مناسبات انسانی و ملاحظات مادی
مناسبات و روايط انساني در ايران مدتهاست كه با منافع و ملاحظات اقتصادي بد جوري قاطي و عجين شده است يعني اينكه ما مناسباتمان را از دريچه سود و منفعت هاي مالي و آتي نگاه ميكنيم به عبارت عامي تر اينكه خوب نگاه ميكنيم ببينيم رابطه با چه كسي و كساني برايمان نفع دارد تا در آنجا روابطمان را گسترش دهيم و بيخود در جايي كه نفعي به حالمان ندارد سرمايه گذاري نكنيم . شايد نشود كسي را براي اين رفتار ها سرزنش كرد ولي جدا" آيا روابط انساني را از اين دريچه ديدن مناسب است؟ و چرا ما ايرانيها تا اين حد سقوط كرده ايم؟؟ مثلا" اگردست مدير عامل شركت ما را پشه نيش بزند از تمامي شركت براي ديدار از مريض صف ميكشند ، سيل تلفن براي اظهار همدردي شروع ميشود ،همگي بلا استثنا جد و آباد پشه را بخاطر اين عمل شنيع به باد فحش ميگيرند ، دسته دسته گل براي عيادت بيمار راهي منزل و محل كار ميشود ، براي سلامت جان مدير عامل قرباني ميكنند، حتي كليه پيمانكاران براي بيان مودت صف ميبندند . حال اگرپدر آبدارچي همين شركت بميرد كمتر كسي حاضر است براي دلجويي به ديدارش برود و فاتحه اي نثار ارواح متوفي بكند چرا؟ چون سودي براي كسي ندارد ، چرا بروند مرض دارند ؟ چي به آنها ميرسد؟
بگذاريد چند مثال ملموس تر هم بزنم :
من دوستي داشتم به نام اكبر ايشان مدير روابط عمومي يكي از شركتهاي بزرگ بود كه هر روز پذيراي تعداد بيشماري از دوستانش بود و جوابگوي تلفن هاي بسياري كه براي اظهار لطف و دوستي مزاحمش ميشدند .دست تقدير باعث شد منسبش را ترك كند وعطاي شركت را به لقايش ببخشد، خودش ميگفت كساني كه هر روز به من سر ميزدند و يا تلفن ميكردند بعد از رفتن من از شركت حتي يك احوالپرسي ساده هم نكرده اند گويي من جزام گرفته بودم كه حتي حاضر نشدند تماس ساده اي بگيرند پس معلوم شد تمام آن ارتباطات براي منفعتي بوده نه صرف دوستي.
خود بنده سراپا تقصير دوست بسيار نزديكي دارم كه معمولا" به بنده زنگ نميزند و اگر خداي نكرده زنگي بزند پس از چند كلمه احوالپرسي ميگويد خانمم پول كتاب بهش ميدهند اگر ميتواني فاكتور كتاب برايش جور كني تا بتوانيم پول كتاب را از شركتش بگيريم آنهم چقدر مثلا" هفتاد هزار تومان ، آنهم براي كسي كه ماشينش 32ميليون تومان ارزش دارد واقعا" شرم آور نيست ؟
يا يكي از اقوام نزديكم هم همينطور، سال تا سال زنگ نميزند و جالب است هر بار كه زنگ ميزند در دلم ميگويم ايندفعه براي احوالپرسي زنگ زده اما در خاتمه ميگويد راستي پول در بساط داري؟ دويست سيصد هزار توماني به ما بدهيد دو روزه پس ميدهم؟ يادش بخير آخرين باري كه پول گرفت و قرار بود دو روزه پس بدهد، الآن سالگردش رسيده و هنوز تسويه حساب ننموده است.
باز هم برگردم به سوال قبلي چرا اين بلا سر ما آمده است؟ چرا همه چيز را با معيار و مقياس سود مادي و مالي ميسنجيم؟ چرا به همه چيز از دريچهمنفعت نظر ميكنيم؟ چرا مناسبات انساني را به ملاحظات ناچيز و پست مادي وصله زده ايم؟ من ميدانم كه اين پديده را نميتوان با نصيحت و موعظه درست كرد اما بياييد تا زمان را از دست نداده ايم كاري كنيم و در روابطمان تجديد نظر كنيم و دوستي را فقط به خاطر دوستي مد نظر قرار دهيم .