من از نسلي بودم كه جواني نكرديم ، يعني كارهايي را كه جوان هاي امروز انجام ميدهند را انجام نداديم ، مشروب نخورديم ، حشيش نكشيديم ، ترياك نزديم ، از سيگار هم كه متنفر بودم ، كراك و شيشه و كوفت و زهر مارهاي امروزي هم نبود كه مصرف كنيم ، از هروئين هم كه بشدت هراس داشتيم و از بردن اسمش هم لرزه بر انداممان مي افتاد تا چه برسه به اينكه بخواهيم مصرف كنيم . دوست دختر هم به روايت امروزي نداشتيم يعني نبود كه داشته باشيم يعني اگه بهتر و روانتر بگويم يك جورايي عيب بود كه داشته باشيم و گرنه ما خيلي هم پاك و معصوم نبوديم ولي واقعيت اين بود كه زياد باب نبود يعني اصلا" باب نبود و اگه كسي دوست دختر داشت بشدت مورد سركوفت و هجوم ديگران قرار ميگرفت .

دوست دختر كه سهل است من حتي پيراهنم را اطو نميكردم و بعد از شستن و خشك شدن تنم ميكردم . خوب بياد دارم كه هر بار پدرم نهيب ميزد كه آخه پسر جان تو چطور رويت ميشود پيراهن را اطو نزده تنت كني ؟اگه بلد نيستي بده من برايت اطو بكنم . و اين پيشنهاد با مخالفت شديد بنده مواجه ميشد كه خير، ولي هيچگاه علتش را نگفتم ، راستش ماها از نگاه پوپوليستي ديگران بشدت در هراس بوديم ، اگه لباس تميزي ميپوشيديم بد جوري مسخره ميشديم به همين دليل به اين نتيجه رسيده بوديم كه شيك نباشيم بهتر است ، كثيف باشيم بهتر است ، شلخته باشيم بهتر است ، بوي گند بديم بهتر است ، اگه نعوذ بالله ادكلن ميزديم كه هو ميشديم ، پس ترجيح ميداديم هميشه بوي عرق بدهيم ، البته آنوقتها زير بغلي نبود كه بزنيم اگه هم بود قطعا" نميزديم ، تازه موي زير بغلمان را هم نميزديم يادش بخيرخالو جان ميگفت اگه بزني زبر ميشه و اذيت ميكند پس نزن تازه اگه نزني نرم و لطيف باقي ميماند .

گفتم كه دوست دختر نداشتيم .و البته اين تنها شامل حال من نميشد اصولا" در اين دوره دوستان من هم دوست دختر به معناي عام امروزه را نداشتند البته بودند كساني كه يك نيمچه دوستي داشتند كه دزدكي گاها" در خيابان ديد ميزدند يا اينكه از جلوي منزلشان رد ميشدند به هواي اينكه پشت پنجره يارو را ببينند و به همين سادگي حظي ببرند راستي تا يادم نرفته در آن سال هنوز در شهر ما تلفن نبود و لذا قادر به حال تلفني هم نبوديم و سالها بعد تلفن دوباره وصل شد و سال 65 كه من به ولايت برگشتم خيلي چيزها از جمله تلفن براي من بسيار تازگي داشت .

 من سال 60 كلاس سوم نظري بودم كه تازه جوان برومندي شده بودم و به اصطلاح آنروز ها خط سبيل در آورده بودم و اندك زماني بود كه فرق بين دختر و پسر را فهميده بودم و زيبايي اين طايفه برايم جذاب شده بود و بوي تنشان برايم لذت بخش بوده و برجستكيهايشان هوش ربا گرديده بود و طرف صحبتشان برايم دلنواز گشته بود و با هر نگاهشان تنم به لرزه مي افتاد و با هر حركت چشم و ابروشان هزاران خيال در سر مي پختم . هر شب ساعتها به سقف خانه نگاه ميكرديم و چشمان يكي را در نظر داشتيم اما هيچگاه عرضه ي بروز نداشتيم و از بيانش به جد هراس داشتيم .

شايد بهتره بگم كه من راه و رسم همصحبتي با طايفه نسوان و شمشاد قدان  را اصلا" بلد نبودم و با كوچكترين همزباني زبانم ميگرفت و بشدت سرخ ميشدم  و اين معضل در دانشگاه هم با من بود و وقتي با دخترها در كلاسي نشستم تا مدتها در عذاب بودم . يادش بخير دوستي همكلاسي داشتم به نام محمد كه تقريبا" مثل خود من بود ، بچه ي اراك بود و تا آنروز دوست دختري نداشت . يكي از دختران دانشكده ي حقوق هوش ار سرش برده بود و ميخواست با او حرف بزند ، روزي در سرويس نشسته بوديم كه از من پرسيد فلاني راستي من اگه بخواهم با دختره حرف بزنم چطوري بايد شروع كنم ؟ و چي بگم ؟ من هم گفتم راستش من اصلا" اينكاره نيستم و راست هم ميگفتم او هم شاكي شد كه ما را باش با كي درد دل ميكنيم .

البته اوضاع احوال  زمانه ي ما خوب نبود و ما تجربه ي نيكي در اين باره نداشتيم و الان فكر مي كنم كه اي كاش اندك تجربه اي در اين زمينه ميداشتيم تا به قول مرحوم گل آقا در پيري معركه گيري نكنيم .