نام كتاب : راسپوتين                 نويسنده : پرنس ژولين               ناشر: انتشارات سميرا   

مترجم : منوچهر مطيعي         چاپ چهارم : سال 1387             تعداد صفحه : 1156

 

ظهور راسپوتين در دربارتزار و اقدامات حيرت انگيز او بر روند تاريخ اثر گذارد و ميتوان به تصريح گفت بخشي از نارضايي مردم روسيه از دربار تزارها و روي آوردن به رهبران بلشويك ، ناشي از حضور اين مرد بوده است . راسپوتين چهره اي است متفاوت ، اگر چه جامه ي كشيشان را بر تن دارد اما يك پارچه ماديت و تن پرستي است و نويسنده با بياني شيوا در غالب يك رمان زندگي اين چهره ي پر بحث را به تصوير كشيده است . نيكلاي دوم امپراتور روسيه بر عكس پدرش الكساندر سوم كه مردي خود راي و مستبد بود و تمام كارها را به فكر و ميل و عقيده ي خويش انجام ميداد ، مردي بود فاقد شخصيت ذاتي و بسيار سست راي و دمدمي مزاج به طوري كه درباريان حقه باز و شارلاتان با يك بيان ساده و فريبنده كه خيلي زود مورد پسند او واقع ميگرديد حقايق را قلب و اراده ي خود را بر امپراتور تحميل ميكردند و در نتيجه بسيار در او نفوذ داشتند  اين وضع با ورود ملكه كه اصلا" از شاهزدگان آلمان و براي جاسوسي و از هم پاشيدن شيرازه ي امور كشور پهناور روسيه از جانب دشمن ديرين ملت روس يعني قيصر آلمان ويلهلم به دربار آن كشور فرستاده شده بود نه تنها كوچكترين تغييري نكرد بلكه به طور سر سام آوري شدت يافت . ملكه تزارين كه زني شهوتران و خوشگذران بود كوچكترين ارزش و اهميتي براي ميليونها افراد ملت روس قائل نبود و از طرف ديگر به عفت و پاكدامني خود اهميتي نداده هر كار مي خواست ميكرد و به هر شكل و عنوان كه هوس مينمود به شهوتراني و خوشگذراني مي پرداخت . گاهي تزارين دراين كارها آنقدر گستاخ بود كه مورد تعجب واقع ميشد در شب نشيني هاي بزرگ از حضار شرم نكرده به جوانهاي زيبا و افسران جوان يا درباريان چاپلوس اجازه ميداد كه نه تنها دست او كه حتي مجاز بودند صورت و گاهي لب و سينه ي برجسته ي او را ببوسند و در حال رقص حركات شرم آوري بنمايد كه حضار از مشاهده ي آن خجالت مي كشيدند .در اين كه ملكه تزارين زني خرافاتي و موهوم پرست بود شكي نيست هر چند كه در بدو امر براي تشديد عقايد پوچ امپراتور به اين چيزها تظاهر ميكرد ولي خود او هم براستي به آنها عقيده داشت . راسپوتين بر خلاف آنچه كه شايع است اصولا" آلماني نبوده بلكه جواني فقير بود از اهالي سيبري كه در اثر فقر و بيكاري از سيبري جنوبي به يكي از شهرهاي شمالي روسيه كوچ كرده و همانجا اقامت گزيد . او داراي شخصيت فوق العاده اي نبود بلكه مرد جسور و بي باكي بود كه طبيعت و حوادث و كمكهاي خارجي راه او را براي رسيدن به مقام دومين شخص بانفوذ روسيه باز كرد . او آنقدر بيكاره و بي شخصيت بود كه در جواني در سن پترزبورگ دو مرتبه به اتهام سرقت اسب مردم به محكمه احضار و به زندان محكوم شد . همين دزد اسب وقتي از زندان خارج شد مدتي به گدايي پرداخت ولي در همين موقع بود كه از طرف جاسوسان آلمان انتخاب شد و براي انجام كار بسيار بزرگي ماموريت يافت . اين كار واژگون كردن امپراتور عظيم روسيه ي تزاري و اضمحلال ملت روس بود . راسپوتين ناگهان در لباس كشيش در شهرهاي مختلف روسيه ي شمالي و جنوبي و مركزي پيدا شد و به مسافرت پرداخت و قيافه ي آسماني و ملكوتي به خود گرفت و به كمك نيروي خارق العاده ي چشم خود مريداني از هر طبقه براي خود پيدا كرد به طوري كه در سال 1903 به بعد صيت شهرت او همه جا را فرا گرفته بود . حتي در دربار تزار بين محافل درباري و خانواده هاي شاهزادگان از او و معجزاتش صحبت ميكردند و البته ملكه كه خود جاسوسه اي بود از طرف ويلهلم ، به وسايل مختلف به شهرت و معروفيت و محبوبيت او كمك ميكرد. سالها پي در پي ميگذشت اوضاع روسيه در اثر بي خيالي و خوشگذراني امپراتور و امپراتريس و موهوم پرستي و خرافات آنها چنان آشفته و درهم ريخته بود كه هيچ مورخ مطلع و توانايي نميتواند با نيروي قلم آن را توصيف كند . راسپوتين به صورت شخص اول مملكت در آمده بود و تمام مامورين دولتي را به ميل و دلخواه خود منصوب و معزول ميكرد . راسپوتين عقيده داشت كه هر زني بخواهد و هر مردي ميل داشته باشد ميتواند آزادانه در آغوش هم بخوابند و حتي در اين كار آنقدر آزاد هستند كه در حضور ديگران نيز ميتوانند به اين كار مبادرت ورزند و خود او براي اثبات اين عقيده و نشان دادن لذتي كه از آن پديد مي آيد به تشكيل مجالس هفتگي شبانه مبادرت مي ورزيد و در طي آن شب با زنها هم آغوش ميشد و زنان و مردان ديگر كه حضور داشتند طبعا" دچار تحريك جنسي شده و در همان سالن به جان هم مي افتادند و راسپوتين از مشاهده ي اين منظره لذت ميبرد .راسپوتين اصرار نداشت كه تشكيل اين جلسات شهوتراني مخفي بماند و مردم متعصب و مذهبي روسيه از آن اطلاع حاصل نكنند لذا با كمال بي پروايي به اشاعه ي اخبار آن به وسيله ي ماموران خود كمك ميكرد . عاقبت كار راسپوتين به مرگ انجاميد و ظاهرا"توسط عده اي از آزاد مردان و زنان روس به قتل رسيد و موجب شادماني مردم شد و خيلي طول نكشيد كه بعد از قتل راسپوتين ، انقلاب روسيه در سال 1917 به پيروزي رسيد و خاندان رمانف سرنگون شده و همگي به قتل رسيدند . شايد پيش بيني راسپوتين به وقوع پيوست كه گفته بود با مرگ من خانواده ي رمانف نابود خواهند شد . كتاب قطور و جذابي است من خواندنش را به دوستان توصيه ميكنم بخصوص ترجمه خوب آقاي مطيعي بر زيبايي متن افزوده است .