قسمت اول

 

فئودورمخائيلويچ داستايوفسكي 11نوامبر سال 1821درمسكو بدنيا آمد . پدراو ازتباراشرافي ازدرجه ي

اعتبار افتاده اي بود كه شجره نامه ي چند قرن خود را داشت . او يك جراح نظامي بود كه به تازگي از ارتش استعفاء داده و دكتربيمارستان ماينسكي در مسكو براي فقرا شده بود . پدرش مردي بود كه گاهي دچار خشم ديوانه وار يا افسردگي و درون گرايي شديد ميشد . مادرش ماريا نخائوادختر بازرگان متمولي بود كه تا حدودي مقام و موقعيت خود را از دست داده بود .

فئودور به همراه برادر بزرگترش و خواهرهاي كوچكترس در محوطه ي بيمارستان و در بخش الحاقي به ساختمان اصلي بيمارستان رشد كرد . پدرش در سال 1831 ملكي در 100 مايلي جنوب مسكو خريد .

اين ملك تقريبا" هشت مايل طول و سه مايل عرض داشت و شامل دو آبادي بود و يكصد نفر جمعيت داشت ، آنها رعيت هاي متعلق به اين زمينها بودند . اين ملك يك خرابه ي كامل بود، بوته زاري وسيع با خاك نامرغوب كه فقط گاهي جوي آبي از ميانش ميگذشت .

فئودور در 13سالگي به همراه برادرش به مدرسه اي خصوصي در مسكو فرستاده شد و در 16 سالگي به مدرسه ي مهندسي نظامي در سن پترزبورگ رفت و مادرش در سال 1837از دنيا رفت . مادرش هميشه او را به خواندن كتاب تشويق ميكردوحالا او خودش را در كتاب غرق كرده بود حتي نوشتن رماني از خودش را آغاز كرد كه در وين اتفاق افتاد . همزمان پدر از بيمارستان كناره گيري كرد و براي هميشه به ملكش رفت و در آنجا يك الكلي تمام عيار شد .

به خشم ميآمد و سرف ها را بيرحمانه شلاق ميزد و كارش به اغواي دختران جوانشان رسيد . سرفها تحملشان را ازدست دادند ،روزي سرراهش كمين كردند و به شدت كتكش زدند و با ودكا خفه اش كردند.

فئودورسال 1843از مدرسه ي نظامي فارغ التحصيل شد و بعد ازاتمام يك سال خدمت اجباري اش از مقام نظامي خود استعفاء داد تا نويسنده شود و البته اين يك تصميم بسيار شجاعانه بود چرا كه چشم پوشي از امنيت مالي و انتخاب زندگي كولي وار در سن پترزبورگ كاري آسان نبود .

در سال 1846 يعني در 25 سالگي اولين رمان خودش به نام مردم فقير را چاپ كرد كه به سرعت مقبول نظر منتقدان قرار گرفت و ره صد ساله را يك شبه طي كرد .

كتاب بعدي او همزاد بود كه از نظر خودش ده مرتبه بالاتر از مردم فقير بود ولي منتقدان به آن بي مهري نشان دادند و او به شدت عصباني شد . البته تعجب نداشت ، همزاد يك كار ناپخته بود و در بسياري جاها به اندازه ي قهرمانش كسالت بار، كه در آخر كارش به تيمارستان ميكشد .

در 4بامداد 29آوريل 1849 پليس به آپارتمان اجاره اي اش يورش برد و دستگيرش كردند . او ودوستانش را به مدت هشت ماه در سلول انفرادي در زندان پطرس و پولس نگه داشتند و تعجبي نداشت كه اين مرد حساس به انواع بيماري مبتلا شد . او را به اعدام محكوم كردند و جلوي جوخه گذاشتند وقبل از  فرمان آتش ، از طرف تزار فرمان عفو رسيد و به چهار سال زندان محكوم شد ولي اين حادثه تجربه ي بسيار تلخي در زندگي او شد ، يكي از كساني كه با او در اين نمايش بود بعدها ديوانه شد .