره بگم كه من راه و رسم همصحبتي با طايفه نسوان و شمشاد قدان  را اصلا" بلد نبودم و با كوچكترين همزباني زبانم ميگرفت و بشدت سرخ ميشدم  و اين معضل در دانشگاه هم با من بود و وقتي با دخترها در كلاسي نشستم تا مدتها در عذاب بودم . يادش بخير دوستي همكلاسي داشتم به نام محمد كه تقريبا" مثل خود من بود ، بچه ي اراك بود و تا آنروز دوست دختري نداشت . يكي از دختران دانشكده ي حقوق هوش ار سرش برده بود و ميخواست با او حرف بزند ، روزي در سرويس نشسته بوديم كه از من پرسيد فلاني راستي من اگه بخواهم با دختره حرف بزنم چطوري بايد شروع كنم ؟ و چي بگم ؟ من هم گفتم راستش من اصلا" اينكاره نيستم و راست هم ميگفتم او هم شاكي شد كه ما را باش با كي درد دل ميكنيم .

البته اوضاع احوال  زمانه ي ما خوب نبود و ما تجربه ي نيكي در اين باره نداشتيم و الان فكر مي كنم كه اي كاش اندك تجربه اي در اين زمينه ميداشتيم تا به قول مرحوم گل آقا در پيري معركه گيري نكنيم .

اشك خواهي رحم كن براشك بار

مولانا ميفرمايد هر كجا آب باشد سبزه هم هست درخت هم هست سر سبزي به وفور يافت ميگردد پس آب نعمت خداي رحمان براي بشر است اما اشك هم همين خاصيت را دارد هر كجا اشكي باشد رحمت خدا همانجا جاري است هر كجا چشمي تر باشد لطف خدا همانجاست اصلا" خدا از چشمان گرياني كه بخاطر او گريان است خوشش ميآيد پس اگر ميخواهي خدا بر شما رحم كند بر ضعيفان رحم كنيد يا به قول مولانا : 

هر   كجا   آب   روان  سبزه  بود                                             هر كجا  اشك روان  رحمت  بود

باش چون  دولاب نالان  چشم تر                                             تا  زصحن جانت  بر  رويد   خضر

اشك خواهي رحم كن براشك بار                                            رحم خواهي بر ضعيفان رحم آر

سالروز ولادت مولانا

راستي روز چهارشنبه 8مهر ماه روز بزرگداشت مولانا بود حيف است كه به ياد مولانا نباشيم و از اين مرد بزرگ يادي نكنيم به همين دليل من چند روز را به اين بزرگ مرد اختصاص ميدهم تا بلكه اشعار زيبايش را با هم مرور كنيم شايد درس بگيريم .

   خواجه درعيب است غرقه تا بگوش                                  خواجه را مال است و مالش عيب پوش

                                                                                                        (مثنوي دفتر اول)

مال حقيقتا" اين خصلت را دارد كه عيبهاي نهاني و ظاهري آدمها را ميپوشاند شما اي بسا آدمهايي را ديده باشيد كه سر تا پا عيبند اما بواسطه ي مال و ثروت زيادي كه دارند عيبهايشان به چشم مردم نميآيد و مردم اين عيبها را نمي بينند .

دوست دختر احمد

سال 65بود وما چهار نفر بوديم كه خيلي از اوقاتمان را با هم ميگذرانديم ، من بودم و حامد و احمد و ماجد كه رفقاي گرمابه و گلستان هم بوديم . من و ماجد درس ميخوانديم و احمد و حامد درسشان را تمام كرده كار ميكردند و البته ما هم در تابستان پيش آنها شاگردي ميكرديم . براي خودمان دنيايي داشتيم ، دنيايي بي دغدغه و بدون ترس و بدون نگراني ، راستش من هيچ دركي از آينده نداشتم و اصلا" به فكرش هم نبودم كه مثلا" در آينده چه خواهم شد و چه كاره خواهم بود ؟ به تنها چيزي كه فكر ميكردم كتابها و نوارهايم بود و جلسات منظم تمرين فوتبال كه با ماجد دائما" و به طور منظم به ان ميپرداختيم . اگه از خود تعريف نشه با وصف اينكه در سن حساسي هم بوديم ولي من و ماجد دوست دختر نداشتيم و بيشتر سرمان به كار خودمان بود اما حامد و احمد بد جوري سرو گوششان مي جنبيد و چند تايي را تور كرده جور ما را هم كشيده بودند .

شبي در منزل حامد بوديم ، شام مختصري خورديم و بعد از شام كلي بازي كرديم و خنديديم . در اين محافل ما يا با ورق بازي ميكرديم يا تخته نرد بازي ميكرديم و بعدش هم ميخوابيديم . ساعت دوازده بود كه خوابيديم ولي احمد ويارش گرفته بود كه با دوست دخترش حرف بزند . من خوابم برد و ناگهان بيدار شدم ديدم او هنوز گوشي را در دست دارد و حرف ميزند ، ساعت يك نصفه شب بود . گفتم : نخوابيدي ، گفت : نه مشغولم ، در همين اثنا و در حالي كه دستش روي دهني بود گفت : ميشه تو با اين يارو كمي حرف بزني تا من سري به دستشويي بزنم ؟ گفتم آخه مرد حسابي من چي به او بگم ؟ گفت اصلا" نيازي نيست حرف بزني او خودش همينطوري مثل مسلسل داره وراجي ميكنه تو فقط بگو اها، كافيه . من هم گفتم باشه، ولي با لا غيرتا" زود تر برگرد. او گوشي را به من داد و من هم گوش ميدادم كه چي ميگه ، ياروداشت يكريز از روابطشان و ياد آوري آن نكته ها ميگفت و من هر از چند گاهي ميگفتم ، اها ، تا اينكه شاكي شد و گفت چرا اينقدر اها اها ميكني و من هم زدم زير خنده كه احمد برگشت و گوشي را خودش گرفت .

فیلسوف میوه فروش

نامش احمد بود 6سال پيش ليسانس فلسفه اش را از دانشگاه دولتي اخذ كرد همولايتي بود و وقتي رتبه اش را اعلام كردند با من تماس گرفت گفتم : حسابداري بخوان يا حقوق برايت بهتر است چون استعدادش را هم داري ولي موافقت نكرد و ميگفت فقط دوست دارم فلسفه بخوانم به قول خودش مي خواست هگل شود يا مثل ماركس گردد يا ديدرو و منتسيكو يا اسپينوزا شود و اين اواخر به پوپر علاقه پيدا كرده بود . هر چي توجيهش كردم بي فايده بود منطق و فلسفه بد جوري چشمانش را بسته بود من هر چي دليل آوردم به خرجش نرفت كه نرفت

بعد كه ليسانس فلسفه شد و به اصطلاح خودش فيلسوف شد و برگشت ، آن اوايل كله اش داغ بود و خيلي زود قاطي مرغهاش كردند و برايش زن گرفتند ، دختر عمويش كه قبلا" همديگر را دوست داشتند را به عقدش در آوردند .

اوضاع احوالش بد نبود چرا كه هنوز گرم درس و فلسفه بود و زياد درگير زندگي نشده بود . به هر دري زد كاري برايش يافت نشد ، آموزش پرورش هم از استخدام سر باز ميزد ناچار شد براي امرار معاش يك پيكان قراضه بگيرد و مسافركشي كند ، اما دائم با سركوفت زنش مواجه ميشد كه باجناقهايش را به رخش ميكشيد يكيشان رئيس بانك بود و ديگري طلا فروش و همين ها او را كه بسيار بشاش و سر حال بود افسرده كرده بود از خير ماشين گذشت و به تهران آمد تا كاري دست و پا كند اما گويا بخت باهاش يار نبود كه نبود . ناچار شد بواسطه ي يكي از اقوامش در ميدان ميوه و تره بار كاري دست و پا كرد فروشنده ي ميوه . اوايل رويش نميشد كه بگويد كجا كار ميكند بخصوص به من سفارش كرد كه زنم نفهمد كجا كار ميكنم و من هم قول دادم كه كسي خبر دار نشود . به زنش گفته بود درشركتي كه كار فرهنگي ميكنند مشغول به كارم و قسمت ادبيات و فلسفه رامن بعهده دارم .

ميگفت كه در تمام بازار صادقيه به فيلسوف شهره شده ام . ناراحت بود ميگفت همكارانم بچه هستند . هيجده نوزده و بيست ساله ومن با سي سال سن از همه بزرگترم . ميگفت شبها در همين جا ميخوابيم و از نظر حقوق بد نيست ولي اينجا جاي من نيست ، آيا من بعد از 16سال بايد خربزه بفرشم و پياز پاك كنم .

ميگفت ديروز بعد از اتمام كار با بچه ها روي سكوي بزرگ پشت مغازه كه در نزديكي درب بزرگ ورودي فروشگاه شهروند است نشسته بوديم و بعد از صرف افطاري با هم حرف ميزديم . من به آمد و رفت مردم دقت ميكردم ، همه دست زن و بچه را گرفته بودند و يا خريد ميكردند يا از خريد برمي گشتند آنهم با ماشين هاي آخرين مدل ،اما من بدبخت بايد دور از زن و بچه در اين ابر شهر ،غريبانه ،چراجايي براي خواب و زندگي نداشته باشم ؟ نم اشكي بر گوشه ي چشمانم نشست رويم را برگرداندم كه همكاران نفهمند . با خودم گفتم راستي روزي خواهد رسيد كه من هم مثل ادميزاد دست زن و بچه ام را بگيرم و آنها را براي خريد به همچين مكاني ببرم و از لذت خريد آنها شاد گردم ؟

بریا

نام كتاب : بريا                         نويسنده : امي نايت                   مترجم : جمشيد شيرازي

 

كتاب بريا دستيار اول استالين سرگذشت لاورنتي بريا ميباشد. كه در سال 1899بدنيا امده ودر سال 1953چند ماه پس ازمرگ استالين دستگيرواعدام ميشود . نينو بريا همسر و سرگو بريا پسراوست . پسر ش در رشته رياضي  تحصيل نموده و  نهايتا" رياضي دان برجسته اي ميشود .

 بريا در يك خانواده فقير بدنيا ميايدو تنها كسي است كه در اين خانواده به  چنين سطح بالايي در اتحاد جماهير شوروي ميرسد . وعلت آن نيز سرگو نيكيدزه نا پدري نينو همسربريا ميباشد. او هميشه حامي و پشتيباني قوي براي او  بود .همچنين باعث آشنايي بريا  با استالين شد. زندگي  سياسي بريا ابتدا در آذربايجان در اداره پليس شروع ميشود و كم كم بعلت هوش و استعداد و موقع شناسي  و پشتيباني نيكيدزه به سطح بالايي در دستگاه پليسي ميرسد . او از قومي بنام مينگرل در گرجستان ميباشد و كم كم به دستگاه پليسي در گرجستان رفته  و به رده هاي بالاي پليس رسيده و بعد از آن نيز در ماوراقفقاز كه مجموعه اي از آذربايجان، ارمنستان و گرجستان است به رياست پليس رسيده و پس از آن نيز به دبيري حزب در ماورا قفقاز ميرسد.

 او تمام عوامل خود را در پستهاي كليدي ميگمارد . و ديگران را مشمول پاكسازي و تبعيد در اردوگاههاي كار اجباري در سيبري و نهايتا" اعدام ميكرد. او يك بله قربان گوي عا لي براي استالين بحساب ميامد. و اوامر استالين را بخوبي و مو به مو انجام ميداد. تا اينكه در سال 1938به مسكو فرا خوانده ميشود .و در كنار استالين فرامين او را  انجام  ميدهد. او نقاط ضعف استالين را بخوبي ميداند . و براي همين امر بود كه از تصفيه هاي خونين استالين در امان ميماند. او مطابق روحيات  استالين عمل ميكرد شايد به خاطر اينكه او نيز مانند استالين گرجي بود توانسته بود روحيه استالين را بخوبي بشناسد. زيرا كه استالين آدم جاه طلب  و  خود پسندي بود و از داشتن همچون آدمي احساس شور و شعف ميكرد.

 استالين كه در اواخر عمر خود به بيماري شك و بد بيني مبتلا شده بود به بريا  نيز بدبين شده بود  ولي ديگر كاري از  دست او برنميامد زيرا كه استالين داراي ضعف بدني شده ودر استانه 70سالگي از عمر خود شده بود ودر عوض بريا  در اوج قدرت خود شده بود استالين در 1953 از دنيا ميرود در حاليكه شاخص ترين كسان براي جانشيني او عبارتند از : مالنكف ، بريا ، مولوتف و خروشچف.

بريا كه فردي از خود راضي بود و خود را بالاتر از ديگران ميديد ( اين امر موجب غفلت و سقوط او شد.)مالنكف را باخود همراه ميكند و مولوتف   نيز كه بي طرف ميماند بنابراين خروشچف تنها است و به  تنها يي نميتواند كاري عليه بريا انجام دهد او از بريا  نفرت دارد و منتظر فرصت ميماند تا بتواند عليه بريا  دست به  اقدامي بزند.

 بريا شروع ميكندبه انجام يك سري اصلاحات كه تمام آنها مخا لف مشي استالين ميباشد.او حس ناسيو ناليستي را  در ميان اقوام مختلف تقويت ميكند بر خلاف استالين كه ميخواست تمام قومها را روسي كند . او شروع به تعو يض رهبران و روساي احزاب و دستگاه پليس در جمهوريهاي مختلف ميكند و همه آنها را از بومي هاي همان مناطق ميكند . و دستور ميدهد كه به زبان رايج خود صحبت كنند . وروسي  زدايي را در منا طق مختلف انجام ميدهد . سپس دست  به يك سري اصلاحات اقتصادي نيز ميزند اقداماتي  كه مخالف   با روش  استالين ميباشد اما او با اين كار قصد جا كردن خود در دل مردم و خراب كردن استالين را داشت اصلاحات او در آلمان شرقي باعث ايجاد شورش هايي در آلمان شرقي ميشود و اين شورشها  بهانه بدست خروشچف ميدهد كه از  مخالفان اوست و خروشچف به مالنكف كه نقش رهبري را داشت ميگويد ( رفيق مالنكف ميبيني بريا چكار ميكند ، او دارد چاقو هايش را تيز ميكند ) به اين ترتيب مالنكف و خروشچف با همديگرعليه بريا همراه ميشوند از طرف ديگر مولوتف هم به آنها ميپيوندد.

اين سه تن در يك جلسه محرمانه تصميم به بازداشت او ميگيرند. آنها در يك شب بوسيله سران ارتش كه آنها هم دل خوني از بريا  داشتند او را دستگير و  زنداني   نموده و خبر را تا مدتي مخفي نگهداشته تا از بروز شورشهاي احتمالي  هوا داران بريا جلو گيري شود چرا كه هوا داران او در دستگاه پليس بودند و بريا براي آنها حقوق  و امكاناتي خوبي تهيه ديده بود. آنها به سرعت ياران او را هم دستگيرنموده وعده اي ازآنها را با تطميع و عده اي را با رعب و وحشت ازاعدام وادار به دادن اطلاعات بر عليه او كردند .

با اقرار هاي ديگران به سرعت اورا محاكمه و اعدام ميكنند. باز داشت و اعدام  بريا بسيارحيرت انگيز بود همه اورا رهبر آينده شوروي ميدانستند شايد اگر او رهبر شوروي ميشد سر نوشت اين كشور جور ديگري رقم ميخورد . او آدم سخت كوش و فعال و باهوشي بود وبر خلاف جثه كوچك اش ترس و وحشت عجيبي بر دلها افكنده بود شايد خروشچف خوش اقبال بود كه توانست او را از اريكه قدرت به زير آورد. و خود جانشين استالين گردد. گرچه كه خود خروشچف نيز همان اصلاحات بريا رانيز ادامه داد.