قتل معما گونه ي زرگر

آيا كشتن زرگرو فدا كردنش براي تحقق دادن به وصال بين كنيزك و پادشاه كاريست كه يك طبيب غيبي بدان اجازت و رضايت دهد ؟ بدون شك اين معني يك نقطه ي ضعف داستان مثنوي است و از همين روست كه گوينده ي مثنوي لازم ميبيند اشكالي را كه در قبول آن هست حل كند و قتل معما گونه ي زرگر را بدست طبيب توجيه نمايد . اين نكته كه طبيب غيبي راضي به قتل زرگر ميشود مساله يي است كه شكل ظاهر داستان را خشونت آميز ، وحشي گونه و غير انساني جلوه ميدهد و هر چند روح و باطن داستان وقوع اين قتل را كه در حكم قطع كردن ماده ي بيمار است اقتضاء دارد. در آنچه به سطح ظاهر قصه مربوط است حجت اقدام طبيب غيبي را محل ترديد ميسازد . مولانا كه خود به اين ايراد توجه دارد چون ميداند آن چه در وراي ظاهر قصه است اقدام طبيب را توجيه ميكند در باره ي ظاهر قصه كند و كاو زيادي را لازم نمي شمرد . فقط كافي ميداند كار طبيب را كه با پادشاه براي نابود كردن زرگر همدستي دارد مبني بر مصلحت بشمرد نه آيا در امر معالجه ي بيمار ، طبيب اسراري را ميداند كه البته آنكس كه طبيب نيست از اسرار غافل است                                                                                 

                                                                         كتاب نردبان شكسته

                                                                          عبدالحسن زرين كوب

                                                                                   صفحه 67

مشابهت بین داستان کنیزک مولانا با نحوه طبابت فروید

احوال كنيزك و ماجراي بيماري او ياد آور داستان دوشيزه Annao دختر بيماري است كه فرويد و بروير احوال او را ضمن بررسي هاي ديگر در تحقيق مشتركي مطرح كرده اند . در نزد آنا هم يك سلسله خاطره ها كه خودداري از اظهار ، آنها را بر ذهن بيمار جوان چيره كرده است به بيماري جسمي و روحي شديدي منجر ميشود . دختر جوان بدون هيچ علت عضوي دستش فلج ميشود ، چشمش تيرگي مي يابد ، زبانش تقريبا" بند مي آيد و چيزي از گلويش پايين نمي رود . طبيب معالج با توسل به خواب مصنوعي او را وادار ميكند تا خاطرات گذشته را بر زبان بياورد و بدين وسيله دخترك را از سلطه ي مزاحم اين خاطره ها و بيماري صرع فلج كننده يي كه از آن ناشي است رهايي مي بخشد .درحكايت مثنوي كشف درد پنهاني و ريشه كن كردن آن ، رنگ تربيتي و عرفاني خاصي به معالجه ي طبيب غيبي ميدهد و حاصل علاج او را به طرز بارزي بر آنچه در شيوه ي معالجه ي منسوب به ابن سينا و حتي به طبيب آنا هست قابل رجحان نشان ميدهد .

 

                                                                          كتاب نردبان شكسته

                                                                           عبدالحسن زرين كوب

                                                                                     صفحه 65

نسل ميمونم

موضوع مبارزه با خرافات مذهبي يا با مباني مذهب نيز بيش از يك جنبه داشت و برداشت شاعران از آن متفاوت است . كساني از موضوع فرعي مذهب كه به نظر آنان اساس خرافي است انتقاد مي كردند براي مثال روضه خواني و نوحه ي سينه زني مورد انتقاد ايرج ميرزا بود در حاليكه ديگران تضادهاي بنيادي را انكار ميكردند چنانكه عشقي كه يك داروين گرا بود به صراحت تمام مي گفت :

قصه ي آدم و حوا همه وهم است و دروغ                   نسل ميمونم و افسانه بود از خاكم

 

                                                                         ادبيات فارسي از جامي تا روزگار ما

                                                                                شفيعي كد كني صفحه 74

گورکی آخرش در باره ی استالین کتابی ننوشت

بالاخره ماكسيم گوركي موفق ميشود چند سالي خودش را از ناراحتي ها و فشارهايي كه در سالهاي اول انقلاب تحمل ميكرده نجات دهد و در كاپري ايتاليا با آسايش بيشتري به زندگي و تاليفاتش ادامه دهد .ولي استالين و ديگر سياست بازان رژيم به اين خصوصيت روحي گوركي آشنا بودند و مي دانستند او با وجود دل آزردگي هايي كه از مشاهده اتفاقات نا مطلوب رژيم شوروي دارد ولي عشق او به كشورش بي حد است و پس از چند سال دوري باز هواي وطن به سرش مي زند . ضمنا" همه ي آنها ميدانستند مهاجرت گوركي به خارج از كشورش براي رژيم شوروي ايجاد بي اعتباري ميكند ، بنابر اين در صدد باز گرداندن او به كشور بر مي آيند .

به اين جهت استالين شخص ياگودا رئيس كا گ ب را مامور ميكند به ايتاليا برود و گوركي را با هر تدبير و زباني كه ميداند به روسيه برگرداند و هر امتيازي كه براي اين نويسنده بزرگ لازم است تامين كنند و در اختيارش بگذارند . بالاخره در 1928 او را به روسيه بر مي گردانندو پس از چند بار رفت و آمد او را قانع ميكنند كه از 1932 كلا" مقيم شوروي باشد .

براي جلب توجه او يكي از قصرهاي جديد الاحداث را در اختيارش ميگذارند كه بوسيله ي هنرمندان برجسته مبله شده است و يكي از خيابانهاي معروف مسكو را به نام گوركي نام گذاري ميكنند و پيشخدمت و آشپز درجه يك را در اختيار او مي گذارند . به دستور استالين گوركي را به عنوان رياست انجمن نويسندگان روسيه انتخاب ميكنند . تمام اين امتيازات را به او مي بخشند ولي استالين يك اميد بزرگ داشته و آن اينكه گوركي كتاب مفصلي در باره ي استالين رهبر تمام عيار روسيه انقلابي به رشته ي تحرير در آورد ، اما گوركي با وجودي كه تا پايان عمرش يعني 6 سال كه با اين تجمل و رفاه اشرافي زندگي كرده و كتابهاي مختلفي نوشته است ، هرگز حاضر نشد آرزوي استالين را بر اورده نمايد و همين مسئله باعث ميشود ياگودا كه متخصص در دارو سازي بود سم لازم را به دستور استالين تهيه كند و بوسيله پزشكاني كه او را جهت بيماري سلي كه داشته است در ظاهر معالجه ميكردند به او بخورانند .

طبع استالين چنين بوده است كه قبول نمي كرده كه نويسنده عالي مقامي نظير ماكسيم گوركي زنده باشد ولي حتي يك كتاب بلند و دلكش در مدح استالين ننويسد تنها دليلي كه مي توان در اين باره قبول كرد اين است كه بگويند گوركي با وجود عشق و علاقه اي كه به رهبر خردمند ملت روس داشت  عمرش كفاف نداد تا آرزوي ديرينه ي خودش را عملي سازد . به همين جهت استالين به مسئولان امور دستور داد مجلل ترين تشريفات را در تشييع جنازه ي گوركي اين نويسنده بزرگ بر قرار كنند . جنازه ي او را استالين به اتفاق مولوتوف نخست وزير و دو تن از اعضاي برجسته ي دفتر سياسي حزب بلشويك در ميدان سرخ بر دوش حمل كردند .

 

                                                                                                                                          كتاب پايان يك رويا

نظر بوخارین در باب استالین

بوخارين ضمن گفتگو با كامنف ، استالين را اينگونه توصيف كرده بو د :

او توطئه گري بي پرنسيب است . در جهان همه چيز تابع حرص و آز بي حد و حصر او براي رسيدن به قدرت و حاكميت است . آماده است تا به خاطر از بين بردن هر يك از ما ، همواره نگرش هاي خود را تغيير دهد و دگرگون كند ، تنها به اقتدار و احراز حاكميت نظر دوخته است . براي رسيدن به قدرت گاه نسبت به ما گذشتهايي روا ميدارد ولي همين كه به قدرت رسيد همه ي ما را نابود مي كند . استالين از عطش انتقام بي پاياني برخوردار است . همواره خنجر را زير رداي خود آماده نگه ميدارد . بايد انديشه ي او پيرامون لذت انتقام جويي را از ياد نبريم .

 

                                                                             كتاب تاريخ سري جنايتهاي استالين

                                                                                                  صفحه 57

راسپوتين

نام كتاب : راسپوتين                 نويسنده : پرنس ژولين               ناشر: انتشارات سميرا   

مترجم : منوچهر مطيعي         چاپ چهارم : سال 1387             تعداد صفحه : 1156

 

ظهور راسپوتين در دربارتزار و اقدامات حيرت انگيز او بر روند تاريخ اثر گذارد و ميتوان به تصريح گفت بخشي از نارضايي مردم روسيه از دربار تزارها و روي آوردن به رهبران بلشويك ، ناشي از حضور اين مرد بوده است . راسپوتين چهره اي است متفاوت ، اگر چه جامه ي كشيشان را بر تن دارد اما يك پارچه ماديت و تن پرستي است و نويسنده با بياني شيوا در غالب يك رمان زندگي اين چهره ي پر بحث را به تصوير كشيده است . نيكلاي دوم امپراتور روسيه بر عكس پدرش الكساندر سوم كه مردي خود راي و مستبد بود و تمام كارها را به فكر و ميل و عقيده ي خويش انجام ميداد ، مردي بود فاقد شخصيت ذاتي و بسيار سست راي و دمدمي مزاج به طوري كه درباريان حقه باز و شارلاتان با يك بيان ساده و فريبنده كه خيلي زود مورد پسند او واقع ميگرديد حقايق را قلب و اراده ي خود را بر امپراتور تحميل ميكردند و در نتيجه بسيار در او نفوذ داشتند  اين وضع با ورود ملكه كه اصلا" از شاهزدگان آلمان و براي جاسوسي و از هم پاشيدن شيرازه ي امور كشور پهناور روسيه از جانب دشمن ديرين ملت روس يعني قيصر آلمان ويلهلم به دربار آن كشور فرستاده شده بود نه تنها كوچكترين تغييري نكرد بلكه به طور سر سام آوري شدت يافت . ملكه تزارين كه زني شهوتران و خوشگذران بود كوچكترين ارزش و اهميتي براي ميليونها افراد ملت روس قائل نبود و از طرف ديگر به عفت و پاكدامني خود اهميتي نداده هر كار مي خواست ميكرد و به هر شكل و عنوان كه هوس مينمود به شهوتراني و خوشگذراني مي پرداخت . گاهي تزارين دراين كارها آنقدر گستاخ بود كه مورد تعجب واقع ميشد در شب نشيني هاي بزرگ از حضار شرم نكرده به جوانهاي زيبا و افسران جوان يا درباريان چاپلوس اجازه ميداد كه نه تنها دست او كه حتي مجاز بودند صورت و گاهي لب و سينه ي برجسته ي او را ببوسند و در حال رقص حركات شرم آوري بنمايد كه حضار از مشاهده ي آن خجالت مي كشيدند .در اين كه ملكه تزارين زني خرافاتي و موهوم پرست بود شكي نيست هر چند كه در بدو امر براي تشديد عقايد پوچ امپراتور به اين چيزها تظاهر ميكرد ولي خود او هم براستي به آنها عقيده داشت . راسپوتين بر خلاف آنچه كه شايع است اصولا" آلماني نبوده بلكه جواني فقير بود از اهالي سيبري كه در اثر فقر و بيكاري از سيبري جنوبي به يكي از شهرهاي شمالي روسيه كوچ كرده و همانجا اقامت گزيد . او داراي شخصيت فوق العاده اي نبود بلكه مرد جسور و بي باكي بود كه طبيعت و حوادث و كمكهاي خارجي راه او را براي رسيدن به مقام دومين شخص بانفوذ روسيه باز كرد . او آنقدر بيكاره و بي شخصيت بود كه در جواني در سن پترزبورگ دو مرتبه به اتهام سرقت اسب مردم به محكمه احضار و به زندان محكوم شد . همين دزد اسب وقتي از زندان خارج شد مدتي به گدايي پرداخت ولي در همين موقع بود كه از طرف جاسوسان آلمان انتخاب شد و براي انجام كار بسيار بزرگي ماموريت يافت . اين كار واژگون كردن امپراتور عظيم روسيه ي تزاري و اضمحلال ملت روس بود . راسپوتين ناگهان در لباس كشيش در شهرهاي مختلف روسيه ي شمالي و جنوبي و مركزي پيدا شد و به مسافرت پرداخت و قيافه ي آسماني و ملكوتي به خود گرفت و به كمك نيروي خارق العاده ي چشم خود مريداني از هر طبقه براي خود پيدا كرد به طوري كه در سال 1903 به بعد صيت شهرت او همه جا را فرا گرفته بود . حتي در دربار تزار بين محافل درباري و خانواده هاي شاهزادگان از او و معجزاتش صحبت ميكردند و البته ملكه كه خود جاسوسه اي بود از طرف ويلهلم ، به وسايل مختلف به شهرت و معروفيت و محبوبيت او كمك ميكرد. سالها پي در پي ميگذشت اوضاع روسيه در اثر بي خيالي و خوشگذراني امپراتور و امپراتريس و موهوم پرستي و خرافات آنها چنان آشفته و درهم ريخته بود كه هيچ مورخ مطلع و توانايي نميتواند با نيروي قلم آن را توصيف كند . راسپوتين به صورت شخص اول مملكت در آمده بود و تمام مامورين دولتي را به ميل و دلخواه خود منصوب و معزول ميكرد . راسپوتين عقيده داشت كه هر زني بخواهد و هر مردي ميل داشته باشد ميتواند آزادانه در آغوش هم بخوابند و حتي در اين كار آنقدر آزاد هستند كه در حضور ديگران نيز ميتوانند به اين كار مبادرت ورزند و خود او براي اثبات اين عقيده و نشان دادن لذتي كه از آن پديد مي آيد به تشكيل مجالس هفتگي شبانه مبادرت مي ورزيد و در طي آن شب با زنها هم آغوش ميشد و زنان و مردان ديگر كه حضور داشتند طبعا" دچار تحريك جنسي شده و در همان سالن به جان هم مي افتادند و راسپوتين از مشاهده ي اين منظره لذت ميبرد .راسپوتين اصرار نداشت كه تشكيل اين جلسات شهوتراني مخفي بماند و مردم متعصب و مذهبي روسيه از آن اطلاع حاصل نكنند لذا با كمال بي پروايي به اشاعه ي اخبار آن به وسيله ي ماموران خود كمك ميكرد . عاقبت كار راسپوتين به مرگ انجاميد و ظاهرا"توسط عده اي از آزاد مردان و زنان روس به قتل رسيد و موجب شادماني مردم شد و خيلي طول نكشيد كه بعد از قتل راسپوتين ، انقلاب روسيه در سال 1917 به پيروزي رسيد و خاندان رمانف سرنگون شده و همگي به قتل رسيدند . شايد پيش بيني راسپوتين به وقوع پيوست كه گفته بود با مرگ من خانواده ي رمانف نابود خواهند شد . كتاب قطور و جذابي است من خواندنش را به دوستان توصيه ميكنم بخصوص ترجمه خوب آقاي مطيعي بر زيبايي متن افزوده است .

 

مثنوي تطويل ني نامه است

اين نكته كه مولانا شكايت خود را با حكايت جدايي ها آغاز ميكند و اولين قصه يي را هم كه گوينده ي مثنوي در تفسير سر ني و شكايت حال وي به دنبال تطويل ني نامه نقل ميكند نقد حال ما  . ميتواند نشان دهد كه مخاطب مثنوي بايد در زير افسون نواي ني ، دائم در دنياي قصه ها سير كند و در عين حال نه فقط نقد حال خود را درين قصه ها جستجو ميكند بلكه نقد حال گوينده ي ني نامه را هم كه عنوان نقد حال ، بدون اشتمال آن در اشارات مولانا تحقق نمي يابد در همان قصه منعكس است . در واقع مثنوي كه تطويل ني نامه است و در قياس با آن حكم عالم اكبر را در مقابل عالم اصغر دارد پر از قصه است و دنيايي را كه براي مخاطب طرح ميكند دنياي قصه است .

  

                                                                                                  كتاب نردبان شكسته

                                                                                                         

                                                                                                                  

چرا دموكراسي نداريد ؟

فرموداين عيب ما شرقي هاست و منحصر به ايران هم نيست . حالا پدر سگ فرنگي به ما مي گويد چرا دموكراسي نداريد ؟ يا همين الآن ، اگر من كنار بروم و بگويم خودتان يك رئيس جمهور انتخاب كنيد سي و پنج ميليون نفر ، سي و پنج ميليون راي مختلف خواهند داد . يعني هر كس خودش را رئيس جمهور خواهد دانست و به خود راي خواهد داد . ديديم كه پاكستان و كويت و هند و همه ي اينها كه ميخواستند تقليد در بياورند 180درجه عقب گرد كردند .

 

                                                                        يادداشتهاي علم جلد 6 صفحه 235

 

رنسانس

اصطلاح رنسانس تنها اشاره به دوره ي زماني كوتاهي است كه در مغرب زمين از سال 1450 تا تقريبا" 1600ميلادي امتداد داشته و اگر بخواهيم حوادث را به جاي تاريخ زماني ملاك قرار دهيم ، زمان آن ازاكتشاف چاپ در مغرب زمين تا مرگ جوردانو برونو طول كشيده است . اين دوره از هر طرف قابل امتداد است ، در ايتاليا يك قرن زودتر و در دوره پتراك و بوكاچيو شروع شد و در جاهاي ديگر مدتها پس از 1600 ادامه داشت . ممكن است سال 1616 را كه سال مرگ دو نفر از برجستگان ، سروانتس و شكسپير است را سال پايان رنسانس بدانيم و اگر كسي تاليف كتابي را بخواهد نشان پايان رنسانس قرار دهد كتاب مغناطيس و اجسام مغناطيسي تاليف ويليام جيلبرت را اگر آن اندازه بزرگ نداند ، ميتواند سال 1630 يعني سال تاليف كتاب گفتگو در باره ي دومنظومه اصلي جهان اثر گاليله را سال آخر رنسانس بداند .

 

                                                                                                                                                   كتاب شش بال علم

                                                                         

                                                                           

ابله

نام كتاب : ابله                          نويسنده : داستايوفسكي             مترجم : سروش حبيبي

ناشر : نشر چشمه     قيمت : 20000 تومان   چاپ هشتم : بهار 1389    تعداد صفحه : 1019

 

ابله در سال 1868 -69 منتشر گرديد . پرنس مويخكين ، آخرين فرزند يك خانواده بزرگ ورشكسته ، پس از اقامتي طولاني در سويس براي معالجه ي بيماري ، به ميهن خود باز ميگردد . بيماري او رسما" افسردگي عصبي است ولي در واقع پرنس دچار نوعي جنون شده است كه نمودار آن بي ارادگي مطلق است به علاوه بي تجربگي كامل او در زندگي ، اعتماد بي حدي نسبت به ديگران در وي پديد آورده است . پرنس در پرتو وجود روگوژين ، همسفر خويش ، فرصت مييابد نشان دهد كه براي مردي واقعا" نيك ، در تماس با واقعيت چه ممكن است پيش آيد . روگوژين اين جوان گرم و روباز و با اراده ، به سابقه هم حسي باطني و نياز به ابراز مكنونات قلبي ، در راه سفر سفره ي دل خود را پيش پرنس ، كه از نظر روحي نقطه ي مقابل اوست مي گشايد . روگوژين براي او عشق قهاري را كه نسبت به ناستازيا فيليپوونا احساس ميكند باز مي گويد .اين زن زيبا كه از نظر حسن شهرت وضعي مبهم دارد ، به انگيزه ي وظيفه شناسي ، نه بي اكراه ، معشوقه ي ولي نعمت خود ميشود تا از اين راه حق شناسي خود را به او نشان دهد  . وي كه طبعا" مهربان و بزرگوار است نسبت به مردان و به طور كلي نسبت به همه ي كساني كه سرنوشت با آنان بيشتر يار بوده و به نظر مي آيد كه براي خوارساختن او به همين مزيت مينازند نفرتي در جان نهفته دارد . اين دو تازه دوست ، چون به سن پترزبورگ ميرسند از يكديگر جدا ميشوند . پرنس نزد ژنرال يپانچين ، يكي از خويشاوندانش ميرود به اين اميد كه براي زندگي فعالي كه ميخواهد آغاز كند پشتيبانش باشد . پرنس در نهايت عاشق دختر كوچك ژنرال ميشود دختري بسيار خوشگل به نام آگلايا كه دوست دارد همه را مسخره كند و دست بيندازد . دختر كه مي فهمد پرنس عاشق اوست ، او را ناچار ميكند كه در جمع از او خواستگاري نمايد و مادر او مراسم مفصلي را براي معرفي داماد به دوستان برگزار ميكند . آگلايا قبلا" به پرنس گفته بود كه در مراسم اصلا" حرف نزند و گندي به بار نياورد ولي بر عكس پرنس در مراسم شروع به بلبل زباني كرده و همه را به حيرت انداخته و با شكستن گلدان بزرگ چيني كه محبوب مادرش بود آگلايا را به خشم آورد .روز بعد كه آگلايا به اتفاق پرنس براي ديدار ناستازيا معشوقه ي روگوژين ميروند ناستازيا ميگويد كه پرنس را دوست داشته و حاضر است با او ازدواج كند و اين كلام مو جب خشم و ناراحتي شديد آگلايا ميشود و همه چيز به هم ميخورد . مقدمات مراسم ازدواج پرنس و ناستازيا فراهم شده و در روزي كه قرار است عروس به كليسا برود راگوژين او را مي ربايد و به  خانه خودش برده و عروس را با كاردي به قتل ميرساند . پرنس كه آشفته و منگ شده براي پيداكردن ناستازيا به منزل راگوژين رفته و در نهايت او را مييابد اما مرده . پليس چند روز بعد به كمك دوستان پرنس آنها را مييابد ، راگوژين به قتل اعتراف كرده و به پانزده سال زندان و تبعيد در سيبري محكوم ميشود و پرنس كه بكلي مشاعرش را از دست داده براي معالجه ي دوباره به سويس مراجعه ميكند . من خواندن اين كتاب قطور را به دوستان توصيه ميكنم اما قبل از شروع نقدي را كه يكي از منتقدين داستايوفسكي بر كتاب نوشته و مترجم آن را در انتهاي كتاب آورده مطالعه نمايند تا بهتر در جريان اصل كتاب قرار گيرند .