ليلا

یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی.

 اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهره اش میباره، به دیوار تکیه داده و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای، زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا 
مرد بازدید کننده میپرسه: این آدم چشه؟

میگن: یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا" که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده

مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن، مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه، با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا… لیلا… لیلا

بازدید کننده با تعجب میپرسه: این یکی دیگه چشه؟  میگن: اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این!!!!!!

روز مرگم

روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت

پخمه

من كتاب پخمه ي عزيز نسين را سي سال پيش خواند ه ام ولي خاطره اش در ذهنم باقي است و گاها" براي ديگران هم تعريف ميكردم . كتابش را نداشتم و مدتها بود آرزوي داشتنش را داشتم تا بلكه بدهم بچه هايم بخوانند سال 72 روزي گذرم به يكي از قديميترين كتاب فروشي هاي تهران افتادو سراغ كتابهاي عزيز نسين را گرفتم ،يارو كلكسيون كاملش را كه به وسيله بندي به هم بسته شده بود نشانم داد ، اما من فقط پخمه را خواستم گفت 250 تومان و اين عدد در آن روزگار براي من بسيار زياد بود و به همين علت از خريدش منصرف شدم . تا اينكه 6 ماه پيش گذرم باز هم به يكي از اين كتابفروشي ها افتاد و پخمه را ديدم خوشحال شدم چونكه اينبار بر خلاف دفعه ي قبل پول هم در جيبم داشتم . قيمتش را پرسيدم گفت 5 هزار تومان ، چك و چونه زدم نگرفت و خريدم .

همانشب بخشي از آنرا خواندم و كلي حظ كردم اما نه به اندازه ي اولين بار ، و خيلي زود كتاب را تمام كردم .

پخمه داستان يك زنداني است كه از بد حادثه سرنوشتش تغيير يافته است . او كه قبلا" دانشجوي دانشكده ي افسري بوده در يك واقعه از دانشكده اخراج ميشه ،او را به خاطر دزدي كتلت از رستوران و پوشيدن لباس ژنرال محاكمه كرده اخراج ميكنند . اين ابتداي ماجراي زندگي مردي است كه قرار بود افسر شود و موجب افتخار پدر و مادرش گردد . از ترس اينكه مبادا پدر و مادرش بفهمند كه اخراج شده ، نزد آنها نرفت و خود را به قضا و قدر سپرد .

دست تقدير او را تا خيلي جاها برد شيخ شد ، آلماني شدو مسلمان شدو خواستند ختنه اش هم بكنند، كارمند بانك شد ، راهزن شد  و در نهايت جاسوس هم شد و هر بار سر از زندان در آورد و پس از مدتي آزاد ميشد . از بس در زندان به سر برده بود ، برايش تخت مخصوص گذاشته بودند ، هر بار كه آزاد ميشد نگهبانها ميگفتند به زودي منتظر ديدار مجدد هستيم .

به نظر من داستان آلماني شدن و مسلمان شدن و بخصوص قصه ي ختنه كردنش در همين قصه يكي از جذابترين روايت هاي عزيز نسين است و الحق نبايد از شيخ شدنش هم گذشت كه واقعا" زيبا و خواندني است و آدمي را به وجد مي آورد . هر چه كه هست خواندن كتاب را به همه توصيه ميكنم .

فکر می کردم تو بیداری

 

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟

مرد می گوید من خوابیده بودم.

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم

باز هم عاشورا

پيامبر اسلام در 63 سالگي فوت كرد و جامعه ي نو پاي اسلامي را براي هميشه ترك كرد و جانشينانش به ترتيب ذيل به خلافت رسيدند

ابوبكر : اين خليفه پدر عايشه و پدر زن پيامبر محسوب ميگردد .

عمر   : دومين خليفه پدر حفصه و پدر زن پيامبر ميباشد .

عثمان: ايشان داماد دو تن از دختران پيامبر است و لقبش ذي النور .

علي  : ايشان پسر عمو و داماد پيامبر بوده اند .

بعد از علي معاويه به خلافت رسيد و اما معاويه كيست ؟ معاويه پسر ابوسفيان و هند جگر خوار است جالب است بدانيم معاويه خواهري دارد به نام ام حبيبه كه دختر ابوسفيان و هند است و زن پيامبر هم ميباشد . پس معاويه برادر خانم پيامبر است و چون خواهرش ام المومنيين است پس معاويه به قول مولانا خالوي مومنان است .

يزيد پسر اين معاويه است و در سال 60 كه معاويه فوت ميكند يزيد به خلافت ميرسد . در اين زمان مردان بزرگي از نسل دوم صحابه هنوز زنده بودند و با خلافت يزيد به شدت مخالف بودند .

1 _ حسين فرزند دوم علي خليفه ي چهارم

2 _ عبدالله فرزند ارشد زبير كه از صحابي بزرگ پيامبر بود

3 _ عبدالله فرزند عمر خليفه ي دوم

4 _ عمر سعد فرزند سعد ابن ابي وقاص فاتح ايران

5 _ محمد ابن حنفيه فرزند علي خليفه ي چهارم

از اين پنج نفر چهار نفر جزو مخالفين خليفه و نفر چهارم در دستگاه ابن زياد بود و جزو موافقين .

حسين قبل از حركت به سمت عراق با چند تن از اينها از جمله برادرش و ابن عباس مشورت ميكند و تقريبا" همه راي ميدهند كه نرود شايد توطئه اي در كار باشد و جانش به خطر بيفتد اما حسين ميگويد او را دعوت كرده اند و چاره اي ندارد . او ميرود تا به مردم كوفه ياري رساند اما مردم او را تنها ميگذارند و ايشان به همراه يارانش كشته ميشوند به جرم مخالفت با خليفه ي پيامبر اسلام پدر بزرگ همين مرد .

او را به بدترين وجه ممكن كشتند و با اسب بر روي جسدش رفتند تا جسدش هم سالم نماند و سپس به اين هم اكتفا نكردند و سرش را بريدند تا به ابن زياد و يزيد نشان دهند .

 ولي كي سرش را بريد؟ در كتاب لهوف ، ابن طاووس نوشته كه سنان ابن انس سر حسين را بريده است هر چند كه مردم به اين گمانند كه شمر اين كار را كرده است و مختار پس از قيام اين سنان را گرفته انگشتانش را قطع كرده و سپس در ديگ روغن داغ انداختند .

اما شمر كيست ؟ او از ياران علي در جنگ صفين بود كه بعد ها به خوارج پيوست و سپس سر از سپاه عمر سعد در آورد .

سر حسين  بدستور ابن زياد قطع شد ، سر ابن زياد به دستور مختار قطع شد ، سر مختار توسط مصعب ابن زبير قطع شد و سر مصعب توسط مروان خليفه اموي قطع گرديد و همه ي اين فجايع در 10 سال اتفاق افتاد .

قدر دیگران را بدانیم

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .

 

بالأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تورا بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال ودارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت وخانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده وبايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل ازاينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اينبود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .

 

هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم  پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد  نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

چه كشكي چه پشمي؟

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. در حال مستاصل شد...از دور بقعه امامزاده‌اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله‌ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي‌شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم... قدري پايين‌تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري  مي كني ؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زیادی که جریمه ندارد
                                                                                                                                                                                                     

هوس زن گرفتن به سرم زده بود

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود.  نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!  

سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

 پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم. صباحت زن زندگی بود . بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟

تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد!به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!

رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!

چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد  بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!

اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!

                                                                             

 

                                                                                        نویسنده: عزیز نسین

تولدم مبارک

من روز پنجم شهريور ماه سال 1343 بدنيا آمده ام در شهري كوچك به نام سقز و در استان زيباي كردستان و در خانه اي تقريبا" فقير و از لحاظ مالي كم توان آنهم در كنار پارك زيباي همين شهر و در خياباني به نام ساحلي كه به گمانم علت نام گذاري اين بود كه خيابان در كنار رودخانه اي قرارداشت رودخانه اي كه در زمستانها به شدت يخ ميزد و ما روي يخ آن سرسره بازي ميكرديم و چقدر هم خطرناك بود و من در حين يكي از همين بازيها با كله به زمين خوردم و پيشانيم حسابي باد كرد و تا ساعتها جرات نداشتم به خانه برگردم ، نكنه كتك بخورم .

ما آنهنگام در سقز استخري نداشتيم و براي شنا بايد به رودخانه ميرفتيم كه بسيار هم خطرناك بود و به همين علت خانواده اجازه نميدادند ، پس ما بايد دزدكي ميرفتيم و اين كار هم خيلي راحت نبود چونكه آب رودخانه كمي شور بود و اگر روي دست با ناخن خط ميكشيدي سفيدي آن پيدا بود و لو ميرفتي اما چاره اي نبود و ما اين ريسك را ميكرديم و سري دزدكي به رودخانه ميزديم . هرچند كه محيط فرهنگي مناسبي هم براي بچه ها نبود و همين بيشتر خانواده ها را مردد ميكرد كه به بچه اجازه دهند به تنهايي به اين مكانها برود و البته پدرها هم مثل امروز در اختيار خانواده نبودند كه به خاطرخود ما ازوقتشان بگذرندو ما رابراي تفريح به بيرون ببرنداين فرهنگ هنوزدر آن زمان باب نشده بود .

13فروردين امسال توفيقي شد و در سقز بودم با دوستان تماس گرفتم كه همگي در بيرون شهر بودند و من ساعت 3 بعد از ظهر در معيت پدرم در مجلس ختم يكي از آشنايان بوديم . نيم ساعتي نشستم و بيرون آمدم شهر سوت و كور بود با يكي از بهترين دوستانم تماس گرفتم ادرس داد و گفت ما فلان جا هستيم خودت را برسان ، من هم آرام آرام رفتم و رسيدم از دور كه تماشا كردم خيل عظيمي از جوانها دور هم جمع شده بودند ميزدند و مي رقصيدند . من هم پايين رفتم و با تعداد زيادي كه آشنا بودند سلام و احوالپرسي كرده نشستم و نظاره گر جوانترهايي بودم كه ميرقصيدند . تعداد زيادي دختران جوان و به غايت خوشگلي هم بودند و به قول يكي از هم سن و سالان بنده كه يواشكي گفت : دوره ما اين همه دختر خوشكل كجا بودند و البته راست ميگفت . كلي ميوه و تخمه خوردم و خانواده يكي از دوستان دلمه درست كرده بودند و من هم كه خيلي دوست دارم تا خرخره خوردم نزديكي هاي غروب نم نم باران شروع شد و همه جمع كردند و من با ماشين يكي از رفقا به خانه ي پدري برگشتم . سقز هميشه براي ما كه در غربت به سر ميبريم زيباست .

نقش زنان در پیشرفت شوهرانشان

 
می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند ...
ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه‌ایی حق به جانب.
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"
شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"
شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"
القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی