مناسبات انسانی و ملاحظات مادی

مناسبات و روايط انساني در ايران مدتهاست كه با منافع و ملاحظات اقتصادي بد جوري قاطي و عجين شده است يعني اينكه ما مناسباتمان را از دريچه سود و منفعت هاي مالي و آتي نگاه ميكنيم به عبارت عامي تر اينكه خوب نگاه ميكنيم ببينيم رابطه با چه كسي و كساني برايمان نفع دارد تا در آنجا روابطمان را گسترش دهيم و بيخود در جايي كه نفعي به حالمان ندارد سرمايه گذاري نكنيم . شايد نشود كسي را براي اين رفتار ها سرزنش كرد ولي جدا" آيا روابط انساني را از اين دريچه ديدن مناسب است؟ و چرا ما ايرانيها تا اين حد سقوط كرده ايم؟؟ مثلا" اگردست مدير عامل شركت ما را پشه نيش بزند از تمامي شركت براي ديدار از مريض صف ميكشند ، سيل تلفن براي اظهار همدردي شروع ميشود ،همگي بلا استثنا جد و آباد پشه را بخاطر اين عمل شنيع به باد فحش ميگيرند ، دسته دسته گل براي عيادت بيمار راهي منزل و محل كار ميشود ، براي سلامت جان مدير عامل قرباني ميكنند، حتي كليه پيمانكاران براي بيان مودت صف ميبندند . حال اگرپدر آبدارچي همين شركت  بميرد كمتر كسي حاضر است براي دلجويي به ديدارش برود و فاتحه اي نثار ارواح متوفي بكند چرا؟ چون سودي براي كسي ندارد ، چرا بروند مرض دارند ؟ چي به آنها ميرسد؟

 بگذاريد چند مثال ملموس تر هم بزنم :

من دوستي داشتم به نام اكبر ايشان مدير روابط عمومي يكي از شركتهاي بزرگ بود كه هر روز پذيراي تعداد بيشماري از دوستانش بود و جوابگوي تلفن هاي بسياري كه براي اظهار لطف و دوستي مزاحمش ميشدند .دست تقدير باعث شد منسبش را ترك كند وعطاي شركت را به لقايش ببخشد، خودش ميگفت كساني كه هر روز به من سر ميزدند و يا تلفن ميكردند بعد از رفتن من از شركت حتي يك احوالپرسي ساده هم نكرده اند گويي من جزام گرفته بودم كه حتي حاضر نشدند تماس ساده اي بگيرند پس معلوم شد تمام آن ارتباطات براي منفعتي بوده نه صرف دوستي.

خود بنده سراپا تقصير دوست بسيار نزديكي دارم كه معمولا" به بنده زنگ نميزند و اگر خداي نكرده زنگي بزند پس از چند كلمه احوالپرسي ميگويد خانمم پول كتاب بهش ميدهند اگر ميتواني فاكتور كتاب برايش جور كني تا بتوانيم پول كتاب را از شركتش بگيريم آنهم چقدر مثلا" هفتاد هزار تومان ، آنهم براي كسي كه ماشينش 32ميليون تومان ارزش دارد واقعا" شرم آور نيست ؟

يا يكي از اقوام نزديكم هم همينطور، سال تا سال زنگ نميزند و جالب است هر بار كه زنگ ميزند در دلم ميگويم ايندفعه براي احوالپرسي زنگ زده اما در خاتمه ميگويد راستي پول در بساط داري؟ دويست سيصد هزار توماني به ما بدهيد دو روزه پس ميدهم؟ يادش بخير آخرين باري كه پول گرفت و قرار بود دو روزه پس بدهد، الآن سالگردش رسيده و هنوز تسويه حساب ننموده است.

 باز هم برگردم به سوال قبلي چرا اين بلا سر ما آمده است؟ چرا همه چيز را با معيار و مقياس سود مادي و مالي ميسنجيم؟ چرا به همه چيز از دريچهمنفعت نظر ميكنيم؟ چرا مناسبات انساني را به ملاحظات ناچيز و پست مادي وصله زده ايم؟ من ميدانم كه اين پديده را نميتوان با نصيحت و موعظه درست كرد اما بياييد تا زمان را از دست نداده ايم كاري كنيم و در روابطمان تجديد نظر كنيم و دوستي را فقط به خاطر دوستي مد نظر قرار دهيم .

امروز در محضر حضرت مولانا

مولانا ميفرمايد:

نار خندان باغ را خندان كند                 صحبت مردانت از مردان كند

 

تعبير مولانا عجيب است كه يك انار خندان باغي را خندان ميكند . واقعا" آدميان چقدر ميتوانند بر هم و روي هم تاثير داشته باشند؟ چقدر ميتوانند در باورها و انديشه هاي همديگر تاثير گذار باشند؟ به باور مولانا اگر ميخواهيد همصحبتي داشته باشيد با مردان همدم باشيد تعبير مردان در اينجا نه تخفيفي براي طايفه نسوان ، بلكه به معني همنشيني با كساني است كه اخلاق مردانه دارند و تاثير مثبت بر روح و روان آدمها دارند . حتي در روانشناسي هم داريم كه با آدمهاي مايوس نشست و برخاست نكنيد و دل به كساني بدهيد كه به شما گرمي وجود بدهند.شما را در ايجاد تحول ياري دهند ، براي همگاميتان ارزش قايل شوند و شما را تشويق كنند كه ادامه دهيد تلاشتان ثمر ميدهدبار ميدهد ميوه ميدهد نترسيد از تلاش باز نايستيد به قول مولوي:

 

            گفت پيغمبر كه چون كوبي دري              عاقبت زان در برون آيد سري    

 

 آدميان نااميد تخم ياس و نوميدي در دل ديگران ميكارند، آنها را نسبت به زندگي مايوس ميكنند، نسبت به آينده بد بين ميكنند، خوف در روحيه ايجاد ميكنند و تلاش ديگران را به سخره ميگيرند، اگر خود براي بهبود زندگي و تحول انديشه گامي به جلو بر نميدارند در گامهاي استوار ديگران هم شك و ترديد ايجاد ميكنند، تلقين ميكنند كه گامها و تلاشهاي شما بيفايده است تقدير سرنوشت ديگري براي شما رقم زده است و با همين توهمات گامهاي ديگران را سست ميكنند . بايد در صورت اينها خاك پاشيد و از دوستيشان بر حذر بود و گرنه شما را هم با خود به قعر دنياي ياس پرتاب ميكنند .

اگر شما جای خدا بودید!

همه آدمها در همه جاي دنيا دعا ميكنند و با خدا راز و نياز ميكنند و جالب است كه خيلي با هم اختلاف دارند بعنوان مثال نگاه كنيد :

 

 

حسابدارن دعا ميكنند كه تعداد شركتها بيشتر گردد تا اظهار نامه بيشتر شود .

مامور مالياتي دعا ميكند كه خدا نسل شركتها را برچيند تا درد سرش كم شود .

خياط دعا ميكند تا كت و شلوار مردم بيشتر جر بخورد .

مردم دعا ميكنند كه كت و شلوارشان بيست سالي عمر كند .

دكتر ها دعا ميكنند زمستان شود تا مردم بيشتر مريض گردند .

 مردم دعا ميكنند بهار شود تا كمتر به نزد دكتر بروند .

بستني فروش دعا ميكند تابستان شود تا بيشتر بستني بفروشد .

استخر دار دعا ميكند تابستان شود تا مشتري استخر بيشتر گردد .

آپاراتي دعا ميكند چاله چوله خيابانها بيشتر شود .

شهرداري دعا ميكند اسفالت عمر بيشتري يابد .

كفش فروش دعا ميكند كفش مردم بيشتر سوراخ گردد .

مامادعا ميكند مردم بيشتر بزايند .

وزير آموزش و پرورش دعا ميكند همه نازا باشند .

مردها دعا ميكنند زن خوشگل نصيبشان شود .

دختران دعا ميكنند مرد خوش تيپ نصيبشان گردد .

مردان زشت دعا ميكنند كه دختران در هنگام انتخاب ، آنها را انتخاب كنند.

معلم دعا ميكند شاگرد نجيب و آرام گيرش بيايد .

شاگرد دعا ميكند معلم بيحال گيرش بياد .

باغبان دعا ميكند باران بگيرد .

بي خانمان دعا ميكند خدايا نكنه باران بگيرد .

ساندويچ فروش دعا ميكند گرسنه ها بيشتر شوند .

گرسنه ها دعا ميكنند خدايا كسي گرسنه نباشد .

قبر كن دوست دارد مردم بيشتر بميرند .

مردم از خدا ميخواهند طول عمر بيشتري داشته باشند .

آرايشگر از خدا ميخواد موي سر مردم زودتر دراز بشه .

مردم از خدا ميخواهند خدايا ميشه ما سالي يك بار به نزد آرايشگر برويم .

مرتضي دعا ميكند كه درد معده اش خوب شود .

آندوسكوپي ها دعا ميكنند مردم هر روز درد معده بكيرند.

كلانتري دعا ميكند دزد ها بيشتر گردد .

دزد ها دعا ميكنند كه خدايا نسل كلانتريها را بر انداز .

گل فروشان دعا ميكنند كه خدايا هر روز ،روز مادر باشد.

شاگردان دعا ميكنند خدايا معلم ما مريض شود و به كلاس نيايد .

معلم دعا ميكند سالم باشد تا هميشه درس بدهد.

صاحبخانه دعا ميكند مستاجران بيشتر گردند .

مستاجر دعا ميكند خدايا نسل صاحبخانه را منقرض گردان .

نوكيا دعا ميكند نسل سامسونگ برچيده شود .

سامسونگ دعا ميكند نوكيا ورشكست بشه .

مديران مالي دعا ميكنند زمين از نسل حسابرسان پاك شود .

حسابرسان دعا ميكنند مديران سالم باشند .

 

نميدانم چطور خدا سر سام نميگيرد، راستي اگر شما جاي خدا بوديد چكار ميكرديد؟

به همین سادگی رفت

به همين سادگي به ديار باقي شتافت، عبدالله را ميگويم . راستش تصور مرگ عزيزي كه سن زيادي ندارد و هنوز براي آينده هزاران برنامه و آرزو دارد سخت است.تصور مرگ مردي كه تا ساعت 2نصفه شب نشسته و گپ زده و ساعت 6 صبح جنازه اش از منزل خارج گردد سخت است. تصور مرگ مردي بشاش و 51 ساله بدون اينكه مريضي خاصي داشته باشد سخت است . تصور مرگ پدري كه هنوز بازنشسته هم نشده گران است .تصور مرگ فرزند ارشدي كه به همه اميد ميدهد تكان دهنده است.

آه كه مرگ چيز غريبي است كه از آن گريزي و گزيري نيست . آستانه مرگ جايي است كه حقيقتا" عدالت برقرار است و غني وبي پول و فكور و نادان و غيره را نميشناسد .همه با هر ميزان اعتبار و شخصيت و بزرگي و ثروت در برابرش سپر مياندازند و تسليم محض اند.

اما غريب تر و عجيب تر از مرگ نحوه رفتار ما با مرگ است . عزيزي از دست ميرود همه گريان ميشوند و بر سر و رو ميزنند گريبان را چاك ميدهند ضجه ميكشند ناله ميكنند و خاك بر فرق ميپاشند و از همه چيز گله ميكنند . مرده رادفن ميكنيم و خداحافظي ميكنيم او ميماند و كارنامه اعمالش، سپس همگي باز بدنبال زندگي  والبته هيچ كس را نميشه سرزنش كرد چرا كه زندگي همين است كسي بدنيا ميآيد همه شاد ميشوند و كسي از دنيا ميرود همه غمناك اما در هر حال فارغ از همه چيز بايد دوباره زندگي كرد يا به قول سهراب تا شقايق هست زندگي بايد كرد .

 

خنده در تاریکی

نام كتاب : خنده در تاريكي                نويسنده :ولاديمير ناباكف         ناشر : هيرمند

مترجم   : دكتر محمد اسماعيل فلزي        چاپ : دوم                      قيمت :2500تومان

                                            تعداد صفحه :290

 

 

 

خنده در تاريكي يكي از بهترين رمانهاي ولاديمير ناباكف نويسنده روسي است كه فيلمي از آن توسط توني ريچاردسون كارگردان مشهور سوئدي تهيه گرديده است.

داستان مربوط به سرگذشت مردي هنرمند و پولدار به اسم آلبينوس است كه با وجود داشتن زن و يك فرزند با دختري هجده ساله به نام مارگو آشنا شده و اين آشنايي كه در اوايل بصورت مخفي است عميق تر شده تا جايي كه به قول آلبينوس زتدگي بدون مارگو برايش مفهومي ندارد ولي اختلاف سني اندو به حدي است كه مرد حتي حاضر نيست در خيابان با دختره ديده شود و از اين امر به شدت اجتناب ميكند .

هر چه كه رابطه آنها با همديگر عميق تر ميشود دختره اصرار بر عيان كردن رابطه دارد و حتي در جاهايي اصرار بر طلاق زن اول آلبينوس دارد كه بصورت سر بسته توسط مرد رد ميشود و آنرا بنا به دلايلي به عقب مياندازد .

آلبينوس به اين نتيجه ميرسد كه براي مارگو منزلي آبرومند اجاره كند تا با خيال راحت بتواند به نزدش برود و دچار مشكل نگردد . غافل از اينكه دختره با جواني هرزه دوست است و جوان كه از رابطه اين دو خبردار ميگردد برايش سوالي مطرح ميشود كه دختره از اين رابطه چه هدفي دارد؟ و مارگو ميگويد هدفم اين است كه ثروتش را تصاحب كنم و پسره جواب ميدهد امكان ندارد .همسر آلبينوس كه از ارتباط همسرش با دختري هرزه مطلع ميگردد منزل را با دخترش به اعتراض ترك كرده و به خانه برادرش نقل مكان ميكند . در آنجا دختر آلبينوس بشدت تب ميكند و به اصرار برادر خانمش به عيادت دخترمريضش ميرود ولي دركمال ناباوري ميبيند كه دخترش مرده است اما اين اتفاق هم نتوانست مرد را بيداركند وبه سوي همسرش باز گرداند تا زندگي را دوباره از نو آغاز كنند.

 از آن سو مارگو تصميم ميگيرد با آلبينوس به مسافرت برود و چون راننده خوبي نيست پيشنهاد ميكنند كه دوست پسر مارگو كه يك جورايي با آلبينوس هم رفيق است با آنها باشد و نقش راننده را ايفا كند . آنها هتل خوبي را انتخاب كرده و ساكن ميشوند و در اين مدت در غياب آلبينوس دختر و پسره نرد عشق ميبازند و از اين رابطه پنهاني در حين مسافرت خيلي از همسايه ها مطلع اند بجز خود آلبينوس كه در بيخبري مطلق به سر ميبرد .

يك روز مارگو و آلبينوس دو نفره كنار دريا خلوت كرده و بازي ميكنند خانمي با شوهرش و بچه اش كمي دورتر نشسته اند زنه رو به مرده كرده ميگويد به آن مرد نگاه كن كه با دخترش بازي ميكند تو هم تنبلي را كنار بگذار و پاشو كمي با اين بچه بازي كن .

حرفها و متلكهاي مردم از خلوت گزيني دختره و دوستش ُآلبينوس را بر سر خشم آورده و تصميم ميگيرد با دختره به تنهايي و بدون پسره با ماشين به جايي دورتر بروند كه از دست مزاحم راحت شوند اين مسافرت سرانجام خوبي ندارد و به تصادفي ختم ميشود كه نتيجه اش كوري چشمان آلبينوس است و با اين اوصاف اكنون دختره ميتوانست در حضور البينوس كور حتي با پسره تنها باشد .

او پس از مدتي همه چيز را ميفهمد و تصميم به قتل مارگو ميگيرد ولي بخاطر اينكه قادر به ديدن نيست به جاي قتل دختره خودش در جدالي به قتل ميرسد . ناباكف او را به سزاي اعمالش ميرساند و گويي به اين اعتقاد دارد كه مجازات خيانت به آرمان زناشويي مرگ است .

مادام بواری

نام كتاب : مادام بواري            نويسنده : گوستاو فلوبر              مترجم: محمد مهدي فولادوند

ناشر      : جامي                   چاپ      : دوم                          تعداد صفحه : 416

                                          قيمت     : 4800تومان          

 

مادام بواري نوشته گوستاو فلوبر نويسنده مشهور فرانسوي ، داستان بوالهوسي هاي زني است كه حاضر به پذيرش قوانين خانواده نيست ،به چهار چوب زندگي خويش قانع نيست و براي ارضاي حس تنوع طلبي اش هر دم دل به مردي ميبندد و طرح دوستي ميريزد تا بلكه به آنچه ميخواهد برسد آنهم در جامعه اي كه اين نوع روابط به شدت مورد نفرت و تنفر و موجب سركو فت همولايتيها ميشو د.

ماجرا از يك روستا آغاز ميشود و دختري به نام  " اما  "كه در خانه اي بدون مادر و با سرپرستي پدر بزرگ ميشود . دختر بطور تصادفي با يك پزشك آشنا ميشود و سپس اين آشنايي به ازدواج ختم ميگردد. از خانه پدري دل كنده و براي شروع زندگي تازه با داماد به روستاي ديگري ميروند.

زندگي به آرامي و در محيطي ساده و بي آلايش روستا ميگذرد بخصوص اينكه شوهرش مردي فداكار،فعال، مهربان و متعهد و پايبند به زندگي و دلبسته شديد همسرش ميباشد . دلبستگي همسر به خانم بواري تا حدي است كه به هيچ وجه در كارهاي همسرش دخالتي ندارد و همسرش به موسيقي علاقه داشته و رمان ميخواند چيزي كه مورد اعتراض مادر شوهر قرار ميگيرد و مادر شوهر معتقد است كه عروسش نبايد از اين كتابهاي عاشقانه بخواند و در انتهاي كتاب نتيجه تجارب پير زن معلوم ميگردد.

شوهر " اما " كه دائم مشغول مداواي مريضان است از محيط خانه و ظرافت طبع همسرش غافل شده و نميداند كه دوستي همسرش با كساني كه از نظر" اما" جذاب تر از شوهرش هستند ميتواند برايش مشكل ساز گردد .

او كه به همسرش اعتماد كامل دارد و اينكه خودش مرد نجيبي است گمانش برا ين باور است كه مردان ديگر هم مثل خودش فكر ميكنند ، لذا از رذيلت هاي اخلاقي انسانهاي گرگ نما به كل غافل است .

همسرش دل در گرو مردي ميبندد كه ظاهري جذاب و از ثروت خوبي برخوردار است مردي مجرد كه با زبان بازي دل "اما" را بدست ميآورد و از جسمش كام ميگيرد . زن بينوا براي ملاقات با رفيقش ناچار است هر روز مسير بسيار طولاني را دزدكي راه برود و هر بار بايد تنش بلرزد كه ،نكنه يكي از همسايه ها او را ببيند كه به منزل معشوقش ميرود . لذا از اين زندگي بيزار شده نقشه فرار را ميكشند و در آخرين لحظه مرد خيانتكار پشيمان ميشود و پا به فرار ميگذارد.

مادام بواري ( اما) كه از اين موضوع شوكه شده ، دچار تالمات شديد روحي ميشود و تا مدتهاي مديد حتي حاضر به ترك خانه نيست و دوست دارد در سكوت مطلق به سر برد و شوهر بينوا هنوز نميداند علت اين گرفتاريها از كجا ناشي ميشود .

"اما" حالش كه كمي رو به بهبود ميگذارد به فكر ميافتد كه خاطرات تلخ گذشته را به فراموشي بسپارد لذا بيشتر به بچه اش ميرسد به شوهرش تو جه زيادتري نشان ميدهد و ميخواهد آشپزي كند و آقاي بواري همه اين علائم ها را نشاني از بهبودي روحي زنش به شمار ميآورد .

"اما" دوباره به فكر موسيقي ميافتد و با اصرار شوهر بخت برگشته به شهر ميرود كه دوباره آموزش پيانو را از سر گيرد . آقاي بواري استادي خانم را برايش در نظر ميگيرد تا آموزش را از سر گيرد .او به بهانه كلاس هر پنجشنبه به شهر ميرود و با معشوق جديد كه دفتر يار است و قبلا" آشنايي داشتند گرم ميگيرد و خلوت ميكند و از كلاس غافل است و يكبار كه شوهرش ميگويد استادش چندي پيش به اينجا آمده و من اسم تو را نزدش گفتم اظهار بي اطلاعي كرده مگه شما كلاس نميرويد؟ دست پاچه ميشود و دروغ ميگويد و هر بار ناچار است بازهم دروغ بگويد، دروغ پشت دروغ و صد البته هزينه رفت و آمد هايش و بوالهوسيهايش به شدت زياد شده و قرض بالا ميآورد .

بدهي هاي فراوانش به مردم سر از توقيف اموال در ميآورد و او كه بشدت نگران شده دست به خود كشي ميزند و آرسنيك ميخورد و به شكل بسيار رقت انگيزي ميميرد .

مادام بواري رمان طولاني و زيبايي است و ترجمه زيباي فولادوند بر جذابيت قصه افزوده است.

در ترمینال غرب تهران

اينجا ترمينال غرب تهران است. جايي بسيار شلوغ ، پر سر و صدا ، نه چندان تميز، بزرگ ، نامنظم، بد ريخت و تحقيقا" آلوده . تقريبا"همه جور قيافه اي را در اينجا ميتوانيد ببينيد از بچه گرفته تا بزرگ ، زن و مرد، پولدار و بي پول ، آدمهاي بسيار شيك و قيافه هايي با لباسهاي مندرس و حتي كثيف ، خلاصه جايي است كه محل تلاقي هفتاد و دو ملت است .

ترمينال غرب جايي است كه همه ميايند كه بروند به ديارشان يا شايد از ديارشان ميايند به تهران براي رفع مصيبتي ، گرفتاري، درد سري، خريدي ، دكتري ، بيمارستان مجهزي ، يا خريد دارو هاي نايابيكه فقط در تهران يافت ميشود . به عبارت ديگه كمتر كسي را شما در اينجا ميتوانيد ببينيد كه براي مسافرت و ديدن تهران آمده باشد البته اين ابر شهر يك خصوصيت ديگه هم دارد و آن اينكه بالاخره هر كسي فاميلي در اينجا دارد تا ناگزير نباشد در هنگام مسافرت به هتل برود و از پس مخارج هتل بر نياد.

مردم همه در اينجا در حال دويدن هستند گويي هميشه ميترسند بليط تمام شود و صندلي گيرشان نيايد همه ميدانند كه ماندن شبي در تهران آنقدر گران تمام ميشود كه هر طوري شده بايد رفت ولو در بوفه كه مثل قبر است .

در اينجا آرامش اصلا" مفهومي ندارد مگر براي آن سربازي كه خسته از آموزش نظامي و با تني عرق كرده و پوتين هاي گنده بي خبر از تمام عالم روي چمن خوابش ميبرد آخه از نظر او اين محيط سگش ميارزه به محيط پادگان و گرنه صدا به صدا نميرسد در همين موقع صداي نكره اي داد ميزند تبريز، كرمانشاه، سنندج، رشت بدو بدو ولوو دارم بدو بيا .

بيسكويتي ميخرم كه بخورم و در همان حال قدمي بزنم هوا بس ناجوانمردانه گرم است ودر ترمينال هم گرمتر و از تنها چيزي كه خبري نيست تهويه و دستگاه خنك كننده است لذا از چار ستون بدنت شر شر عرق ميريزد .

 چند متر انطرف تر در بيرون ترمينال سربازي در حال لخت شدن است كنجكاو ميشوم و نگاهش ميكنم در گوشه تاريكي است شلوارش را در آورده تاكرد، شورت قرمز خط دارش معلوم است خودش را جمع ميكند و همه خرت و پرتش را در كيسه گنده اي مي ريزد و قفل ميكند گتر شلوارش را با وسواس تمام تنظيم كرده پوتين ميپوشد و سرحال ميرود .

كمي جلوتر مردي با 5 زن و8بچه به چشمم ميخورند در بغل يكي از خانمها بچه شيرخواره اي شيشه شير بدست و رو كول هر بچه اي ساكي حمل ميشود من نميدانم اين همه ساك براي چيست ؟ مگه از اروپا آمده است؟عجب بلبشويي است؟ چطور يك مرد و اين همه عائله، سر سام ميگيرم .

كمي آنسوتر بچه اي گريه ميكند و با زبان محلي از پدر آب ميخواست پدر ليوان بدست دنبال آب ميرود با ليواني نيمه پر برميگردد و به سمت بچه دست دراز ميكند اما بچه با همان زبان محلي ميگويد آبش كثيف است نميخورد او كه سه چهار سال بيشتر ندارد بهتر ترمينال را شناخته است پدر و مادر اصرار كه بخورد و او انكار كه نميخورد و آخرالامر او برنده ميشود و دست در دستان مهربان بابا به سمت فروشگاه ميروند كه آب معدني بخورد.

پشت سر من دو جوان نشسته اند با شلوار و كفشهاي عجيب و غريب و از اين گردنبندهاي اجق وجق و كلفت و گنده به شكل عاج و زمخت به گردن دارند، سيگاري بر لب دارند و هر كدام يك موبايل نوكياي گران قيمت در دست،چكار ميكنند نميدانم! ولي يواشكي يك كارايي دارند ميكنند شايد بلوتوث خلاف براي هم ميفرستند خلاصه يكجوري قيافه شان مشكوك ميزند .

صدا به صدا نميرسد بازهم يكي داد ميزند همدان ، زنجان ، مراغه بدو بدو بيا تمام شد مثل اينكه لپ لپ ميفروشه ، من نشسته ام بليط در جيب و گوش ميدم و دور و برم را ور انداز ميكنم . دختر و پسري را ميبينم دست در دست هم قدم ميزنند و راه ميروند و نجوا ميكنند چه ميگويند؟ خدا ميداند اما دختره لبش را ميگزد و خنده مليحي ميكند و به پشت پسره ضربه اي ميزند و جمله خاك بسرت پر رو! پسره چه حظي ميكند و فارغ از نگاه ديگران قدم ميزنند .

راستي عجيب اين است كه در اين فضاي سر پوشيده كه صندلي هم به اندازه كافي هست و زمان هم تا دلت بخواهد تنها چيزي كه به چشم نميخورد مسافراني هستند كه كتابي يا روزنامه اي را در دست داشته باشند و بخوانند و البته اسف بار است .

سوار اتوبوس اسكانيا شديم آنهم در بوفه كه جدا" مثل قبر بود و من تا سقز داشتم خفه ميشدم كي ميگه اين اتوبوسهاي جديد خوبند ؟

ناطور دشت

نام كتاب : ناطور دشت                                     نويسنده :جي دي سلينجر

 

مترجم    : احمد كريمي                         انتشارات: ققنوس              چاپ : پنجم

 

ناطور دشت داستان بسيار جذابي است از زندگي نوجوان امروز امريكايي ، نوجوان جسوري به نام هولدن كالفيلد كه در جستجوي زندگي است و هر بار نوعي از زندگي را تجربه ميكند زيبايي قصه و رمان سلينجر بخاطر ملموس بودن وقايع قصه با تجربه هاي امروزي ماست. اين كتاب همان رمان جذابي است كه براون نخست وزير انگليس هم از خواندنش لذت برده بود .

هولدن سيزده ساله را به خاطر اخذ نمرات بد از مدرسه شبانه روزي اخراج ميكنند . او بايد در اسرع وقت مدرسه را ترك كند و به خانه برود. البته هولدن نميتواند به محض خارج شدن از مدرسه به خانه برود چرا كه حتما" موجب ناراحتي مادرش و قطعا" دعوا و سين جيم بابا قرار ميگيرد لذا بايد طوري اين چند روزه را سر كند تا به تعطيلات آخر هفته برسد و كمتر مشكوك شوند و او هم بتواند قصه اي سر هم كند و تحويل والدين بدهد.

 كتاب 326صفحه اي سلينجر ماجراي اين سه چهار روزه است يعني از فاصله مدرسه تا خانه و نحوه گذران اين چند روز ، و اين همه نشان دهنده قدرت نويسنده در بازگو كردن وقايع و شرح ديالوگ ها و تحليل رواني و شخصيتي قهرمان رمان است .

هولدن كه قرار نيست به منزل برود اول بايد به فكر جايي باشد كه شب ها را سپري كند پس بايد به هتل مناسبي برود كه كرايه اش هم زياد نباشد به هتل ميرود اما چون خسته و كسل است ميخواهد روزگار را سپري كند پس به دوستان و رفقايش زنگ ميزند و آنها را شب هنگام از منزل بيرون ميكشد گويي حال كه خودش آرامش نداردبه آرامش ديگران حسادت ميورزد.

او در بيرون حتي تجربه همنشيني با زنان خراب در رستوران را هم تجربه ميكند و آخرالامر همخواب شدن با يكي از همين ها را به تصوير ميكشد . هر چند اين تجربه ناكام ميماند ولي او بايد وجه مربوطه را پرداخت نمايد آنهم بيشتر از چيزي كه قرار داشته و اين اولين زورگويي هاي بيرون از محيط دبيرستان است كه از سر ناچاري ميپذيرد تا بداند و بفهمد  كه معاملات بيرون از مدرسه با معاملا ت درون دبيرستان تفاوتهاي فاحشي دارد .

او كه عاشق خواهر كوچكش فيني است دزدكي سري به خانه ميزند و با او درد دل ميكندفيني كه ميداند هولدن پولي در بساط ندارد كل پس اندازش را به داداش ميدهد تا اين چند روزه را طوري سر كند و به خانه برگردد و البته نميداند كه هولدن افكار ديگري در سر دارد.

نثر ساده و روان سلينجر به همراه ترجمه بسيار زيباي احمد كريمي بر غناي قصه افزوده و ساختار جالبي را بوجود آورده است كه بايد خواند و لذت برد .

قصه زن گرفتن مرتضی جان

اين مادر من هم ول كن معامله نيست (مرتضی میگفت )هي ميگه من بالاخره بايد برايت زن بگيرم و چون تو خودت عرضه نداري پس من تا زنت ندهم آرام و قرار نخواهم داشت . اين مكالمه اين چند وقته مادرم با من است و گويي اصلا" به حرفهاي حق من توجهي ندارد فلذا ما فتيله اين جنگ را پايين كشيديم و كوتاه آمديم تا ببينيم اين مادر چه تاج گلي به سر ما ميزند برايم دعاي خير كنيد .

چند وقت پيش در يك مجلس عروسي بوديم دختري به غايت زيبا را ديدم راستش خوشم امد و از هر طريقي كه بود آدرسش را پيدا كرديم و به سراغش رفتيم اما ميگفت قصد ازدواج ندارد چند بار كه اصرار كرديم باز همين را گفت من هم گفتم :جهنم.

چندي پيش از طريق يكي از آشنايان دختر خاني را پيدا كردند كه دانشجوي فوق ليسانس روانشناسي بود و منزلشان شمال شهر تهران ، قراري گذاشتيم و با مادرم رفتيم براي ديدن و مطابق معمول به ما فرصت دادند كه با دختره كمي خلوت كنيم . ابتدا پرسيد كه از چه رنگي خوشت ميآيد ؟ فكر كردم شوخي ميكند، گفتم: چه فرقي ميكند؟ گفت: خيلي فرق ميكند ، گفتم از مشكي خوشم ميآيد گفت :ولي كور خوندي من از اونا نيستم كه چادر مشكي سرم كنم و مثل خاله باجي ها رفتار كنم ملتفتي!! گفتم: منظور خاصي نداشتم همينطوري گفتم.

 گفت :طرفدار چه تيمي هستيد ؟گفتم طرفدار تيمهاي شهرستاني مثل سپاهان يا استقلال اهواز ، گفت: ببين فقط قرمزته اگه يكدفعه از آبي مابي حرف بزني خونت حلاله ملتفتي؟گفتم:چشم ببخشيد.

 گفت :از چه گلي خوشت ميآيد ؟ تو فكر بودم كه ازچه گل قرمزي خوشش ميآيد گفتم: گل محمدي ، تا اين كلمه را گفتم مثل پلنگ يقه كتم را گرفت و گفت اگه يكبار ديگه اسم اين گل لعنتي را كه فتانه دوست داره بر زبان بياري قيمه قيمه ات ميكنم ملتفتي ؟ گفتم: ها فهميدم. گفت : از كدام خواننده خوشت ميآيد ؟ گفتم: شجريان و ناظري . گفت اين مزخرفات چيه منظورم خواننده رپ خارجي است ، هر چي فكر كردم اسم هيچ خواننده خارجي را ندانستم و وقتي به يادم آمد گفتم اها از اين زنه چيز، خوشم مياد مكدونالد،آقا چشمتان روز بد نبيند تا اين را گفتم اينقدر خنديد كه از روي مبل پايين آمد و همينطوري دستش را روي شكمش گرفته بود و اشك از چشمانش سرازير شده بود نميدانم چرا ميخنديد؟

 گفت: از كدام هنرپيشه خوشت ميآيد ؟ گفتم حميد جبلي ، گفت نه خره منظورم خارجي است. گفتم عذر ميخوام ولي من فيلم خارجي نگاه نميكنم بخاطر اجتناب از ديدن صور قبيحه، گفت صور چي چي؟ گفتم صور قبيحه ، گفت صور قبيحه ديگه چيه ؟ گفتم زنهاي آنچناني ، گفت زنهاي چه جوري؟ گفتم من روم نميشه بگم. گفت منظورت لختي پختيه ، گفتم ها بله در منزل ما ديدنش حرام است حاجي آقا و حاجيه خانم اجازه نميدهند . گفت اين مزخرفات چيه ميگي مگه شما دهاتي هستيد ؟ گفتم: نه من متولد ناف تهران هستم . گفت پس چرا انقدر املي گفتم: والله من فقط سرم به كارم گرم است گفت: خوب جو جو بگو ببينم چقدر حقوق ميگيري؟ گفتم والله به لطف خدا سيصد هزارتوماني ميگيرم و خدا را شاكريم. گفت شاكريم چيه مرد مومن ، مگه با چندر غاز هم ميشه زندگي كرد و به مسافرت رفت و ماشين خريد و آپارتمان خريد و مهماني دادو آرايشگاه رفت و سالي يكبار به دوبي رفت و ؟؟؟ گفتم والله همين است ديگه . گفت :حالا بگو ببينم اين چه ادكلن خوش بويي است كه به خودت زدي سرم درد گرفت؟ گفتم: چند سال پيش در كنا حرم امام رضا ابتياع كرديم عطر مباركي است اگه خوشتان ميآيد دفعه ديگه لنگه اش را برايتان كادو ميآورم تا حظ كنيد ؟ گفت آره ولي اگه نعوذبالله بار ديگه به اينجا آمدي از اين كوفتي به خودت نزني ها ملتفت شدي ؟ گفتم چشم ، و به مامان گفتم اگه من با اين عجوزه ازدواج كنم يك شبه قورتم ميدهد.