دكتر مصطفي مصباح زاده داراي دكتري حقوق از پاريس و فرد بسيار زرنگ و باهوشي بود . او از نظر اخلاقي صداقت و درستي نداشت و از نظر سياسي شديدا" به انگليسيها متمايل بود . تصور ميكنم نيمه ي سال 1320 بود كه متوجه شدم مصباح زاده دور و بر من مي پلكد و مرتب درخواست ميكند كه با شما كار دارم و وقتي بدهيد كه مفصل صحبت كنيم . با او صحبت كردم و گفت كه اگر بتوانيد ترتيبي بدهيد كه اعليحضرت را ملاقات كنم تا خيلي بهتر بتوانم مطلب را ادا كنم به او گفتم كه لب مطلب را بگو . گفت لب مطلب اين است كه اكنون روزنامه ي اطلاعات يكه تاز ميدان است و اين صحيح نيست . مسعودي تاجر است و كارش تجارت است نه روزنامه نگاري ، هر كسي به او بيشتر پول بدهد به نفع او خبر سازي ميكند و اطلاعات روزنامه نيست بلكه آگهي تجاري است .در اين شرايط جاي روزنامه اي كه ضميمه ي اجتماعي و سياسي داشته باشد خالي است . من با تعدادي دوستان دانشگاهي ام كه حاضر نيستند در روزنامه ي اطلاعات مطلب بنويسند ميخواهيم روزنامه اي درست كنيم و احتياج به كمك داريم و خواهش ميكنيم مطلب را به عرض اعليحضرت برسانيد .

سخنان مصباح زاده را به محمد رضا منتقل كردم . محمد رضا از مسعودي و روزنامه ي اطلاعات ناراضي بو د زيرا مسعودي كسي نبود ولي از قبل حمايت رضا خان توانست از طريق روزنامه اش به همه چيز برسد . ولي همين ادم پس از شهريور 1320 از برادران محمد رضا با عنوان شاهپورهاي لوس و ننر ياد ميكرد و محمد رضا از اين مسئله بسيار ناراحت بود . محمد رضا گفت مصباح زاده راست ميگويد اين اطلاعات اصلا" روزنامه نيست او را بياور تا ببينمش . مصباح زاده را به نزد محمد رضا بردم و جلسه ي سه نفره اي برگزار شد . مصباح زاده مسئله را به طور مستدل به محمد رضا گفت و او هم موافقت خود را اعلام داشت . سپس مصباح زاده درخواست كمك مالي كرد و گفت از نظر مالي شديدا" در مضيقه هستم ، مقداري كمك اوليه بكنيد ، بعدا" روزنامه خرج خودش را در مي آورد . محمد رضا به من دستور داد ترتيبش را بده و مصباح زاده هم تعظيم كرد و مرخص شد . پس از اين ملاقات به مصباح زاده گفتم كه چي مي خواهي ؟ گفت پول  ، گفتم چقدر ؟ گفت به اتفاق عبدالرحمن فرامرزي كه روزنامه نگار سابقه داري از اهالي بوشهر بود و قلم رواني داشت حساب كرده ايم و راه اندازي روزنامه 200 هزار تومان هزينه دارد . ماجرا را به محمد رضا گفتم و او چك كشيد و به من داد و گفت مبلغ را بده ولي رسيد بگير . پول را به مصباح زاده داده و تقاضاي رسيد كردم گفت كه رسيد خوب نيست ولي من براي اطمينان اعليحضرت روزنامه را به صورت شركت سهامي ثبت ميكنم و سهامش را ميدهم . اين كار را كرد و كيهان را به ثبت رساند و اوراق سهام آنرا طبق مقررات آن زمان در ورقه هاي خيلي بزرگ و زيبا چاپ كرد و معادل 200 هزار تومان را در قاب زيبايي قرار داد و آورد و به من داد و گفت اين هم رسيد . من نيز سهام قاب گرفته را زير بغل زدم و به نزد محمد رضا بردم و گفتم كه با اينها چه كنم ؟ گفت اين سهام مال تو ، من هم سهام را برداشتم و در فكر بودم كه به نحوي محفوظش كنم زيرا مبلغ قابل توجهي پول بود به بانك ملي رفتم و ديدم آنقدر بزرگ است كه در صندوق بانك جا نمي گيرد اجبارا" به خانه بردم و در زير زمين گذاشتم و الآن هم در زير زمين خانه ام در كوچه شهناز خيابان وصال شيراز ي موجود است .

آن جريان مربوط به 9 ماه قبل از انتشار روزنامه  ي كيهان است . حدودا" 9 ماه بعد اولين شماره كيهان در3 خرداد 1321 منتشر شد و بتدريج توانست از اطلاعات هم جلو بزند و بهترين چاپخانه را وارد كند . رقابت كيهان با اطلاعات به شكل عجيبي حتي در حد دشمني بود .

 

                                                                                                               خاطرات فردوست

                                                                                                                     جلد اول

                                                                                                                   صفحه 132