دوست دختر احمد
سال 65بود وما چهار نفر بوديم كه خيلي از اوقاتمان را با هم ميگذرانديم ، من بودم و حامد و احمد و ماجد كه رفقاي گرمابه و گلستان هم بوديم . من و ماجد درس ميخوانديم و احمد و حامد درسشان را تمام كرده كار ميكردند و البته ما هم در تابستان پيش آنها شاگردي ميكرديم . براي خودمان دنيايي داشتيم ، دنيايي بي دغدغه و بدون ترس و بدون نگراني ، راستش من هيچ دركي از آينده نداشتم و اصلا" به فكرش هم نبودم كه مثلا" در آينده چه خواهم شد و چه كاره خواهم بود ؟ به تنها چيزي كه فكر ميكردم كتابها و نوارهايم بود و جلسات منظم تمرين فوتبال كه با ماجد دائما" و به طور منظم به ان ميپرداختيم . اگه از خود تعريف نشه با وصف اينكه در سن حساسي هم بوديم ولي من و ماجد دوست دختر نداشتيم و بيشتر سرمان به كار خودمان بود اما حامد و احمد بد جوري سرو گوششان مي جنبيد و چند تايي را تور كرده جور ما را هم كشيده بودند .
شبي در منزل حامد بوديم ، شام مختصري خورديم و بعد از شام كلي بازي كرديم و خنديديم . در اين محافل ما يا با ورق بازي ميكرديم يا تخته نرد بازي ميكرديم و بعدش هم ميخوابيديم . ساعت دوازده بود كه خوابيديم ولي احمد ويارش گرفته بود كه با دوست دخترش حرف بزند . من خوابم برد و ناگهان بيدار شدم ديدم او هنوز گوشي را در دست دارد و حرف ميزند ، ساعت يك نصفه شب بود . گفتم : نخوابيدي ، گفت : نه مشغولم ، در همين اثنا و در حالي كه دستش روي دهني بود گفت : ميشه تو با اين يارو كمي حرف بزني تا من سري به دستشويي بزنم ؟ گفتم آخه مرد حسابي من چي به او بگم ؟ گفت اصلا" نيازي نيست حرف بزني او خودش همينطوري مثل مسلسل داره وراجي ميكنه تو فقط بگو اها، كافيه . من هم گفتم باشه، ولي با لا غيرتا" زود تر برگرد. او گوشي را به من داد و من هم گوش ميدادم كه چي ميگه ، ياروداشت يكريز از روابطشان و ياد آوري آن نكته ها ميگفت و من هر از چند گاهي ميگفتم ، اها ، تا اينكه شاكي شد و گفت چرا اينقدر اها اها ميكني و من هم زدم زير خنده كه احمد برگشت و گوشي را خودش گرفت .