قسمت ششم

 

امروز يكشنبه دوم فروردين ماه 1388است و ما ساعت 8صبح از خواب بيدار شديم . من براي تهيه ي نان بيرون رفتم پرسان پرسان بربري فروشي را پيدا كردم و 45 دقيقه در صف بودم تا توانستم 6 تا بربري بگيرم وقتي برگشتم متوجه شدم كه بقيه دارند حاضر ميشوند ، همه ي وسايلهاي لازم را پشت ماشين گذاشته بودند و نان را هم در سفره اي پيچيدند و قبلا" هم لباس مرا هم بار زده بودند و من با دمپايي پشت فرمان نشستم و راه افتاديم و مقصدمان جزيره ي زيباي قشم بود .

صبحانه را در راه و توي ماشين خورديم يعني لقمه ميگرفتند و ميخورديم و اينجوري خوردن مزه ي خاصي دارد . در راه علي ميگفت نوار بگذار و ما هم دوست داشتيم راديو روشن باشد و همين باعث اختلاف نظر شده بود . جاده خلوت بود و برعكس نظر من جاده ي خوبي بود ظاهرا" بالاي جاده ي قديم جاده ي ديگري را ايجاد كرده بودند و در نتيجه را ه يكطرفه شده بود و تازه هم اسفالت شده بود .

ابتدا بايد به بندر پل ميرفتيم و از آنجا سوار بر كشتي به طرف بندر لافت در قشم ميرفتيم . از بندر عباس بيرون زديم . تابلو زده بود بندر پل 60كيلومتر ، با سرعت به پيش ميرفتيم . هواي بسيار مطبوعي بود و ماشين هاي بسيار كمي در مسير بودند . باد خنكي ميوزيد و آدمي را بوجد ميآورد . بوي خاك نم دار به مشام ميرسيد . از سبزي و چمن و درختكاري خبري نيست همه جا تپه ها و كوه هاي نه چندان بلندي به چشم ميخورد . خاك به همه گونه رنگي يافت ميشود و حيرت ميكنيد از اين همه زيبايي طبيعت .

قبل از اينكه بندر عباس را ترك كنم بنزين زده بودم تا در بين راه دچار مشكل نشويم . از ده گچين گذشتيم كه دهي است در 35 كيلومتري بندر عباس و بعضي از اجناس قاچاق از اينجا سر در ميآورند و مسافران معمولا" سري به اينجا خواهند زد . ماشين هاي زيادي كنار زده بودند تا از ده و بازارش ديدن كنند ولي ما توقف نكرديم و براهمان ادامه داديم . ساعت 11 بود كه به بندر پل رسيديم و از دور بندر را ديديم وقتي جلوتر رفتيم با يك صف طولاني از ماشين مواجه شديم البته ماشين ها بصورت آهسته در حركت بودند و با دنده يك ميرفتيم . علي و دائيش پياده شدند تا جلو بروند و ببينند چه خبره ؟ ما هم آرام آرام به جلو ميرفتيم . مردي كه تعداد زيادي كاغذ بدست داشت آمد و گفت كه اين برگه را پر كنيد و در مسير به مسئول مربوطه تحويل دهيد و نوشتيم . من هم پياده شدم تا كمي راه بروم با نيلوفر به كناردو پسر جواني رفتيم كه يك سطل زباله بين شان قرار داده بودند و از هر ماشين ده هزار تومان گرفته رسيد ميدادند و به داخل سطل مي انداختند . پول را داديم و ما را راهنمايي كردند كه براي سوار شدن بر كشتي به كجا برويم . مردي در چند قدمي من ايستاده بود و فيلم ميگرفت داد زدم كه از ما هم بگير او هم سر دوربينش را كج كرد و من هم دستي تكان دادم . ماشين به سرازيري رسيد و از روي صفحه ي بزرگي رد شدم و بداخل يك كشتي حمل ماشين رفتم . ماشين ما پنجمين ماشين بود همه پياده شدند و من تا به خودم آمدم يك ماشين گردن كلفتي در كنارم ايستاد و ديگه نتوانستم كه درب سمت خودم را باز كنم ، صندلي را خواباندم و در ماشين ماندم .