عیدتان مبارک

سلام دوستان

عید نوروز و حلول سال جدید بر همگان مبارک باد امیدوارم سال پر برکت و سر شار از موفقیتی برای همه باشد

عشق سالهاي وبا

نام كتاب :عشق سالهاي وبا            نويسنده :گابريل گارسيا ماركز             ناشر  : روزگار

مترجم:اسماعيل قهرماني پور               قيمت :6000تومان                      چاپ : چهارم زمستان 86

در باره ي نويسنده :

ماركز بزرگترين نويسنده كلمبيا و برنده ي جايزه ي نوبل ادبي سال 1982  ميباشد . او در سال 1928دهكده ي آراكاتاكا در منطقه ي سانتا ماريا متولد شده و تا سن هشت سالگي در همين دهكده نزد مادرش زندگي كرده است . تحصيلات ابتدايي را در مدرسه ي سيمون دوبوار به اتمام رساند . در سال 1941 اولين نوشته هاش در روزنا مه اي به نام خوونتود كه مخصوص شاگردان دبيرستان بود منتشر شد . در سال 1943پس از پايان تحصيل به بوگوتا رفت و در اين شهر در كنكوري براي گرفتن بورسيه شركت كرد . در سال 1947ماركز تحصيل در رشته ي حقوق را در دانشگاه بوگوتا آغاز كرد . نوشتن كتاب برگ ريزان را در سال 1950 اغاز كرد و در سال 1955 آنرا منتشر كرد .

در سال 1957 كتاب كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد را به اتمام رساند .

در سال 1962پاييز پدر سالار و در سال 1968 صد سال تنهايي را به رشته ي تحرير در اورد .

در سال 1982 براي نوشتن كتاب چشمان آبي رنگ سگ برنده جايزه ي نوبل ادبي شد .

در سال 1986 كتاب عشق سالهاي وبا را منتشر كرد .

انتشار كتاب ژنرال در هزار توي خويش در سال 1989در سطح جهاني جنجال آفريد .

او تا همين اواخر با زن و دو فرزند و عروس و نوه اش در نيو مكزيكو زندگي ميكرد اما با وخامت اوضاع جسماني اش به بوگوتا برگشته است .

خلاصه ي كتاب

فرمينا دازا دختر نوجوان و زيبايي است كه با پدر و عمه اش در خانه اي بزرگ زندگي ميكند . انهادو سال است كه به اين شهر آمده اند و بالتبع شهرت زيادي در اينجا ندارند . فرمينا در مدرسه ي دختران باكره ي مقدس در ميخواند و هر روز همراه عمه ي ترشيده اش به انجا ميرفت . يك روز تلگرافي توسط كارمند تلگراف خانه به نام فلورنتينو آريزا به پدر فرمينا رسيد و او متوجه شد كه در اين خانه غير از پدر و آن خدمتكار يك دختر زيبايي هم به سر ميبرند . ابتدا فكر كرد خانمي كه روي تراس روبروي فرمينا نشسته مادر اوست ولي بعدها فهميد كه او عمه اش ميباشد . اولين جرقه هاي عشق در همين يك ديدار شكل گرفت و بعدها آتش اين عشق او را به اطراف منزل فرمينا كشاند و هر روز در پاركي نزديك خانه  آنها مي نشست تا بلكه فرمينا را ببيند اما او نميتوانست با وجود عمه با دختره حرف بزند لذا نامه اي زيبا نوشت و با اجازه ي عمه كه حالا ديدن هر روزه اش در پارك برايش عادي شده بود ، به فرمينا داد و اين شروع طولاني ماجراي نامه نگاري شد . اما اين نامه نگاريها كار دست فرمينا داد نامه ي فلورنتينو را پيدا كردند پدرش را خواستند و دختر را از مدرسه اخراج كردند . پدر كه موضوع را فهميد فلورنتينو را خواست و به او گوشزد كرد كه بهتره دخترش را فراموش كند اما نشد . پدر كه فهميده بود بدون توافق عمه اين كار صورت نگرفته ، عذر عمه را خواست و با دخترش به مسافرتي چند ساله رفت بلكه دخترش در مسافرت پسره را فراموش كند ، مسافرتي كه با كشتي بادباني صورت گرفت و خاطره ي بسيار تلخي در ذهن فرمينا به جاي گذاشت .آنها براي ديدن اقوام زن سابقش به نزد آنها رفتند و نزد آنها بود كه فرمينا با دختر خاله ي هم سن و سالش آشنا شد كه او هم در عشق مردي ميسوخت و مي ساخت . فلورنتينو محل اقامت او را با تلاشي در خور تحسين يافت و هر از چند گاهي تلگرافي به او ميزد كه فرمينا گاها" انرا براي دختر خاله اش ميخواند تا نشان دهد كه نامزدش چه قلم زيبايي دارد .بعد از سالها بنا به تصميم پدر برگشتند و تاريخ ورود را به اطلاع فلورنتينو رساند اما به واسطه ي طوفاني شدن دريا كشتي چند روزي ديرتر رسيد و پسره در اين مدت شبها را در اسكله ميگذراند . انها رسيدند ولي پيش بيني نكرده بودند كه چگونه در برگشت با هم ارتباط برقرار كنند . مدتي گذشت تا اينكه فرمينا با خدمتكار جديد در بازار فلورنتينوي عاشق را ديد و به محض ديدن قيافه اش به ذهنش رسيد كه چطور عاشق همچين آدمي شده است . لذا به محض اينكه با فلورنتينو روبرو شد گفت كه بايد ماجراي عشقش را به فراموشي بسپرد توصيه اي كه براي او غير قابل باور بود و امكان ناپذيرو همين ضربه ي روحي شديدي به او وارد كرد .

فرمينا با توصيه ي پدر با مشهورترين دكتر شهر آشنا شده و ازدواج كرد كه اين ازدواج و كنار كشيدن فلورنتينو ماجراهاي جالبي را در پي دارد كه توصيه ميكنم دوستان خواندن كتاب را از دست ندهند .

اکثریت نادان  و  اقلیت خائن

اوریانا فالاچی در یک مصاحبه از وینستون  چرچیل سوال می کند

آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کاررا نمی توانید  در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید؟

وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:

برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست که این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم .

خبرنگار سوال می کند این دوابزار چیست؟  چرچیل در پاسخ می گوید!

 اکثریت نادان  و  اقلیت خائن                    

فرق دیوانه و احمق

 

مردي در هنگام رانندگي، درست جلوي حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.
هنگامي که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگري به سرعت ازروي پیچ های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت وآنها را به درون جوي آب انداخت و آب پیچ ها را برد.
مرد حيران مانده بود که چکار کند.
تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و براي خريد پیچ چرخ برود.
در اين حين، يکي از ديوانه ها که از پشت نرده هاي حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:از 3 چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک پیچ بازکن و اين لاستيک را با 3 پیچ ببند و برو تا به تعميرگاه برسي.
آن مرد اول توجهي به اين حرف نکرد ولي بعد که با خودش فکر کرد ديد راست مي گويد و بهتر است همين کار را بکند.
پس به راهنمايي او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامي که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلي فکر جالب و هوشمندانه اي داشتي، پس چرا توي تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندي زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام، ولي احمق که نيستم

مکتب در فرایند تکامل

نام كتاب :مكتب در فرايند تكامل         نويسنده : سيد حسين مدرسي طباطبايي

ناشر : كوير           مترجم : هاشم ايزد پناه        قيمت :5100تومان          چاپ : چهارم

 

در باره ي نويسنده :

آقاي طباطبايي در قم بدنيا آمده است و پس از اتمام تحصيلات جديد به حوزه ي علميه پيوسته است. سطوح عاليه ي فقه و اصول را نزد آقايان فاضل لنكراني ، حسين نوري و يوسف صانعي و متون فلسفي را نزد آقايان محمدي گيلاني ، جوادي آملي ، محمد شاه آبادي و مرحوم مرتضي مطهري فرا گرفته است . خارج فقه را نزد آيت الله حائري و مرحوم آيت الله سيد محقق داماد شاگردي كرده است .

از سال 1355 متناوبا" و از سال 1358 مستمرا" براي ادامه تحصيلات جديد در انگلستان به سر ميبرد . در سال 1361 دوره ي دكتراي خود را در دانشگاه اكسفورد به پايان رساند و تدريس در دانشگاه پرينستون امريكا را آغاز كرد و از آن زمان تاكنون در همانجا مقيم و عهده دار تدريس است .

نويسنده در مقدمه اي بركتاب مينويسد : فكر نگارش اين كتاب در سالهاي پاياني دهه ي 60 به عنوان تلاش در ارائه ي يك تحليل قابل عرضه تر از مكتب تشيع ، اعتقاد به مرجعيت علمي اهل بيت پيامبر در معارف اسلامي بود . اصل انگليسي كتاب بدين گونه بيست سال پيش از اين براي حال و هوايي ديگر و در پاسخ به نيازي در شرايط زماني و مكاني و فرهنگي خاص تدوين شده بود .

سپس مينويسد :در آغاز بر اين باور بودم كه به خاطر همين شرايط جنبي مطرح شده در كتاب ، برگردان فارسي آن سودمند نيست .

كتاب شامل يك پيشگفتار و چهار بخش به فارسي و ضمائمي به زبان عربي است .

 

بخش اول     : تكامل مفهوم امامت در بعد سياسي و اجتماعي .

بخش دوم     : غلو ، تقصير و راه ميانه .

بخش سوم   : بحران رهبري و نقش راويان حديث .

بخش چهارم : مناظرات كلامي و نقش متكلمان .

 

مسئله ي عصمت امامان ، بحث زيباي شيعه ي غالي ، تشريع شيعه ي مفوضه و بخصوص بحث خواندني شهادت سه گانه در اذان شيعه ها ، همه و همه مطالبي است خواندني كه براي خواننده ايراني خالي از لطف نخواهد بود و نويسنده ميدانست كه خواندن اين مطالب احتمالا" در ايران مشكل زا باشد اما در باب عصمت امامان مناظره جالبي بين دو تن از اصحاب امام صادق رادر فصل دوم نقل ميكند كه خواندنش خالي از لطف نيست .

از همان زماني كه گرايش هاي غاليانه به جامعه ي شيعه امامي رخنه كرده است و اندك اندك برخي از شيعيان را به خود جلب مي نمود بسياري از شيعيان و اصحاب ائمه اطهار به شدت با نسبت هر گونه صفات فوق بشري به آنان مخالف بوده و بر اين نكته تاكيد مي كردند كه آنان فقط دانشمنداني پرهيزگار بوده اند . هواداران اين گرايش البته از نظر اطاعت و تبعيت از امام ، پيرو و فرمانبردار بي چون و چرا و تسليم محض بودند .

در دهه هاي نخستين قرن دوم مهمترين و محترم ترين شخصيت در اين گرايش يك دانشمند برجسته ي كوفي به نام ابو محمد عبدالله بن ابي يعفور عبدي متوفي 131بود كه از نزديكترين اصحاب امام صادق به شمار ميرفت كه امام با توصيفاتي نادر و بي سابقه از او ستايش كرده است و جالب است كه اين دانشمند ائمه را تنها " علما ابراراتقيا " ميدانست . يك باردر گفتگويي بر سر همين موضوع با معلي بن خنيس يك خدمتكار امام صادق كه ائمه را در رديف پيامبران ميشمرد ، داشت . كه امام سخن عبدالله را تاييد و نظر خنيس را بشدت رد فرموده است .

از نظر نويسنده پاره اي از افكار شيعه ي مفوضه در داخل سيستم مذهبي شيعه براي خود جاي گشود مثلا" افزودن شهادت ثالثه كه به تصريح شيخ صدوق از ابداعات و شعائر آنان بوده و سپس عليرغم بي ميلي يا مخالفت بسياري ازفقهاي شيعه به صورت يك شعارو سنت شيعه در آمد .

من خواندن اين كتاب بسيار خواندني را به تمام كساني كه دوست دارند از مسئله امامت و 200سال ابتداي اين تفكر چيزي بدانند را جدا" توصيه ميكنم.

بیاموزیم

 بیاموزیم که:

 

 1- با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

 2- با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد وروح ما راتباه می‌کند.

 3- از حسود دوری کنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز از زندان تنگ حسادت   بیرون نمی آید.

 4- تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا می کند، ترجیح دهیم.

 5- از «از دست دادن» نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است. 

  6- بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است.

 7-کمتر سخن بگوییم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن.

  8- از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می دوند، فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند.

   9-  دیگران را ببینیم، تا در دام خویشتن محوری، اسیر نشویم.

  10-از کودکان بیاموزیم، پیش از آن که بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت.

داستان بخشش

حكايتي از زبان مسيح نقل مي‌كنند كه بسيار شنيدني است. مي‌گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت‌هاي مختلف آن را بيان مي‌كرد.

حكايت اين است:

مردي بود بسيار متمكن و پولدار. روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آنها در باغ به كار مشغول شدند.

كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه اين كارگران تازه، غروب بود كه رسيدند، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد.

شبانگاه، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه كارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي‌ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: "اين بي‌انصافي است. چه مي‌كنيد، آقا ؟ ما از صبح كار كرده‌ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده‌اند. بعضي‌ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آنها كه اصلاً كاري نكرده‌اند".

مرد ثروتمند خنديد و گفت: "به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده‌ام كم بوده است؟" كارگران يك‌صدا گفتند: "نه، آنچه كه شما به ما پرداخته‌ايد، بيشتر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته‌ايم." مرد دارا گفت: "من به آنها داده‌ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم، چيزي از دارائي من كم نمي‌شود. من از استغناي خويش مي‌بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقعتان مزد گرفته‌ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي‌دهم، بلكه مي‌دهم چون براي دادن و بخشيدن، بسيار دارم. من از سر بي‌نيازي است كه مي‌بخشم".

مسيح گفت: "بعضي‌ها براي رسيدن به خدا سخت مي‌كوشند. بعضي‌ها درست دم غروب از راه مي‌رسند. بعضي‌ها هم وقتي كار تمام شده است، پيدايشان مي‌شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي‌گيرند". شما نمي‌دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي‌نگرد، بلكه دارائي خويش را مي‌نگرد. او به غناي خود نگاه مي‌كند، نه به كار ما. از غناي ذات الهي، جز بهشت نمي‌شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت، ظهور بي‌نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين خشكه مقدس‌ها و تنگ نظرها برپا داشته‌اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي‌توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.

گور بابای چرچیل

  چرچيل نخست وزير سابق بريتانيا روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت. هنگامی که به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من برگردم. راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچيل را از راديو گوش دهم" چرچيل از علاقه‌ی اين فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و يک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده با ديدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچيل! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر می‌مانم!"

اگر عمر دوباره داشتم

دان هرالد (Don Herald)  كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.

  با هم بخوانيم:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .

اگر عمر دوباره داشتم مى  كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى  گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى  گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى  رفتم و در رودخانه  هاى بيشترى شنا مى  كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى  داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده  ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته  ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى  داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى  روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك  تر سفر مى كردم .

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى  رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى  دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى  شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم  هايم پرتاب مى  كردم . سگ  هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى  رفتم و مى  خوابيدم. بيشتر عاشق مى  شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى  رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى  رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى  كنند، من بر پا مى  شدم و به ستايش سهل و آسان  تر گرفتن اوضاع مى  پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: 

"شادى از خرد عاقل تر است."

سیگار و کچلی و زن

دکتر شريعتي : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم