داستايوفسكي كيست ؟

 قسمت دوم

 

داستايوفسكي درسال1856با خانمي كه شوهرش مرده بود و يك پسر داشت ازدواج كرد . در سال 1860به سن پترزبورگ برگشت و مجله ي ورميا ( زمان ) را به همراه برادرش منتشر كرد و رمان خانه ي اموات در اين مجله فصل به فصل منتشر شد . در سال 1861 خانه ي اموات كامل و منتشر شد .

اين كتاب شروع يك سنت در ادبيات روسيه شد ،رمان زندان كه تا اواخر قرن بيستم و اثرشگفت انگيز مجمع الجزاير گولاك سولژنتسين ادامه يافت . در سال 1864 كتاب يادداشتهاي زير زميني را منتشرميكند اين كتاب داستان كارمند سابق چهل ساله اي است كه در سن پترزبورگ تنها در اتاقي زندگي ميكند و تنها كاري كه ميتواند انجام دهد غرق شدن در انديشه هايش است و دائما" از عدم امكان وجود خودش و وضعيت پيچيده ي رواني اش رنج ميبرد . در همين سال برادر محبوب و همسرش را بدليل بيماري سل از دست داد، مجله اش ورشكست شد و بدهي سنگيني برايش به ارمغان اورد .

در همين ايام با زني آشنا شد به نام آپولينارياسوسلووا كه با او براي فرار از دست طلبكاران به سفر در اروپاي غربي پرداختند و به ايتاليا و فرانسه و آلمان رفتند و در اين سفر با قمار آشنا شد و بعد از بازگشت به روسيه رمان قمار باز را نوشت . با استخدام تند نويسي به نام آنا گريگوريونا و سپس ازدواج با او رمان قمار باز را به موقع به اتمام رساند و به تعهدش عمل كرد . در همين دوره مقدمات نوشتن شاهكارش جنايات و مكافات را فراهم كرد .خودش اين كار را روايتي روان شناختي از يك جنايت توصيف كرده است . او قصد داشت اين رمان را به زبان اول شخص بنويسد از زبان راسكولينكوف دانشجوي فقير  ، ولي با همان زبان سوم شخص سنتي آنرا روايت كرد .

در سال 1867 با همسرش آنا به اروپا رفت و تورگنيف را دوباره در آلمان ملاقات كرد اما تورگنيف ميگفت كه آلماني است و نه روسي و به آلماني بودنش افتخار ميكند . در 1862درلندن با گاريبالدي و سپس با باكونين آنارشيست مشهور روسي ملاقات كرد .

در سال 1868 دختر بچه ي سه ماهه اش به نام سونيا از دنيا رفت و او بسيار متاثر گرديد و به قول همسرش مثل زنان اشك ميريخت و هق هق گريم ميكرد و بر دستان كوچك دخترش بوسه هاي آتشين ميزد . در همين دوران رمان بزرگش ابله را به رشته ي تحرير در آورد و ماركس هم در همين سال بود كه كتاب عظيم سرمايه را به پايان برده است . سابقا"شخصيت ها در رمانهاي داستايوفسكي اغلب يا بشدت فقير بودند مثل رمان مردم فقير ، يا بشدت آسيب ديده مثل خانه ي اموات و يا حتي بشدت نا متعادل مثل همزاد اما در ابله اين سيلاب شخصيت هاي عصبي ، مجنون و عمدتا" پريشان حال زياده از حد شده است و تنها راه ستايش از ابله دست شستن از عقل و منطق نقادي است .

داستايوفسكي كيست ؟

قسمت اول

 

فئودورمخائيلويچ داستايوفسكي 11نوامبر سال 1821درمسكو بدنيا آمد . پدراو ازتباراشرافي ازدرجه ي

اعتبار افتاده اي بود كه شجره نامه ي چند قرن خود را داشت . او يك جراح نظامي بود كه به تازگي از ارتش استعفاء داده و دكتربيمارستان ماينسكي در مسكو براي فقرا شده بود . پدرش مردي بود كه گاهي دچار خشم ديوانه وار يا افسردگي و درون گرايي شديد ميشد . مادرش ماريا نخائوادختر بازرگان متمولي بود كه تا حدودي مقام و موقعيت خود را از دست داده بود .

فئودور به همراه برادر بزرگترش و خواهرهاي كوچكترس در محوطه ي بيمارستان و در بخش الحاقي به ساختمان اصلي بيمارستان رشد كرد . پدرش در سال 1831 ملكي در 100 مايلي جنوب مسكو خريد .

اين ملك تقريبا" هشت مايل طول و سه مايل عرض داشت و شامل دو آبادي بود و يكصد نفر جمعيت داشت ، آنها رعيت هاي متعلق به اين زمينها بودند . اين ملك يك خرابه ي كامل بود، بوته زاري وسيع با خاك نامرغوب كه فقط گاهي جوي آبي از ميانش ميگذشت .

فئودور در 13سالگي به همراه برادرش به مدرسه اي خصوصي در مسكو فرستاده شد و در 16 سالگي به مدرسه ي مهندسي نظامي در سن پترزبورگ رفت و مادرش در سال 1837از دنيا رفت . مادرش هميشه او را به خواندن كتاب تشويق ميكردوحالا او خودش را در كتاب غرق كرده بود حتي نوشتن رماني از خودش را آغاز كرد كه در وين اتفاق افتاد . همزمان پدر از بيمارستان كناره گيري كرد و براي هميشه به ملكش رفت و در آنجا يك الكلي تمام عيار شد .

به خشم ميآمد و سرف ها را بيرحمانه شلاق ميزد و كارش به اغواي دختران جوانشان رسيد . سرفها تحملشان را ازدست دادند ،روزي سرراهش كمين كردند و به شدت كتكش زدند و با ودكا خفه اش كردند.

فئودورسال 1843از مدرسه ي نظامي فارغ التحصيل شد و بعد ازاتمام يك سال خدمت اجباري اش از مقام نظامي خود استعفاء داد تا نويسنده شود و البته اين يك تصميم بسيار شجاعانه بود چرا كه چشم پوشي از امنيت مالي و انتخاب زندگي كولي وار در سن پترزبورگ كاري آسان نبود .

در سال 1846 يعني در 25 سالگي اولين رمان خودش به نام مردم فقير را چاپ كرد كه به سرعت مقبول نظر منتقدان قرار گرفت و ره صد ساله را يك شبه طي كرد .

كتاب بعدي او همزاد بود كه از نظر خودش ده مرتبه بالاتر از مردم فقير بود ولي منتقدان به آن بي مهري نشان دادند و او به شدت عصباني شد . البته تعجب نداشت ، همزاد يك كار ناپخته بود و در بسياري جاها به اندازه ي قهرمانش كسالت بار، كه در آخر كارش به تيمارستان ميكشد .

در 4بامداد 29آوريل 1849 پليس به آپارتمان اجاره اي اش يورش برد و دستگيرش كردند . او ودوستانش را به مدت هشت ماه در سلول انفرادي در زندان پطرس و پولس نگه داشتند و تعجبي نداشت كه اين مرد حساس به انواع بيماري مبتلا شد . او را به اعدام محكوم كردند و جلوي جوخه گذاشتند وقبل از  فرمان آتش ، از طرف تزار فرمان عفو رسيد و به چهار سال زندان محكوم شد ولي اين حادثه تجربه ي بسيار تلخي در زندگي او شد ، يكي از كساني كه با او در اين نمايش بود بعدها ديوانه شد .

سه چيز

سعدي ميگفت :

سه چيز پايدار نميماند

۱- ملك بي سياست

۲- علم بي بحث

۳ - مال بي تجارت

حقيقتا" به اين زيبايي نكته اي ديده ايد؟

سفرنامه ی جنوب 5

  قسمت پنجم

 

امروز شنبه اول فروردين ماه 1388بود و ما هنوز در بندر عباس هستيم هواي شهر بسيار لطيف و جذاب است آسماني آبي با ابرهايي به غايت سفيد و زيبا ، گاهي اوقات نسيم خنكي هم ميوزد كه ادمي را بوجد ميآورد صداي گنجشكها و گاها" كلاغها فضاي جالبي را بوجود آورده است . بوي نم بسيار دلنشيني مشام را نوازش ميكند . امروز صبحانه را ساعت 10صرف كرديم و همگي بيرون آمديم بنده هنوز راننده هستم هر چند كه گواهينامه ام را فراموش كردم با خودم بياورم اما هر چه بادا بادا و بدون گواهينامه فعلا" رانندگي ميكنم به همين علت بسيار محافظه كارتر از قبل شده ام و احتياط لازم را بجا ميآورم تا گرفتار نشوم . واما بدتر اينكه كارت سوخت هم يادمان رفت بياوريم وناچاريم بنزين آزاد بزنيم به قيمت هر ليتر 400تومان و صد البته همين كه گير ميآد بايد خدا را شاكر بود .

بازار بندر عباس هر چند كه نسبت به سالهاي قبل خلوت تر شده اما هنوز ميتوان جمعيت زيادي را در آن ديد ما هم با خلق الله گشت ميزديم پاركينگي براي ماشين پيدا كردم و ماشين را آنجا گذاشتم تاخيالم راحتتر باشد به هر حال امانت مردم است بايد حفظش كرد . كمي خريد كرديم ولي زياده روي نكرديم چرا كه قرار است به درگهان و قشم برويم و خريدهايمان را انجا انجام دهيم .براي نهار به منزل برگشتيم و عصر به ساحل رفتيم . ساحل بندر عباس بر خلاف سواحل شمال داراي جذر و مد بسيار شديدي است آب در طول شب شايد 500 متري از ساحل عقب نشيني ميكند و در اوايل صبح دوباره به ساحل نزديك ميشود . بچه ها بازي كردند و ما هم شروع كرديم به قدم زدن در طول ساحل .

ساحل بوي نم ميدهد شايد مربوط به جلبكها باشد و تا دلتان بخواهد در اين دور و بر اشغال ريخته است مردم تنها به چيزي كه اهميت نميدهند نظافت و حفظ محيط زيست است ودر اين جا همه چيز را ميتوان پيدا كرد از كاغذ و پلاستيك گرفته تا ظروف خالي آب معدني و نوشابه كه در محيط به همان صورت سالها باقي مانده و جذب زمين نخواهند شد . هوا بسيار لطيف است و خنك ، باد ميوزد و روح را به وجد ميآورد.

پس از كمي دويدن و بازي با علي و نيلوفر براي صرف شام بساطمان را جايي پهن كرديم .كمي جلوتر از ما خانواده اي داشتند ميخوابيدند باور كنيد 20 يا 30 نفري ميشدند با خاور آمده بودند پشت خاور را فرش كرده بودند و استراحت ميكردند اينجور مسافرت كردن هم عالمي دارد يارو با شلوار كردي انگار كه كنار ساحل ، خانه ي باباشه، راه ميرفت و به من گفت داداش ماشين را اينجا نذار جاي ماشين ماست رفته الآن برميگرده ، من هم گفتم من زياد نميمانم شام بخوريم ميرويم. شام ساده اي بود شامل مرغ سرخ كرده با گوجه و خيار شور و نان بود . نه دوغ داشتيم و نه آب يا نوشابه و من رفتم تا نوشابه بخرم ولي گير نياوردم ، داشتم برميگشتم كه راننده اي كه پرايد داشت و قصد داشت ماشينش را پارك كند از من چند سوال پرسيد در باره ي مسير بندر عباس به بندر لنگه ، كه چند كيلومتر است و آيامسير نزديكتري دارد يا نه ؟ من هم گفتم كه بندر لنگه فقط يك راه دارد وانهم 198 كيلومترفاصله دارد و جاده ي مناسبي هم ندارد و از روي نقشه اي كه همراهش بود مسير را نشانش دادم قصد داشت از بندر لنگه به كيش بره گفتم كه ماشين را بايد با كشتي ببري ولي گفت امسال بردن ماشين به كيش را قدغن كرده اند و لذا بايد ماشين را در همانجا بگذارم .

آنها رفتند و اطراق كردند و من هم برگشتم كه مابقي شامم را بخورم ولي بعد فهميدم كه فاصله ي بندر عباس تا بندر لنگه نه 198 كه 260 كيلومتر است ولي رويم نشد برگردم و به يارو بگم . اميدوارم او را سرگردان نكرده باشم .سر شام بحث كرديم و تصميم گرفتيم فردا اول وقت به قشم برويم ، پس بايد امشب مقدمات يك سفر چند روزه را فراهم كنيم .

سفرنامه جنوب4

 

 قسمت چهارم

 

ساعت 9 صبح جمعه 30 اسفند ماه 1387 بعد از يك سفر بسيار طولاني به بندرعباس رسيديم قبلا" اطلاع داده بوديم كه چه ساعتي خواهيم رسيد . خانمم شب قبل رسيده بود . وقتي رسيديم خواهر خانم و برادرشان لطف كرده با ماشين منتظر مابودند . سلام احوال پرسي كرديم سوار ماشين شديم و به منزل ايشان رفتيم كه نزديك ساحل در بلوار امام خميني قرار دارد ، خانه اي خنك و بسيار دوست داشتني و در عين حال تميز و باصفا،، آپارتماني دريك مجموعه ي 12واحدي كه واحد آنها در طبقه ي سوم واقع بود ماشين را پارك كرده و با آسانسور بالا رفتيم . سر راه چند تا ماهي و سبزه خريديم كه بر سر سفره ي هفت سين بگذاريم .

كمي استراحت كرديم و پس از صرف نهار مقدمات سفره ي هفت سين فراهم شد . بنده هم دوش گرفتم و وضو گرفته نمازي خوانديم و دعاي خيري كه خدا سال 88همه و ما را عاقبت به خير گرداند سپس با وضو بر سر سفره نشستيم و آياتي از كلام الله را تلاوت كردم . همزمان با ما تمام كانالهاي ماهواره هم پاي سفره نشسته بودند و با انواع مراسم بازار گرمي داشتند و هر كانالي چند نفر از سرشناسان ايراني را در جمع نشانده بودند . سال جديد با دعاي هميشگي شروع شد ،بزرگترها به بچه ها پولي را كه در لاي قرآن متبرك كرده بودند به نيت گشايش روزي در سال جديد هبه كردند .

پس از تحويل سال بيرون زديم و در شهر به گشت پرداختيم . آنچه عيان بود اينكه امسال بندر عباس نسبت به دو سال پيش كه ما در همين اوقات در همين شهر بوديم به مراتب خلوت تر شده بود و اين به احتمالي به اوضاع نابسامان اقتصادي مردم برميگردد كه با بحران اقتصادي همه را در مشقت قرار داده است . دو سال قبل درحاشيه ي اسكله ي حقاني آنقدر چادر زده بودند كه باور نكردني بود و دست فروشها در سه رديف در كنار اسكله به فروش اجناس مشغول بودند همهمه اي بر پا بود انهم در طول مسيري بسيار طولاني حدود 500مترو اين مسير به حدي شلوغ بود كه من را به حيرت انداخته بود .

پس از گشت و گذاردر شهر با ماشين پژويي كه به همت صاحبخانه ي گرامي ميسر گرديده بود به خانه برگشتيم راستش من بشدت خسته بودم و 19ساعت حضور در قطار حسابي خسته ام كرده بود به همين علت جمع را ترك كرده و به اطاق رفتم و مابقي ويژه نامه ي اعتماد ملي را خواندم بخصوص نامه ي مسعود بهنود به رئيس جمهور آينده من را بر سر شوق آورده بود ، حظي بردم . يكي از خاطرات جالب در اين ويژه نامه خاطره ي علي هاشمي پسر برادر رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام است كه در باره ي ماجراي مك فارلين نكاتي را نوشته كه به نظر من آموزنده و خواندني آمد . ضًمنا" از مقاله ي عباس عبدي كه در باره ي روزگار سلام بود و مقاله ي احسان شريعتي هم نبايد بسادگي گذشت . خواندم و همانجا خوابم برد چه خوابي ديدم به ياد ندارم اما آرامتر از هر زماني بودم گويي اصلا" دغدغه اي نداشتم البته كتاب بيابان را هم برده ام كه بخوانم اميد است توفيق يابم .

امید و دلواپسی

نام كتاب : اميد و دلواپسي           نام نويسنده :هاشمي رفسنجاني          قيمت :8000تومان

                       چاپ : سوم                                                     تيراژ : 3000نسخه

 

اين كتاب پنجمين جلد از خاطرات هاشمي است كه به طبع رسيده است و اختصاص به خاطرات سال 64 دارد . ايشان از سال 60به ترتيب خاطراتشان را به رشته ي تحرير در آورده و هراز چند گاهي پس از ويراستاري جلدي از ان را چاپ ميكند البته آقاي هاشمي قبل از چاپ يك نسخه را براي رهبري ميفرستد تا اگر موردي بود تذكر داده ايشان اصلاح كند هاشمي در مقدمه ي اولين جلد از خاطراتش قيد كرده بود كه متاسفانه خاطرات سالهاي 57 تا 59 را ندارد آنهم به اين دليل بوده كه نكنه دچار مشكل شوند و آن روحيه ي پنهان كاري قبل از انقلاب هنوز در ذهن انها بوده است .

به گفته ي خود هاشمي در مقدمه ي  كتاب اصلي ترين مساله ي كشور در اين سال هم جنگ بوده است و تمام امكانات كشور در خدمت اين امر مهم بوده است . البته انتخابات رئيس جمهور و تعيين دولت هم خود يكي از مشكلات اين مقطع از تاريخ انقلاب بوده است . شايد يكي از حساسترين مسائل در اين سال بحث دولت بوده كه رئيس جمهور منتخب با ابقاي آقاي مير حسين موسوي مخالفند اما امام با تغيير ايشان بشدت مخالفت ميورزند و اين مشكل حل نخواهد شد تا اينكه رئيس جمهور راي امام را اطاعت ميكنند و بنا را بر اين ميگذارند كه مير حسين را به مجلس معرفي كنند و البته نامه ي معرفي بسيار مختصر ميتواند نشان عدم تمايل قلبي ايشان باشد .

آنچه در اين خاطرات خيلي بارز است اين است كه هاشمي در تمامي مسائل كشور مورد مشورت قرار ميگيرد حتي از بدیهي ترين كارها تا مهمترين كارها با مشورت ايشان انجام ميشود . همه به او مراجعه ميكنند از آدمهاي معمولي كه براي اخذ وام حضور ميابند تا خريد موشك فونيكس ، از انتخاب امام جمعه تا نصيحت محافظان خودش براي رفع كدورتها و از ملاقاتهاي بسيار زياد از همه گونه و همه نوع .

ظاهرا" انها در سال 64 بدنبال اين بودند كه در جنگ نقطه ي مهمي را بدست آورند و همان را براي اخذ صلح به عنوان پون مثبت و نقطه ي اتكامطرح كنند .

ايشان در 14 فروردين مينويسد : در ملاقات با اردبيلي قرار شد در جنگ نقطه مهمي را بگيريم و سپس خواستار صلح شويم  .

اما جالب است كه اگر عمليات والفجر 8به همين دليل آغاز شد و به فتح فاو انجاميد اما در ادامه آنها ناچار شدند به علت شدت حمله ي عراق فاو را خالي كنند و اين نقطه ي مهم كه ميتوانست گام مهمي در مذاكرات باشد را از دست ميدهند اما تاسف آور اين است كه در همين زمان نهضت آزادي اطلاعيه ميدهد و خواهان اتمام جنگ است كه مورد عتاب قرار ميگيرند و قرار است با آنها برخورد شودآنهم براي چيزي كه خودشان هم در خفا دنبال آنند .

در اين سال در تمام ملاقات با سران كره شمالي و چين و ليبي تمام هم و غم آنها گرفتن موشكهاي دور برد است كه بتوانند با ان بغداد را مورد حمله قرار دهند .

هاشمي در سفرهاي خارجي با مشكل دست دادن با خانمهاي خارجي روبروست و معتقد است اگر دست ندهي نوعي توهين حساب ميگردد و اين معضل همچنان تا كنون پابرجاست هر چند كه آيت الله منتظري بعدها با فتواي خود مشكل را حل كرد و گفت اگر خانمي براي شما دست دراز كرد دست بدهيد ايراد شرعي ندارد ولي شما براي مصافحه اقدام نكنيد زيرا اگر با خانمي كه دست دراز كرده دست ندهيد نوعي توهين به حساب ميآيد و اين در شان ملت ايران نيست . از قرار معلوم چون ايشان مرجع تقليد حكومت نيستند فتوايشان را هم عمل نخواهند كرد  و براي من سوال است كه مگه دست دادن چند ثانيه طول ميكشد تا كسي احساس لذت بكند پس بايد كسي خيلي مريض باشد كه با دست دادن لذتي هم ببرد .

مسئله اي كه خواندن دارد در اين سال اين است كه هاشمي در حاشيه ي روز 28 تير ماه مينويسد كه :

با احمد آقا در باره ي جنگ و دولت و غيره مذاكره داشته و تاكيد ميكند كه احمد آقا معتقد به اتمام جنگ است .

و اين مسئله براي ماها خيلي عجيب است چرا كه در آن سالها، آنها شعار ميدادند جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان .

در اين سال آيت الله منتظري به عنوان قائم مقام رهبري انتخاب ميشوند انتخابي كه زياد مورد تاييد امام نيست و اين را از مسائل حاشيه اي ملاقات 20 آبانماه همانسال و حرفهاي امام كه در صحيفه هم چاپ نشده ميتوان فهميد حتي آقاي سيد صادق روحاني طبق گزارش وزارت اطلاعات با اين امر مخالف بوده و اينها همه روايت هاشمي از اين ماجراي مهم تاريخي در ايران سال 64 بوده است .

از نكات مهم در اين سال بحث بودجه ي سال 65 و تصويب آنست كه به مشكل و سد شوراي نگهبان برخورد كرده است و نظر شورا اين است كه استقراض دولت خلاف شرع ميباشد  و امام دخالت ميكند و ميگويد خلاف شرع نيست و غائله ختم به خير ميشود .

البته نامه ي هاشمي به امام در باره ي تعبيرات وتفاسير شوراي نگهبان از قانون اساسي كه مشكلاتي را براي قانون گذار بوجود ميآورد خواندن دارد . علي ايحال خواندن كتاب را به كساني كه خواهان درك انقلاب و مسائل آن هستند از زبان مردي كه در آن سالها مرد شماره ي دوم نظام بود توصيه ميكنم .

سفرنامه جنوب3

 قسمت سوم

 

امروز پنج شنبه 29 اسفند ماه است و ساعت 8 صبح از خواب بيدار شديم . خانه را تميز كرديم و وسايلي را كه نياز داشتيم جمع كرديم . نهار را از روزهاي معمولي زودتر خورديم . ساعت 12به تاكسي سرويس زنگ زدم ماشين پرايد سفيدي آمد و ما سوار شديم و مقصدمان راه آهن بود . يارو مسير را به خوبي بلد بود ابتدا از نواب رفت اما مسير بسته بود و به علت ترافيك شديد چندين بار مسيرش را عوض كرد و شانس آورديم به موقع رسيديم . در داخل سالن بر روي نيمكتي نشستيم و منتظر بوديم اعلام حركت كنند . هنگامي كه نوبت ما شد بلند شده به پايين رفتيم و سوار كوپه شديم . سه نفر بوديم و يك كوپه ي اختصاصي هنوز نفر ششمي نيامده بود و من چقدر خوشحال بودم .

وسايل را در جاي مناسبي روي يكي از تختها قرار داديم . بچه ها به بالاي تختي رفتند و با پاسورها بازي ميكردند ومن هم شروع كردم به خواندن ويژه نامه ي اعتماد ملي ، چندين صفحه را خواندم كه مامور كنترل بليط امد و در مورد بليط ششمي پرسيد گفتم فعلا" نيامده اما اگر آمد عوض خواهيم كرد ،پذيرفت و رفت ما به استراحت پرداختيم .

وقت شام كه رسيد مسافر ششمي هم رسيده بود بليط را عوض كرديم و او را روانه ي كوپه ي ديگري كرديم او رفت و ما سفارش غذا داديم من شام نخوردم ولي بچه ها جوجه كباب خواستند . يارو ششمي كه اسمش پاينده بود و در تهران سرباز بود و بچه ي قشم بود دوباره امد و گفت در آن كوپه 6زن بودند و من هم برگشتم خلاصه به داخل راهش داديم و آمد تو نشست كفشهايش را در نياورد ميگفت بو ميدهد . بچه ها شامشان را خوردن و بازهم به بازي مشغول شدند . من و پاينده كمي با هم حرف زديم او از سربازي ميگفت و جايي كه در آن به خدمت مشغول است و از زيبايي هاي قشم گفت و شماره تلفن داد كه اگه نيازي بود تماس بگيرم .

شب دير وقت خوابم برد پاينده هم خوابيد بچه ها البته ديرتر خوابيدند . من تا صبح چندين بار بيدار شدم و از ترس شلوغي توالت به كرات به آنجا رفتم تا در ازدحام توالت گير نيفتيم اما نشد كه نشد . دستشويي اين قطارها كه به درجه يك مشهور است حكايتي دارد .براي هر كوپه كه تقريبا"60نفر حضور دارند يك دستشويي كوچك پيش بيني شده است ، آنهم دستشويي كه در چند ساعت اول مايع دستشويي به ته ميرسد و شب نشده كاسه ي دستشويي گرفته ميشود و احتمالا" آب به اتمام برسد و كف دستشويي مثل درياچه ميشود و آب از اين طرف به آنطرف حركت ميكند و شما بايد بشدت مواظب باشيد كه نجس نشوييد و اگر دغدغه ي اين يكي را نداشته باشيد بايد مواظب بود كه تا قوزك پا در آب فرو نرويد .

جالبه كه بگم اين قطارعهد بوقي مسير 1350كيلومتري تهران تا بندر عباس را در 19ساعت طي ميكند . اين قطارها و اين ريلها متعلق به دوران رضا شاه است و ريلي را كه او گذاشته هنوز بعد از 70 سال نتوانسته اند تغيير ي درش ايجاد كنند و در دنيايي كه اين مسافت را حداكثردر 4ساعت طي ميكنندمتاسفانه بايد19ساعت از عمرتان راتلف كنيد تا به مقصد برسيد حال كي جوابگوست؟ خدا داند.

دستشويي اين قطار آنقدر سر و صدا دارد كه سر سام ميگيريد فشار آبش براي شستشو مثل فشار سماور است . دق ميكني تا رفع حاجت كنيد . ما حصل آنچه را كه دفع ميكنيد دريك چشم بهم زدن به بيرون هدايت ميشود و بر روي ريلها گذاشته ميشود .  دستگيره اي در جايي كه نشسته ايد تعبيه گرديده تا هنگام رفع حاجت به علت تكان هاي شديد قطار سر نخوريد و در داخل توالت سقوط نكنيد بايد خيلي مواظب باشيد و گرنه ممكن است روي پاهايتان بشاشيد و جورابتان را بلكل خراب كنيد بخصوص وقتي كه ميپيچد يا ريل عوض ميكند .

وضع اطاقها بهتر از دستشويي نيست .چهار ديواري كوچك كه احساس خفگي ميكنيد 6 تخت در اين كوپه ي كوچك تعبيه شده كه اگر باز كنيد امكان نشستن نخواهيد داشت و بايد حتما" دراز بكشيد . حقيقتا" راه آهن بايد شرم كند كه پس از سي سال از پيروزي انقلاب مردم را با چنين وضعي به مسافرت ميفرستند تازه براي اينچنين وسيله ي درب و داغوني كه مثل لاك پشت حركت ميكند بايد مدتها در صف بايستيد و پارتي بازي كنيد تا بليط بگيريد كاش متوليان امر به جاي رفتن به فضا ابتدا روي زمين مردم را سر و سامان ميدادند .

 

سفرنامه جنوب2

 

 قسمت دوم

امروز 28 اسفند ماه بود . ديروز خانمي كه در آژانس بود گفت كه زودتر از ساعت 10 آنجا نباشم چرا كه شركت راه آهن فايل فروش بليط را نيم ساعت زودتر باز ميكند پس بهتر است سر ساعت اينجا باشيد و اگر زودتر بياييد فايده اي نخواهد داشت . من هم ساعت 8 از منزل خارج شدم سر راه از دكه ي روزنامه فروشي آخرين شماره ي اعتماد ملي را با ضميمه اش خريدم به قيمت 1500تومان كه زياد بود اما اهميتي ندارد اگر مطالبش جالب باشد .سوار اتوبوس شدم و به آژانس رفتم در بين راه مقاله ي دو سيد قوچاني را خواندم قبل از اينكه به داخل بروم سري زدم به كتاب فروشي كنار پاساژ و نيم ساعتي را به جستجو در ميان كتابها پرداختم و چيزهاي جالبي را يافتم حيف كه پول نداشتم و گرنه كتابهاي خوبي بودند نوشتم تا در نمايشگاه تهيه كنم .

به آژانس رفتم . به خانم مسئول گفتم كه من براي 6 نفربليط ميخواهم يعني به عبارت ديگربنده يك كوپه ي دربستي نياز داشتم . بنده ي خدا گفت كه دعا كن باشد حتما" تهيه خواهم كرد .خلاصه با سيستم كلي كلنجار رفت و 5 تا جاي خالي در يك كوپه پيدا كرد و برايم خريد و ششمي را هم در همان قطار اما در كوپه اي ديگه تهيه كرد و من گفتم اشكالي ندارد در قطار عوض خواهم كرد . 63هزار تومان دادم و با بليطهاي در دست كه قابل باور نبود به سمت محل كار رفتم در راه به خانمم زنگ زدم و مژده ي تهيه ي بليط را دادم . البته او گفت كه داداشش ديروز رفته و براي او هم توسط خواهرش بليط هواپيما تهيه شده است پس فقط ميمانديم من و علي و نيلوفر .

در بين راه بهم زنگ زدند و گفتند ليست اضافه كاري داده اند براي ايام عيد آيا اسم شما را بنويسيم يا نه؟ من هم گفتم نه من براي تعطيلات در تهران نيستم ننويسيد و راستش ميخواهم عين پانزده روز بگيرم بخورم و بخوابم . ساعت 11 رسيدم و علت عدم حضورم در تعطيلات را پرسيدند توضيح دادم و گفتم كه در بندر عباس خواهم بود و رسيدن به تهران بسيار مشكل است و امكانش نيست . راستش كمي هم خسته شده ام و بعد از رفتن مدير قبلي و آمدن مدير جديد نتوانسته رايحه ي جديدي را به سيستم بدمند و درب بر همان پاشنه اي ميچرخد كه قبلا" ميچرخيد براي همين خيلي ها را بي انگيزه كرده اند .

بعد از ظهر به دفتر يكي از دوستان رفتيم و جدول هايي را كه قبلا" به هم ريخته بود سر و سامان دادم ساعت 9 شب بود كه جعفر زاده تماس گرفت و گفت نميتواند بيايد عيد را تبريك گفت و ما هم با امير دفتر را ترك كرديم . ساعت 10 به خانه رسيدم بسيار خسته بودم و كلي بحث داشتيم سر اينكه خانمم با ما بيايد يا با هواپيما برود بچه ها خواهان همراهي با ما بودند و من اصرار داشتم كه او با هواپيما برود كه هم راحتتر است و هم بسيار سريعتر ، خانه را مرتب كرديم كه فردا كار زيادي براي انجام دادن نداشته باشيم و بتوانيم بدون دغدغه راه بيفتيم .

سفرنامه ی جنوب

 

 قسمت اول

تعطيلات نوروزي بهانه ي خوبي براي مسافرت است چرا كه ما غير از اين روزها عملا" وقت ديگري نداريم كه بتوانيم با همديگه مسافرت برويم آنهم به مدت 14 روز . درد سر از جايي شروع ميشود كه ميخواهيد برنامه ريزي كنيد بخصوص كه شما محدوديت هاي فراواني هم داريد از جمله كمبود پول ، مشكل پيدا كردن وسيله ي مناسب براي مسافرت و مسئله ي مهم وجود مكاني براي اطراق است كه بايد از ابتدا در فكرش بود و گرنه در مسافرت پيدا كردن جا، بخصوص در شهرهاي توريستي بسيار مشكل آفرين است .

امروز 27 اسفند ماه 1387 است و ما هنوز تصميم نگرفته ايم كه به كجا برويم چرا كه نتوانستيم بليط گير بياوريم قرار بود به جنوب برويم و شهر زيباي بندر عباس ، ولي متاسفانه اين امر تا كنون مقدور نشده است شايد بليط هواپيما باشد ولي گران است و من دنبال قطار هستم كه با بودجه و جيب ما سازگارتر است احتمال هم دارد اگر بليط تهيه نشد با ماشين برويم آنهم مسيري 1350كيلومتري كه جاده ي مصيبت بار بندر عباس سيرجان هم در آن قرار دارد تا ببينيم خدا چي ميخواهد .

صبح ساعت 7 از منزل خارج شدم و به ميدان ولي عصر رفتم . بوسيله ي يكي از دوستان آژانسي به ما معرفي شد و گفتند كه برويد و بگوييد فلاني فرستاده احتمالا" بتواند كاري بكند . من هم رفتم ولي هنوز باز نبود گشنه بودم و هوا هم بسيار مناسب ، روزنامه اعتماد ملي راخريدم و به داخل يك قهوه خانه رفتم . حليم داشتند و نيمرو و املت ، بنده نيمرو خواستم و يارو براي دو عدد تخم مرغ و يك لواش كه سر جمع 210 تومان هزينه دارد 1000تومان از حقير مطالبه كرد و براي يك عدد چايي كه در اين اول صبحي خيلي چسبيد 200 تومان ناقابل پول گرفت .

مدتها بود كه در اينچنين فضايي صبحانه نخورده بودم، لذتي داشت ، نيمرو راآورد و شروع كردم به خوردن ، بغل دستي املت خريده بود كه رنگش از نيمروي من جذابتر بود پشيمان شدم كه چرا املت نخريده ام خلاصه يواش يواش خورديم كه هم وقت بگذرد و يارو دفترش را باز كند و هم من هم كمي روزنامه بخوانم .

به بيرون نگاه ميكردم مردم هم به سرعت در آمد و رفت بودند شايد مثل من دنبال بليط بودند هر چه كه هست در اين اول وقتي قيافه ي مردم زياد دلچسب نيست همه به نوعي عبوسند و دنبال دعوا ميگردند ، صبحانه را با اشتها ي كامل خورديم و اندكي به راديو گوش دادم . چشمم به پسره شاگرد قهوه خانه بود كه نيمرو درست ميكرد و با مهارت خاصي تخم مرغ ها را ميشكست و براي جلو گيري  از سوختن دستانش با ترفند جالبي بشقاب را بدست ميگرفت . ميز سمت راستم دو تا خانم نشسته بودند و حليم خواستند و منظم حرف ميزدند در باره ي چي ؟ نفهميد م .خانمم زنگ زد و پرسيد چكار كرده ام ؟ گفتم كه دفتر آژانس هنوز بسته است و باز نشده است . چاي را خوردم و بيرون امدم و جلوي پاساژ شروع كردم به قدم زدن ، خيلي طول نكشيد كه درب را باز كردند بداخل رفتم و سراغ خانمي را گرفتم كه معرفي كرده بودند، گفت كه براي روز 29 كه شما بليط ميخواهيد بايد فردا بياييد من هم انجا را ترك كردم تا به اداره بروم و در سر راه به دكتر رفتم كمي حالم بد شده ، دارو داد و امروز را استعلاجي نوشت ، از همانجا يكراست به خانه رفتم تا استراحت بكنم علي و نيلوفر هم خانه بودند .

همسایه ها

نام كتاب : همسايه ها               نام نويسنده : احمد محمود                    ناشر : امير كبير

 

كتاب همسايه ها سومين كتاب از نويسنده ي خوش قلم ايران احمد محمود است كه خوانده ام . كتاب داستان يك شهر وديدار از همين نويسنده را قبلا" خوانده بودم ديدار مجموعه ايست از چند داستان كوتاه و داستان يك شهر داستان يكي از اعضاي حزب توده است كه در سالهاي پس از كودتا دستگير و به بندر لنگه تبعيد ميگردد وداستان شرح اتفاقاتي است كه در اين شهر براي قهرمان قصه پيش ميآيد .

همسايه ها ديگركتاب احمد محمودنويسنده نامدارايراني در502صفحه چاپ چهارم سال 1357نشر سپهرسرگذشت پسري جنوبي بنام خالد است . او در يكي از شهرهاي بندري زندگي ميكند كه رودخانه كارون  در آن جريان  دارد. اودر خانواده فقيري زندگي ميكند پدر او از شدت فقر و بيكاري اقدام به فروش ساعت مچي خود نموده وراهي كشور كويت  براي كار ميشود موقعيت زندگي وخانه اي كه در آن زندگي ميكنند طوري است كه همسايگان به فراخور حال خود اقدام به اجاره يك يا دو اطاق آن  نموده اند و هر اتفاقي كه در آن خانه ميافتد از چشم  همسايگان دور نميماند و از مشكلات همديگر سريعا" با خبر ميشوند . همسايگان آنها علي مكانيك ،حاج توفيق و افاق خانم با دخترشان بانو و امان آقا با همسرش بلور خانم و رحيم خركچي با همسر مريض و دو پسرشان ابراهيم و حسني و صنم باپسرش كرمعلي ... هركدام از آنها شكلي از فقر را به نمايش ميگذارند اين خانواده  ها  علاوه بر فقر مالي بيشتر از فقر فرهنگي رنج ميبرند. به  هرحال شخصيت اين  داستان يعني خالد يك بار با يكي از پسرهاي همسايه  به نام ابراهيم از سر نوجواني و شيطنت اقدام به شكستن شيشه يكي از همسايگان محله كه اتفاقا" از ماموران شهرباني است ميكنند و پاي خالد به كلانتري محله باز ميشود در كلانتري با پسري بنام بيدار آشنا  ميشود اين پسر در اطاقي زنداني است واز پشت در به خالد آدرس ونشاني مردي به نام شفق را  به  او ميدهد وبرايش پيغامي دارد بيدار اميدوار است كه خالد پيام را به او برساند . خالد پس از دادن تعهد به كلانتري و آزاد شدن تصميم به پيداكردن كتابفروشي آقاي شفق ميكند . او عاقبت شفق را پيدا ميكند و پس از چند ديدار جذب شفق و گروه او ميشود گروه آنها مبارزاني هستند كه در جهت ملي شدن صنعت نفت و بيرون كردن انگليسيها اقدام به روشنگري كارگران ميكنند و اين گروه مبارزان بشدت تحت تعقيب ماموران شهرباني دوره شاه بودند. به هرحال اين آشنايي منجر به اتفاقات جالبي ميشود كه بسيار خواندني است حوادث اين كتاب مربوط به سالهاي    1329سال ملي شدن صنعت نفت  ايران ونخست وزيري مصدق  تا سال 1331 است كه جامعه ايران آبستن حوادثي بسيار مهم ميباشد. طوريكه سال بعد كودتاي 28مرداد رخ  ميدهد  اين كتاب گوشه اي از حوادث آن سالها را منعكس ميكند.

چاپ كتاب همسايه ها در ايران به خاطر صحنه هاي جنسي كه نويسنده با مهارت بسيار عجيبي توصيف ميكند ممنوع است و چند سال پيش از ناشر آثارش سراغش را گرفتم اما قسم خورد كه اجازه ي چاپ ندارد و كتابش ناياب است . سالها بعد دست تقدير ما را به كتاب فروشي رساند و از خوش اقبالي همين كتاب را ديدم كه چاپش مربوط به سال 1375 بود و قيمتش 7000تومان و من هم بدون نگاه به قيمت آنرا همچو كتابي عزيز خريدم و خواندم .