بيابان
نام كتاب : بيابان نويسنده : ژان ماري گوستا لوكلزيو چاپ : كاروان
مترجم :آزيتا همپارتيان چاپ : سوم تيراژ : 1000نسخه قيمت : 7000تومان
ژان مار گوستا لوكلزيو به سال 1940 در شهر نيس فرانسه بدنيا آمده است . او از خانواده اي برتاني است كه در قرن هيجدهم به جزيره موريس مهاجرت كرده اند . تحصيلاتش را تا درجه ي دكترا در رشته ي ادبيات ادامه داد . بيست و سه سال بيشتر نداشت كه با چاپ اولين رمان خود صورتجلسه مشهور شد و جايزه ي رنودو را نصيب خويش كرد . در سال 1980 جايزه ي پل موران را به خاطر نوشتن رمان بيابان دريافت كرد و در سال 2008 براي همين اثر بنده ي نوبل ادبيات شد .
ساير آثار او عبارتند از : تب ، سيل، شهود مادي ، كتاب گريزها ، غول ها ، جوينده ي طلا و غيره
كتاب بيابان در اصل دو رمان است در يك رمان ، يكي داستان پسري به نام نور از قوم هارتاني كه براي بقا و حفظ حيات خود ميجنگد . مردان جنگجو كه از جايي به جاي ديگر كوچ ميكنند . داستان دوم داستان لالاست او كه در خانه ي خاله اش زندگي ميكند مادرش را از دست داده دختري هفده ساله است كه معمولا" بعد از اتمام كار در منزل خاله به بيرون ميرود و در بيابان به گشت و گذار ميپردازد در همين سير و سفرهاست كه با هارتاني دوست ميشود . اين پسر از نظر مردم خل و چل و ديوانه است اما از نظر لالا موجود بسيار شيريني است .
هارتاني جاهايي را ميشناسد كه كسي به آن اگاهي ندارد ، صداهايي را ميشنود كه ديگران نميشنوند ، هر چند كه هارتاني زبان بلد نيست اما با اشاره ميتواند مفهومش را بفهماند . اين دوستيها عميقتر ميشود تا اينكه براي لالا خواستگاري پيدا ميشود . خواستگاري مسن ولي البته پولدار كه هر بار براي خاله و پسرانش كادو و هديه ميآورد اما لالا حاضر به ازدواج با او نيست و در مقابل اصرار خاله مقاومت ميكند. روزي به بيابان ميرود و هارتاني را ميبيند پسره او را به جاهاي عجيب و غريبي ميبرد و شب را با اوميگذراند . زماني كه در كنار هم به خواب ميروند براي اولين بار گرمي جسم هارتاني را حس ميكند و بعدها اين هم آغوشي منجر به حاملگي ميشود . لالا تصميم ميگيرد از بيابان رفته به فرانسه مهاجرت كند تا بنزد عمه اش كه در پاريس زندگي ميكند برود . سوار كشتي ميشود و با مرارت بسيار خودش را به پاريس و به نزد عمه ميرساند . عمه در بيرون كار ميكند و لالا را به گرمي ميپذيرد . لالا در اين مدت صبح ها به بيرون ميرود و در پاريس با ديگراني آشنا ميشود .
سر باري عمه برايش بسيار سخت است به همين دليل در تلاش است تا كاري بيابد . پس در هتل سنت بلانش مشغول كار ميشود و وظيفه اش اين است كه راهرو و اطاقهاي هتل را در غياب مسافران تميز كند و چون دوست ندارد به خانه ي عمه برگردد به پيشنهاد مديرهتل در اطاق كوچك و تاريكي كه در زير شيرواني است اطراق ميكند و از اين بابت كلي خوشحال ميگردد . لالا كارش تميز كردن اطاقهاست و بعد از اتمام كارش ميتواند چند صباحي به خيابانهاي پاريس سر بزند، خيابانهايي شلوغ، پر از ماشين كه مملو از گداست وهمه ميدوند.
يكي از اين گداها راديچ است كه وجودش موجب سر گرمي و نشاط لالاست . يك روز تصميم ميگيرد به بيابان برگردد به هتل ميرود و تصميم اش را به مدير هتل ميگويد ، او هم بدون هيچ كلامي پول و دستمزدش را ميدهد و خدا حافظي ميكند . اولين كاري كه بعد از خروج از هتل انجام ميده اين است كه به سراغ راديچ برود و او را با خودش به رستوران ببرد تا هر چه دلشان ميخواهد بخورند . در اين رستوران مردي لالا را ميبيند و از قيافه اش خوشش ميآد . اين مرد عكاس مد است و از لالا به عنوان مد استفاده ميكند لالا مدتي با عكاس زندگي كرده و اجازه ميدهد كه ازش عكس بگيرند اما روح سركش اش دوباره او را به بيابان بر ميگرداند پس سوار كشتي شده و راه صحرا را پيش ميگيرد و زير درخت انجيري وضع حمل ميكند .
اين رمان داراي تصاوير بسيار زيبايي از بيابان است اگر فرصتي داشتيد به خواندن ميارزد بخوانيد .