نام كتاب : لهوف       نام نويسنده : سيد بن طاووس          مترجم : عليرضا رجالي تهراني

ناشر      : انتشارات نبوغ               قيمت : 3000 تومان              چاپ : دوازدهم

اين كتاب را به من هديه دادند و دوست عزيزي كه آنرا به من هديه داد در مقدمه اش جمله ي بسيار زيباي شريعتي را به رسم يادگاري قيد كرده بود و اما جمله ي شريعتي اين بو د :

" حسين بيشتر از آب ، تشنه ي لبيك بود . اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي معرفي كردند " .

نويسنده در سال 589 در حله بدنيا آمده است و در سال 664 در نجف به خاك سپرده شده است .

كتاب هم داراي متن عربي است وهم واجد متن فارسي و در 273 صفحه به رشته ي تحرير در آمده است .

 نويسنده كتاب را به سه فصل تقسيم كرده است :

            فصل اول   : وقايع پيش از جنگ

            فصل دوم   : در توصيف هنگامه ي جنگ

            فصل سوم : وقايع پس از شهادت

كتاب با توصيف جايگاه اهل بيت نزد مردم و پيامبر اسلام شروع ميشود و سپس بعد از اين مقدمه به جريان فوت معاويه و نحوه ي جانشين شدن يزيد و بيعت گرفتن معاويه براي پسرش اشاره ميكند و به ماجراي تاكيد يزيد به حاكم مدينه براي اخذ بيعت از حسين بن علي و در صورت عدم تمكين ، دستور قتل نوه ي پيامبر ، اشاره ميكند .

حاكم مدينه از مروان بن حكم مشورت مي خواهد و او ميگويد دعوتش كن و پيام را برسان ، اگر قبول كرد كه چه بهتر و اگر قبول نكرد گردنش را بزن . حسين در اعتراض مدينه را ترك و به مكه ميرود تا به دعوت مردم كوفه راهي عراق شود چرا كه به گفته ي مورخين در اين مدت 12 هزار نامه به دست او رسيده است .

او در مكه با خيلي ها مشورت كرد و در حالي كه همگي متفق القول بودند كه نرود و خيانت مردم عراق به پدرش را ياد آوري كردند ولي ايشان نپذيرفت و گفت بايد برود اما چرا خانواده اش را با خودش برد ؟

محمد بن حنفيه برادرش به او گفته بود ، به جاي عراق به يمن يا جاي ديگري برودو حسين ميگويد روي پيشنهادش فكر ميكند . (قسمت خواندني اش كه نويسنده قيد كرده از اينجا شروع ميشود )

روز رفتن محمد برادرش او را ميبيند و ميگويد قرار نبود روي پيشنهادم فكر كني ؟ حسين ميگويد : پيامبر را در خواب ديدم و گفت اي حسين از مكه خارج شو كه خدا خواسته تو را كشته ببيند . محمد بن حنفيه ميپرسد : چرا خانواده ات را ميبري ؟ جواب ميدهد پيامبر فرمود : خدا خواسته آنها را گرفتار و اسير ببيند .( اين جمله واقعا" عجيب است !!!!!!!!!!!! )

 

حسين به عراق ميرود و همراه يارانش به جنگ با لشكر ابن زياد مي پردازد و در اين مصاف نابرابر به صورتي ناجوانمردانه همراه اندك يارانش كشته ميشود و سرش توسط سنان ابن انس بريده و به دربار يزيد فرستاده ميشود . وقتي سر حسين را نزد يزيد ميبرند براي جشن گرفتن مجلس شرابي ترتيب ميدهند . سفير روم در مجلس يزيد است و او از اشراف و بزرگان روم است . گفت اي پادشاه عرب اين سر كيست ؟ يزيد به او گفت : براي چه سوال ميكني ؟ گفت : زيرا وقتي به روم برگردم از من در باره ي آنچه كه ديده ام سوال ميكنند پس من بايد علت اين شادي و سرور را بدانم كه با قيصر روم در ميان بگذارم .

يزيد گفت اين سر حسين پسر علي است . مرد رومي گفت مادرش كيست ؟گفت : فاطمه دختر رسول خدا .

نصراني گفت : اف بر تو و دين تو باد ، دين من بهتر از دين توست زيرا پدرم از نواده هاي داوود پيامبر است و ميان من و داوود پدران بسياري قرار گرفته اند اما نصارا مرا احترام كنند و از خاك قدم من تبرك بر ميگيرند ولي شما پسر دختر پيامبرتان را ميكشيد در حاليكه بين او و پيامبرتان جز يك مادر فاصله نيست اين چه ديني است كه شما داريد ؟

به گفته ي نويسنده ي كتاب شهيد جاويد ، كتاب لهوف مبداي شد براي تحريف تاريخ قيام حسين و اين انديشه كه حسين رفت تا شهيد گردد از زمان نشر اين كتاب در جامعه ي شيعي باب شد . به هر حال كتاب جالبي است و توصيه ميكنم دوستان انرا همزمان با شهيد جاويد مطالعه نمايند .