سیروان

معرفی کتاب

اسمش حميد بود و راننده ماشين هاي سنگين كه براي كشورهاي مختلف بار ميبرد . يكبار كه با هم نشسته بوديم و از سفرهايش تعريف ميكرد ، گفت :

در اروپا بودم و وارد آلمان شدم در ابتداي راه ورود به آلمان كه بودم توسط يك خانم پليس نگهداشته شدم و برگه ي جريمه اي را برايم نوشت و توضيحات بنده اثري نداشت ، برگشتم و از داخل ماشين كوزه اي را كه داشتم و پر از پسته بود براي يارو آوردم و برگه ي جريمه را گرفتم  وقتي كوزه را دادم خانمه همينجوري بهتش گرفته بود و مدتي خشكش زد پس از كمي كه به خودش آمد ديدم اشك از چشمانش جاري شد و در كمال تعجب برگه را ازم گرفت و چيزي به آن اضافه كرد و رفت . من هم راهم را ادامه دادم تا به مرز آلمان رسيدم و بايد از آنجا خارج ميشدم و براي تسويه حساب و پرداخت جريمه به شعبه ي بانكي مراجعه كردم و برگه ي جريمه را به آقائي كه پشت باجه بود دادم . يارو به قبض نگاهي انداخت و سپس دوباره مرا ورانداز كرد و دوباره به قبض نگاه كرد . گويا مشكوك شده بود به همين دليل از پشت باجه بلند شد و اينبار سر تاپاي من را نگاه كرد و من با خودم گفتم اي داد و بيداد چي شده ، مگه چه اتفاقي افتاده است ؟ يارو بلند شد و برگه ي جريمه را نزد رئيس بانك برد و يارو هم آمد و من را به داخل دعوت كردند و من كه كنجكاو شده بودم كه چه اتفاقي افتاده و من چه خطائي كرده ام رئيس بانك برايم اينگونه توضيح داد كه ميداني در برگه چي نوشته اند و من گفتم آلماني بلد نيستم ، فقط ميدانم جريمه شده ام . او گفت درسته ولي يارو پليسه نوشته اين برگه جريمه را از حقوق خودش كم كنيم و نامش را در برگه درج كرده و اگر ديديد كه ما تعجب كرديم براي همين بود چرا كه اين اتفاق تا حالا سابقه نداشته است .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت   توسط فه زی  |