لباس گرم

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد

رمضان

ماه مبارك رمضان بر همگان مبارك باد

 

راستش من بعد از 27 سال امسال را روزه نگرفتم آنهم به واسطه ي مشكل كليه هايم است كه سالهاست سنگ ساز بوده و هر بار بعد از ماه مبارك رمضان برايم درد ساز شده و كارم به بيمارستان ميكشد . اولين بار در سنندج و در سال 63 اين مشكل را فهميدم و كليه ام سنگ دفع كرد و بعد ها متاسفانه اين روند ادامه داشت تا كنون و آخرين بار چند ماه پيش بود كه صبح ساعت 4 به بيمارستان رفتم و با تزريق مورفين دردم تسكين يافت دردي كه تحملش در توان من نيست .

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

 

                                                                                                   دكتر علي شريعتي

پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید


مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی
گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به
شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک
بسپارید؟
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده
و می‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده !

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون
وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر
قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از
مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ
برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار
عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش
می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجایزنیست!

                                                 کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو

سهمیه ی اشتغال استانها

چند روز پيش سوار يك ماشن پژو شدم و راننده يك جوان بود كه عينك آفتابي زده بود . جواني سبزه كه تا انتهاي مسير يك كلام حرف نزد . شايد مثل خود من نگران و دلشوره داشت . هر چه كه بود در انتهاي مسير ، من نوشته اي روي ديوار را خواندم و او هم به حرف آمد و گفت : امروز كه به سر كار رفتيم همه ي ما را اخراج كردند و گفتند شركت بدهي بالا آورده و ديگه قادر به ادامه ي كار نيست پس برويد صدايتان خواهيم كرد .

گفتم : كدام شركت ؟

گفت : از شركتهاي زير مجمو عه ي توانير بوده است .

گفتم : آنها كه وضعشان خوب است چرا اخراج كرده اند ؟

گفت : نه ميگويند بدهكارند و راستش من سر در نميآورم ولي فقط بگويم كه با 9 سال سابقه اخراج شده ام و حالا ماشين گرفته ام كه باهاش كار كنم .

گفتم : قراره امسال يك ميليون شغل ايجاد بشه و دولت به همه ي استانها سهميه داده و دستور داده اند كه هر استان چقدر بايد اشتغال ايجاد كند و راستي تا حالا شما  در هيچ جاي جهان شنيده ايد كه به استانها براي ايجاد شغل دستور دهند ؟

 

سیگار میکشی ؟

گفتم : سيگار ميكشي ؟

گفت : نه

گفتم : مشروب مي خوري ؟

گفت : نه

گفتم : ترياك چي ، ميكشي ؟

گفت : نه

گفتم : شيشه چي ، ميكشي ؟

گفت : نه

گفتم : هروئين كشيدي ؟

گفت : نه

گفتم : خانم بازي ميكني ؟

گفت : نه من متاهلم

گفتم : دوست دختر داري ؟

گفت : نه ، خجالت بكش زن دارم

گفتم : زن صيغه اي چي ، آنرا هم نداري؟

گفت : نه راستش ميترسم

گفتم : قمار بازي كردي؟

گفت : نه

گفتم : فيلم سكسي ديدي؟

گفت : تو خجالت نميكشي من زن دار اين جور صحنه هاي قبيح را ببينم ؟

گفتم : تا حالا رشوه يا زير ميزي گرفتي؟

گفت : نه حرام است

گفتم : خوب مرد مومن تواززندگي چي فهميدي ؟ نه لبي گزيدي نه لبي تر كردي نه دود و دمي نه خانمي يا دوست دختري كه چندي باهاش خلوت كني نه فيلم باحالي خاك بر سرت فردا كه بري ان دنيا بايد لبانت را از حسرت بگزي كه چرا نعمت هاي اين دنيا را مفت از دست داده اي

كمي نگاهم كرد و آهي سر كشيد و رفت نميدانم آهش براي من بود يا خودش.

فعلا" مستاجریم کتاب نخر

با وصف اينكه چهار پنج سالي از پدر من كوچكتر بود ولي رابطه ي دوستانه اي با هم داشتيم و البته از دوستان قديمي دايي من بود . مرد به واقع شريفي بود . خودش فوق ليسانس داشت آنهم از نوع قبل از انقلابش ولي خانمش بي سواد بود . در زندگي ادم موفقي بود گرچه وضع مالي مناسبي نداشتند و در تهران مستاجر بودند اما در تربيت بچه هايش موفق و كانون بسيار گرمي داشتند . هر جا مي نشست كانون توجه بود . آدم آگاه و تا حدودي پرخوان بود . قلم بسيار توانا و شيوايي داشت و مردي بزله گو هم بود . اگر چه وضع مالي خوبي نداشتند ولي از هيچ كار شرافتمندانه اي دريغ نداشت .

عليرغم اينكه نيازهاي مهمتري هم داشت اما از خريد كتاب دريغ نميكرد و هر از چند گاهي كتابي را دزدكي ميخريد و به كتاب خانه ي پر بار ولي كوچكش اضافه ميكرد . ميگم دزدكي چون زنش باخريدن كتاب مخالف بودوميگفت ما كارهاي مهمتري هم داريم ميگفت : كتابي را خريده بودم و يواشكي خانم نفهمد در كتاب خانه لاي كتابها جا دادم . فردايش زنم داشت كتابها را تميز ميكرد من را صدا زد و گفت اين كتاب تازه است و من ديروز اينجا را تميز ميكردم اين يكي نبود اين جلد تازه است . گفت من هم انكار كردم كه نه تازه نيست برعكس قديمي است ولي تو چون سواد نداري متوجه نيستي .اما زنم گفت من درسته سواد ندارم ولي همه ي كتابها را به درستي ميشناسم و خوب ميدانم اين يكي قبلا" اينجا نبود . گفت كه بالاخره من پذيرفتم كه بله تازه خريدم ، خوب مگه پولش چقدر شده همه اش 300تومان بود .ولي خانمم گفت فلاني ما هنوز بعد از بيست سال مستاجريم اول بايد خانه بخريم بعد هر چه دلت ميخواد كتاب بخر .

اوصاف پارسایان

نام كتاب :اوصاف پارسايان         نويسنده : عبدالكريم سروش           ناشر : صراط 

          چاپ : هشتم                                                 قيمت : 2500تومان

 

سروش در باب نهج البلاغه دو كتاب دارد يكي همين كتاب كه شرح خطبه ي همام است مشهور به خطبه ي متقين و ديگري كتاب حكمت و شريعت كه دو جلدي بوده و شرحي است بسيار خواندني بر نامه ي علي ابن ابي طالب به پسرش حسن كه به نوعي وصيت نامه ي آن حضرت تلقي ميشود . حقيقتا" آن دو جلد كتاب هم حاوي نكات بسيار ارزنده و آموزنده اي است و ميشود گفت علي در آن نامه به صورتي فشرده تمامي ماحصل و تجارب عمرش را براي پسرش واگويي ميكند .

كتاب اوصاف پارسايان شامل يك مقدمه ، خود خطبه به زبان عربي ، ترجمه ي فارسي خطبه و سپس شرح مفصل آنست كه در هيجده فصل دسته بندي شده است . اين فصول ماحصل جلسات متعدد سخنراني است كه در سال 1366 در مسجد امام صادق برگزار شده است كه اولين جلسه ي در اول آبانماه 66و آخرين جلسه در مورخه بيست و يكم اسفند ماه همان سال برگزار شده است . 

سروش در مقدمه ي كتب نوشته :

در نوجواني با دو منبع مهم اخلاق اسلامي و سلوك عملي آشنا يافتم . نخست كتاب جامع السعادات ملا مهدي نراقي و ديگري كتاب المراقبات في اعمال السنه از ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي . شايد اگر اين دو كتاب متواليا" به چنگ من نمي افتادند من هيچگاه به تفاوت عظيم آن دو تفطن نمي يافتم .

بي هيچ ترديد دانستم كه اخلاق اسلامي را از طهاره الاعراق ابن مسكويه و اخلاق ناصري خواجه نصير طوسي ( كه آداب مي گساري را نيز در بر دارد) خواستن ، آب در هاون كوفتن و باد به غربال پيمودن است . آب را بايد از سر چشمه برداشت و اين سر چشمه جز ارشادات و تعليمات پيشوايان دين نيست . كلمات پيامبر و خطبه هاي نهج البلاغه و دعاهاي صحيفه ي سجاديه ، منبع فوار فضايل اسلام اند و براي تدوين علم اخلاق اسلامي بايد از آنها مدد جست .

علي كه خود سر حلقه ي پارسايان بود و در سلوك و تقرب به مرتبه ي ارجمند ولايت نايل آمده بود و آموزگار بزرگ جهاد اكبر و پرده دار حرم ستر خداوند بود بهتر از هر كس ديگر شايستگي داشت كه مفسر كلام باري باشد و معني تقوا را كه جامع جميع فضايل و سر كرامت نزد حق است باز نمايد و از اوصاف پارسايان كه بندگان خداوندند پرده بردارد .

من به جد خواندن اين كتاب عزيز را به تمام كساني كه ميخواهند با علي و مثنوي و افكار سروش آشنا شوند توصيه ميكنم .

مهد علیا

آقا محمد خان قاجار سر سلسله ي خاندان قاجار پسري نداشت پس بيوه ي برادرش را به زني گرفت ماه رخسار خانم و پسرش فتحعلي را وليعهد كردند . فتحعلي شاه پسرش عباس ميرزا را به وليعهدي انتخاب كرد اما دست تقدير يار نبود و عباس ميرزا فوت كرد و پادشاه بعدي نه از پسران ديگر شاه كه فرمانفرما و شجاع السلطنه و ظل السلطان كه سه پسر بزرگش بودند و بسيار هم مدعي ،كه فرزند ميرزا عباس يعني محمد شاه آنهم با تدبير قائم مقام فراهاني و اين شاه جوان همان است كه جهان خانم را برايش عقد كردند كسي كه بعدها مهد عليا نام گرفت .

بعد از محمد شاه پسرش ناصرالدين به سلطنت رسيد و با مرگ او مظفرالدين شاه به قدرت رسيد . زن مظفرالدين شاه كسي نبود جز دختر امير كبير ، تاج الملوك كه ام خاقانش مي خواندند . او براي شاه يك پسر و يك دختر آورد ، پسر محمد علي ميرزا كه بعدها محمد علي شاه شد و دختر فاطمه عزت الدوله ثاني كه همسر عبدالحسين ميرزا فرمانفرما شد .

همسر ناهنجار

ميگفت : مدتهاست كه با همسرم نميتوانم حرف بزنم ، اصلا" قادر نيستيم كه با هم ارتباط برقرار كنيم . سر كوچكترين موارد به همديگر ميپريم . حتي در كارهاي بسيار پيش پا افتاده قادر به ايجاد هماهنگي نيستيم . بچه ها درس نميخوانند ما با هم دعوا ميكنيم . بچه در مدرسه دعوا ميكند ما بعد از اطلاع يافتن با همديگر دعوا ميكنيم .بچه اگر بي ادبي ميكند و كلمه اي ناجور از دهانش بيرون ميآيد ، من او را مقصر ميدانم و او من را و همين باعث ميشود كه با هم دعوا و مرافعه كنيم و محيط خانه به تشنج نزديك شود . متاسفانه اوايل من به خاطر بچه ها و همسايه هاكوتاه ميامدم و از طولاني شده مشاجرات بخصوص در حضور بچه ها ابا داشتم، به همين دليل كوتاه ميآمدم و او فكر ميكرد كم آورده ام پس صدايش را بيشتر بالا ميبرد و بيشتر داد ميزد و هر چه كه من ميگفتم داد نزن بچه ها ميشنوند مفيد فايده نبود ، ميگفتم زشته همسايه ها ميشنوند آبرويمان ميرود و فردا نميتوانيم بين همسايه ها سرمان را بالا بگيريم ، به گوشش نميرفت و حتي يكبار روي بالكن منزل رفت و داد زد آهاي مردم اين همسر من ترياكي است يه دادم برسيد و من كه مبهوت و متحير به اين كارش نگاه ميكردم نميدانستم چه بايد بكنم . اوايل ازدواج خيلي حرفهاي ركيك نميزد اما بعد ها از هر كلمه اي استفاده ميكرد و اصلا" انگار دهنش چفت و بست نداشت . فحش هايي ميداد كه من فقط در بيرون شنيده بودم و شنيدنش از زبان يك همسر واقعا" حيرت آور بود . باور كن فلاني به هيچكس من رحم نميكند . اوايل به خاله و دايي و پسر عمو و دختر عمو و پسر و دختر خاله بد و بيراه ميگفت ولي اين اواخر به برادرهايم و خواهرانم و تازگي ها به پدر و مادرم هم توهين ميكند يكبار چنان فحشي به مادرم داد كه ناخود آگاه گريه ام گرفت كه من با چه جانوري همسر شده ام و وقتي ياد مادرم افتادم كه پير زني شده و هر بار به من تاكيد ميكرد كه احترام همسر ومادر و پدرش را داشته باش ، بيشتر ناراحت ميشدم و اسف ميخوردم . اوايل زندگي خيلي چيزها به هم ميگفتيم و از اسرار ديگران يكديگر را با خبر ميكرديم ولي يكبار كه با دختر عمه ي من حرفش شد چيزهايي را كه من به عنوان اسرار به او گفته بودم چنان بدون لكنت زبان به يارو گفت كه داشتند كارشان با همسرش به طلاق مي انجاميد خدا رحم كرد با وساطت بقيه ماجرا به خير گذشت و گرنه من ديگه قادر نبودم در بين طايفه سر بلند كنم ولي همين ماجرا كافي بود كه ديگران عطاي دوستي با ما را به لقايش ببخشند و ديگه با ما رفت و امد نكنند ومن هم دستم آمد كه نبايد مسائل ديگران را به او گفت چرا كه بدون هيچ واهمه اي عليه خودم يا اطرافيان از آن بهره ميجست.

اينها را كه گفت اشک در چشمانش جمع شده بود و من خيلي ناراحت شدم . گفتم خوب چرا از هم جدا نميشويد ؟ گفت راستش قصد من هم همين است فقط منتظرم بچه هايم كمي بزرگتر شوند و مستقل گردند ما هم از همديگه جدا خواهيم شد البته به شرطي كه تا آن هنگام از دستش سكته نكنم .