شنیدم که یک بار در حلهای
سخن گفت با عابدی کلهای
که من فر فرماندهی داشتم
به سر بر کلاه مهی داشتم
سپهرم مدد کرد و دولت وفاق
گرفتم به بازوی دولت عراق
طمع کرده بودم که کرمان خورم
که ناگه بخوردند کرمان سرم
بکن پنبهٔ غفلت از گوش هوش
که از مردگان پندت آید به گوش
شنیدم که درگورستان حله کله ی به عابدی یاد آوری میکرد که من برای خود کسی بودم فرمانده بزرگی بودم و خدا توفیق داد عراق را هم گرفتم اما به طمع افتادم که کرمان را هم بگیرم ولی اجل فرصت نداد و مردم و کرمان داخل خاک سرم را خوردند پس ای دوست پنبه غفلت از گوش بدر آر و عبرت بگیر.
بوستان سعدي باب اول
