یادی از مراسم ختنه سوران
راستي مراسم ختنه سوران خودتان را به ياد داريد ؟ سوال عجيبي است نه ؟ ولي من اين مراسم را در مورد خودم خوب بخاطر دارم . شايد اندك مرداني باشند كه اين مراسم را در ياد داشته باشند و من بختيار بودم كه هنوز خاطره اي تلخ اما بسيار جالب را به ذهن دارم و قصد دارم آن را بازگو كنم .
ما اصلا" نميدانستيم ختنه يعني چه ؟ اما از ديگران هميشه ميشنيدم كه به مادرم ميگفتند چرا پسرانت را ختنه نكرده ايد ؟ و او هم ميگفت مقصر پدرشان است كه دلش نمياد و ميگه آنها را به بيمارستاني در تبريز خواهد برد تا آنجا آنها را ختنه كند و من هم هر چه اصرار كرده ام كه دير شده و خوب نيست تا كنون به حرفم توجهي نكرده است .
اينها حرفهايي است كه من در كلاس سوم مدرسه يعني سال1352، از دور و بري هايم ميشنيدم ولي تصور روشني از آن نداشتم و باور نداشتم كه اين حرفها با سرنوشت ما بازي خواهد كرد و به عبارت ديگه با جسم ما سروكار دارد و منظورشان من و دادا شم هستيم . ما در عوالم كودكي و نوجواني بازي ميكرديم و ديگران در باب ما سخن ميگفتند .
در دوران ما هم باب بود كه پسران را در سنين كودكي ختنه ميكردند و هنگامي كه بزرگ ميشدند خاطره اي در اين باره نداشتند اما ما فرق كرديم و بهمين علت شايد من از معدود آدمهايي بودم كه از اين ماجرا خاطره ي كافي داشتم .
تابستان بود و ما تازه كلاس سوم مدرسه را به پايان رسانده بوديم و داداشم هنوز مدرسه نرفته بود .ما هر روز در كوچه و بازار بازي ميكرديم و روزگار به سر ميآورديم و اصلا" از جسممان خبر نداشتيم . روزي مادرم گفت كه فردا براي ديدن عمو و بچه هايشان به منزل آنها ميرويم همان منزلي كه قبلا" من هم 8 سال از زندگي ام را در آنجا بسر برده بودم و كلي خاطره داشتم پس بالتبع ما هم از اين بابت بسيار خوشحال بوديم .
ما تازه از آن محله كوچ كرده بوديم و لذا ديدن دوباره ي دوستان قديمي و همسايگان براي ما لذتي وصف ناكردني داشت . محله ي جديد براي ما لذتي نداشت ، همه چيز براي ما تازگي داشت نه دوستاني نه آشناياني و نه همكلاسيهايي كه بشود با آنها بازي كرد و تا جا افتاديم و چند همبازي پيدا كرديم كلي رنج كشيديم اما اين اواخر ديگه خيلي غريبه به حساب نمي امديم .
روز موعود مادرم من و برادر را از خواب بلند كرده و پس از صرف صبحانه براه افتاديم تا به منزل عمو رسيديم . به محض رسيدن فهميديم كه كوچكترين دايي من هم آنجاست . اما تمام اين مقدمات را ديديم ولي شستمان خبر دار نشد كه چه خبره و اين مهماني به چه علتي برپاست .
در همسايگي ما خانه ي يكي از اقوام قرار داشت كه به تازگي دخترش پسري به دنيا اورده بود به نام خسرو و گويا آنها برنامه داشتند كه خسرو را ختنه كنند . مادرم كه اين قضيه را شنيده بود سپرده بود كه ترتيبي دهند كه به محض اينكه كار يارو در آنجا تمام شد به منزل عموي من بيايد و ترتيب ما را هم بدهد يعني من و دادش و دايي جان .
ما صبح بي خبر از همه جا بازي ميكرديم كه ديدم دايي بزرگه هم به آنجا آمده ، حالا براي چي نميدانستم اما از ديدنش خوشحال بوديم . آقا رسول دلاك كه كارش ختنه كردن بچه ها بود با آن كيف عجيب غريبش و با آن سبيل قيطاني اش از درب بزرگ منزل عمو داخل شد مرد قلچماقي نبود اما جثه ي كوچكي هم نداشت ، با قيافه اي عبوس و گرفته راهرو پايين منزل عمو را طي كرده و از پله ها بالا ميرفت من هم بالا رفتنش را نگاه ميكردم . پله ها را با تاني طي ميكرد ولي ما بازهم نفهميديم چرا ؟ راستي كه ما چقدر خنگ بوديم .
وقتي كه همه بالا بودند من را كه در حياط بازي ميكردم خواستند و من هم مثل بچه ي ادم بالا رفتم . از پله ها كه بالا ميرفتم بوي الكل همه جا پيجيده بود . عجيب بود كه بوي سوختن هم ميآمد ، من از اين بوها خاطره ي خوبي نداشتم من را ياد آمپول زن مشهور شهرمان آقاي طاطايي مي انداخت كه مرا هراسان مي كرد. با هزار فكر به اطاق كوچكي كه قبلا" محل زندگي خود ما بود وارد شده و مثل بچه ي آدم همانجا نشستم . رسول آقا مرا ورانداز كرد و گفت : به به چه بچه ي خوبي ماشاالله براي خودش مردي است .
سرش را پايين انداخته بود و با وسايلش سرگرم بود در همين حين دايي جان هم از ما تعريف كرد و گفت : آقا رسول شما نميدانيد اين پسر چه پسر گلي است.
آقا رسول گفت : خوب پسرم پاشو بيا جلو ببينمت و بدانم حالت چطوره كمي با هم دوست شويم و معاينه ات بكنم .
گفتم : نه تشكر از همين جا بپرسيد جواب خواهم داد نيازي به جلو آمدن نيست .
گفت : به به چه پسر حاضر جوابي ولي خوب من بايد از نزديك شما را ببينم و سپس به دايي جان گفت پسره را بياريد اينجا و او هم دست من را گرفت و پيش ايشان برد .
گفت خوب پسرم ميشه شلوارت را در بياري ببينم ان تو چه خبره ؟ كه من هم گفتم : نه.
به همراهان گفت كه شلوارش را بكنيد كه من مقاومت كردم و تا آمد من را بگيرد در رفتم .
اما دايي جان از من زبل تر بود و در جا رفت و درب بزرگ حياط را بست و ما را در گوشه اي گير انداخت و كتف بسته به نزد دلاك برد و خودش چنان من را گرفت كه نميتوانستم تكان بخورم . تا تيغ دلاك را ديدم آنچنان سرم را به صورت دايي كوبيدم كه چشمانش كبود شدو چون كنترلم سخت شد ناچار زن عمو دخالت كرد و سرم را با دوتا دستانش گرفت و چون پاهايم هنوز آزادتر بود لگدي را نثار ميرزا رسول كردم كه بهش نخورد و لي تنگ آب را ريختم و با ردوم با لگد به كتفش كوبيدم كه كفرش در آمد و در دلش فحشي داد و تا آمد به خودش مسلط گردد لگد پاي من به مابين رانهايش اصابت كرد و نفسش بند آمد چنان قرمز شد كه آب از چشمانش سرازير شد و چنان دق دليش را خالي كرد كه من تقريبا" بيهوش شدم و شد آنچه نبايد ميشد و من را ختنه كردند البته چقدر داد زدم بماند اين بي انصافها حتي بي حس هم نكردند يعني مثل اينكه بي حسي در آندوره اصلا" باب نبود .
بعد از آنكه ترتيب ما را دادند داداشم و دايي كوچولو را هم تيغ زدند ولي گمانم كارشان با آنها راحت تر بود ولي تا ما را بريدند كلي تلفات دادند . بعد از جراحي لنگي را تهيه ميكردند و به كمرما بستند و اجازه نميدادندتا چند روز شورت بپوشيم . شب هم كل طايفه در آنجا جمع بودند اما پدرم هنوزچندان راضي نبود گويا ميخواست اين كار در بيمارستان صورت بگيرد و مامان او را هم در عمل انجام شده قرار داده بود . شب پدر بزرگم هم آمده بود و كلي به ما دلداري داد و گفت ديگه براي خودتان مردي شده ايد آفرين ، شنيدم اصلا" گريه نكرده بوديد بارك الله و دستي بر سر ما كشيد و گونه هايمان را بوسيد .